نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۱۳ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

ما مشقِ غمِ عشقِ تو را خوش نَنِوشتیم

بسم الله

یا سریع الرضا!


دل و دماغ نوشتن ندارم.

حوصله ام نمی آید که بنویسم.

وقتش را هم ندارم ...

یعنی فعلاً در این یکی دو هفته سفری نیست؛ جاده ای نیست؛ اتوبوسی نیست که لَم بدهم روی صندلی اش؛ گوشی ام را به دست بگیرم، سرم را بچسبانم به شیشه ی یخ کرده و شروع کنم به نِوشتنِ نامحرمانه ها و نَنِوشتنِ محرمانه ها...

امّا

امّا

امّا ...

گاهی یک چیزهایی می شود که نمی شود ننوشت؛

یک اتفاق هایی می افتد که نمی شود گفت.

یعنی بغض گلویت را می گیرد و نمی توانی چیزی بگویی؛ حالا مجبور می شوی که بنویسی تا شاید سبک شوی!


تمام این هفته ام با طوفانی گره خورده که یکشنبه عصر از بزرگراه رسالت و گلبرگ شروع شد و تا پونک دنبالم کرد.

همانی که در عرض کمتر از نیم ساعت تبدیل به باد و باران شد.

و همانی که بعد هم چند صد کیلومتر در جاده دنبالم آمد و آمد و آمد تا بگوید که هستم ...

امروز، همان «آرامش بعد از طوفان» است.

یادم می آید جلسه ی تفسیر قرآن چهارشنبه ی هفته ی قبل بود که استادمان به نقل از علامه طباطبایی (روحی فداه) می فرمود:

«قبل از توبه ی بنده، توبه ی خداست و بعد از آن هم توبه ی خداست.»

و امروز دارم با خودم فکر می کنم که

«قبل از طوفان، آرامش است و بعد از طوفان هم آرامش است»؛

امّا آدم هایِ این روزها فقط آرامش قبل از طوفان را می بینند؛ و خدا را شکر که لااقل می بینند ...


امروز، آرامشِ بعد از طوفانِ من بود!

بعد از چهار روز، سیم کارتم را گذاشتم داخل تلفن همراهم و فعالش کردم.

فعالش کردم که دوباره با مغز بیایم وسطِ هیاهویِ دنیایِ آدم هایی که فقط آرامش قبل از طوفان برایشان مهم است.

برگشتم که یادم برود تمام دل دردها و درددل هایی که این چند روز به خوردمان دادند.

هنوز ده دقیقه نشده بود که تلفن زنگ خورد و جملاتِ پشتِ سرِ همِ «جواد» که به من اجازه حرف زدن نمی داد:

«سلام امیرسجاد! خوبی آقاجان؟ کجایی چند روزه نیسی؟ 21 مرداد داریم می ریم مشهد. شب تولد حضرت معصومه م مشهدیم انشالا... اگه نمی خوای ناز کنی تا بریم! خبر بده»

گوشی را قطع کردم و فکر کردم به دو سال و نیمی که مُدام از این تلفن ها می شد و من هم مُدام جوابم منفی بود.

حتی وقتی که بلیط های هواپیما را گذاشتند کف دستم و گفتند «بفرمایید مشهد!» و جواب همیشگی من که «مسئولیت دارم. نمی دانم بشود یا نشود. می ترسم که بیایم و بعد نتوانم جواب امام رضا را بدهم که شانه از مسئولیت خالی کرده ام. اولویت با کارهایی است که قبول کرده ام. شما بروید. التماس دعا» 

و امام رضایی که قرص و محکم به ما فرصت تغییر نظر نمی دادند و فوراً دعوتشان را پس می گرفتند.

بعدش هم من می ماندم و حسرت مشهد نرفتن ...

حالا وارد فاز دوم فکرهایم شده بودم.

واپسین روزهای اسفند یک هزار و سیصد و نود و یک هجری شمسی که برای آخرین بار نشسته بودم جای همیشگی و زُل زده بودم به گنبد طلایی که از آن زاویه یک چهارمش پیدا بود؛ یک چهارمی که پنج شش سالی می شود که تمام وجودم را پر کرده است.

داشتم عهد می کردم. عهدهایی که در این دو سال و نیم هی شکستم و دوباره بستم!


پنج دقیقه هم از تماس جواد نگذشته که علیرضا زنگ می زند و جملات پشت سر همش که نمی گذارد حرف بزنم.

«سلام. خوبی عزیزم؟ نیستی؟ گوشیت خاموشه. وضعت خوب شده... دور و برت شلوغه؛ دیگه محل نمی دی! بعضیا پروژه برداشتن و اصن دیگه ما رو آدم حساب نمی کنن. الان مشهدم. حیف که نمی تونم از باب الجواد عکس بگیرم و برات بفرسم... این چند روزه اِنقَد که به یاد تو بودم به یاد خونواده م نبودم! اصن همین الان از وسط جلسه ی بچه ها وسط صحن بلند شدم و اومدم که به تو زنگ بزنم! حالا تو هی بهونه بیار که پروژه دارم، کار دارم، فلان دارم، نمیام مَشَد...» 

جملات رگباری علیرضا را بگذارید کنار بُغضی که حالا امانم نمی دهد که حرف بزنم.

با هر زحمتی که هست تلفن را قطع می کنم، بی آن که علیرضا بغضم را بفهمد.

علیرضا فوراً پیامک می زند و با آن تک جمله اش باز هم دلم را آشوب می کند ...


تلفن را بر می دارم. به حسین که ماه رمضان یارِ غارمان شده بود پیامک می زنم:

«مشهد جور شده؛ برای 21 مرداد. میای؟»


و تک بیتی که زیر لب تکرار می کنم:

شعرِ من در وصفِ تو از درکِ مردم خارج است

همچو قرآنى به تفسیرِ جوادى آملى .../




۵ نظر
الف سین

با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد

بسم الله


چند روزی می شود که دلم درد می کند! 

همین سه چهار روزی را می گویم که ساکن تهران شده ام؛ و هر چند ساعت یک بار خدا را شکر می کنم بابت این که این سکونت موقتی است. شکرش می کنم که تهران آمدن هایمان کوتاه است و هدف دار. شکرش می کنم که الان سوار بر اتوبوس شرکت سیر و سفر به شماره پلاک 37ع 151 دارم از بزرگراه خلیج فارس می روم که فقط از تهران بروم!

شکرش می کنم بابت این چند روز بی اینترنت و بی تکنولوژی ای که گذراندم و گذشت.

ومثل همیشه شکرش می کنم که هنوز هم می توانم شکرش کنم.

بگذارید تا از دل دردهایم برایتان بگویم. از دردی که بعد از طوفان دیشب، زیر بارش بارانی که پونک را خیس می کرد، آمده بود سراغ دلم.

از دردی که نمی دانم تا دو هفته ی دیگر با دلم چه کار خواهد کرد. دو هفته ی دیگری که قرار است سراغ خانواده ی شهید خاص این روزهایم بروم و نمی دانم چه طور به چشم های مادرش نگاه کنم...

دل دردی که با دیدن عکس های یک بچه ی بی فکر بیشتر و بیشتر می شود. پسرکی که دو سه روز است دارم پا روی نفسم می گذارم که در دلم قضاوتش نکنم!

مخلوقی که عکسش را گذاشته ام روی دسکتاپ لپ تاپم تا قوت قلب بدهد برای این که بشوم نقطه ی مقابل ظاهری که در عکس به هم زده. بشوم یک نفر در تضاد با او که شاید کمک کنم به تئوری تعادل نیروهای نیوتن تا شاید دنیای این روزهایم از تعادل خارج نشود؛ و نشود باغ وحش بی در و پیکری که چند وقت اخیر شده است.

این وسط اما بعضی فکرها درد دلم را بیشتر می کند.

تصاویری که از سقوط هواپیمای مسافربری با چند تا بچه ی معصوم شیعه در ذهنم مانده. همانی که ناو پیشرفته ی آمریکایی اشتباهاً به جای یک جنگنده منهدمش کرد.

همان اشتباهی که بعدش اشتباهاً به خدمه ی اشتباه کننده اش مدال شجاعت اشتباهی دادند.

مثل همین پیراهنی که این پسرک ایرانی اشتباهی پوشیده و دارد قِرهای ذخیره شده در کمر و عقده های نهفته در دلش را آزاد می کند که مبادا بعداً مثل من کمردرد و دل درد بگیرد



می دانید؟

چهار پنج روزی از این ماجرا گذشته، اما دل درد من هنوز خوب نشده.

شاید به قول عارف، من یک کمی دارم سوسول بازی در می آورم. آخر، چند ماه پیش وسط بازی مزخرف فوتبالمان، با یک نفر دیگر کورس گذاشته بودم تا برسم به توپ، و او وقتی دید که من زودتر می رسم و صاحب توپ می شوم، با تنه اش اشتباهاً طوری به من کوبید که کف زمین پهن شدم و سه چهار متری را با اصطکاک زمین دست و پنجه نرم کردم. و حاصلش شد یک جمله از عارف که باید با آب طلا نوشت: "داداشم! تنه زد که زد... من و تو سوسول بار اومدیم که با این بادا می لرزیم؛ باید اون قدر قوی شیم که با این چیزا از میدون به در نشیم!"

می دانید؟
اطلاعات این روزهای من در حدی نیست که بتوانم درمورد سیاست های داخلی و خارجی دولت اظهارنظر کنم. یعنی تقوا می گوید که "لطفا در شرایطی که اطلاعات کامل نداری، خفه شو!" 
اصلاً نمی دانم که توافق هسته ای چه بوده و چه نبوده؛ چه کرده و چه نکرده. فقط شاهد بودم که پریروز درنماز عید فطر رهبرم دوباره تمام قد از مذاکره کنندگان حمایت کرد. همان هایی که یک زمانی حسین آقای شریعتمداری، قلم کیهانی اش را می کوبید بر سرشان، چنان که کاوه آهنگر پُتک را بر آهن.
اما یک چیز را خوب می فهمم؛ این که I Love the USA روی پیراهن یک پسر ایرانی که رقص آزادانه ی این روزهایش کف خیابان ها را مدیون خون امثال حاج مقدم (که بعدها معروف شد به شهید طهرانی مقدم) است، به مراتب چندش آورتر از آب بینی نجس بنیامین نتایاهوست!
می دانید؟
این بار تهران آمدم بدون این که سر قبر حتی یک شهید بروم. و همین الان که از کنار بهشت زهرا و مرقد امام دارم عبور می کنم، سرم را کرده ام داخل گوشی که مبادا چشمم بیفتد به چشم "چمران" و "چمران مرام هایی" که دل درد امروزم را مدیون آن هایم.
می دانید؟
اصلاً ناامید نیستم. حتی از همین تیشرت چندش آوری که خیلی خوب به تن خوش فُرم یک بچه شیعه نشسته و من دو سه روزی است که نگاهش می کنم...
اصلاً یک لحظه هم گمان بد نمی برم به مردمی که روزه خواری های علنی شان را می دیدم که فقط و فقط لجبازی بود با خدایی که لجبازی لجبازها هیچ ضرری به او نمی رساند.
حتی یک لحظه هم ناامید نمی شوم از اوضاع این روزهای دختران شیعه. از ظاهرسازی و جلوه نمایی همان هایی که شیعه به دنیا آمده اند و چه بخواهند، چه نخواهند جزء نوامیس شیعه هستند. و چه بسیارند کسانی که تربیتشان حکم می کند که تمام هستی شان را بدهند برای حفظ ناموس شیعه...
و به اندازه سر سوزنی ناامید نیستم از تمام اتفاقات بدی که این روزها به چشم می بینم و به گوش می شنوم...
من، 
قویّاً معتقدم که این جور حرکات جلف بچه شیعه ها به مثابه کف روی آب است. و آب زلال در زیر این کف ها، آرام و بی صدا خوابیده.
 من، 
خوشبینم به این که یک روز آب زلال از زیر کف ها سر برمی آورد که:
کَذَٰلِکَ یَضْرِبُ اللَّـهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ ۚ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً
حالا فقط مانده که فکری به حال دل دردها و درددل هایم کنم.
شاید باید سوسول بازی ها را کنار بگذارم؛
شاید باید این دل درد را تحمل کنم تا روزی که آب های زلال جای کف ها را می گیرند.
شاید هم دلم هوس زیارت کرده است؛ و توقف کوتاهی در مسیر برای عرض حاجت و درددل با عمه ی سادات. 
راستی، حدود چهل و پنج کیلومتر دیگر تا قم باقی است...


۱ نظر
الف سین

دیوانه ها آوازِ بی آهنگ می خوانند

بسم الله

هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ


چند روزی می شود که به جنگ اژدها رفته ام؛

دارم ابعاد جدیدی از درون خودم کشف می کنم؛

و شاید منجر شود به کشف ابعاد جدیدی از عالم بیرون ...

این اولین باری است که دارم از صفر تا صدش را خودم انجام می دهم؛

بدون کمک هیچ بزرگتری،

بدون کمک هیچ متخصص خبره ای،

و با کمک خدای همه ی بزرگترهای خبره.


امروز نزدیک تر شدم به لحظات حساسی که کم کم باید آماده ی نتیجه ی نهایی اش باشم؛

و با این که طبق دودوتا چارتاهای دنیوی، خیلی چیزهایم به نتیجه اش بستگی دارد، اما دلم قرص است به امدادهای غیبی یاری رسانی که تا همین جا مرا رسانده.


چند روزی نیاز به خلأ ذهنی و انقطاع دارم؛

یک چیزی مثل مشهد ، یا مثل اعتکاف؛

اما فرصتش نیست.

و واقعاً هم نیست ...

+ شکر خدا که صاحبش امروز با واسطه به ما سلام رساند؛

این یعنی یادش نرفته که یک نفر دارد دست و پا می زند برای عهد کردن به قول و قرارهایش؛

این یعنی احساس مسئولیت بیشتر برای من؛

یعنی خواب کمتر؛

یعنی کار بیشتر ...

یعنی این که خدا به دلشان انداخته که به یک جوان یک لاقبای بی تجربه ی پرمدعا اطمینان کنند؛

یعنی بنده های خوب خدا که هر روز خدا امتحانشان می کند، می خواهند امتحانم کنند؛

الهی!

علیک توکلتُ...

++ دعام کنید (لطفاً)!

۴ نظر
الف سین

مدارا کن اگر گهگاه شیرین می زند عقلم!

بسم الله

الهی! أخرِج حُبّ الدّنیا مِن قَلبی


یک چیزهایی هم هست که برای آدم تداعی خاطراتی را می کند که اسمش را می گذارم «خاطرات عبرت انگیز به درد بخور» ...

این، از همان «گاهی وقت هایی» است که زمانه می خواهد به تو بفهماند تا شاید نفهمیِ سال هایِ سال از عمرت را بفهمی!

مثلاً همین تکّه آهن پاره هایی که چند هفته ی اخیر، کنارِ دربِ ورودیِ دانشکده یِ مهندسیِ مکانیکِ دانشگاهِ صنعتیِ پرزرق و برقِ فلان افتاده و کم کم دارد  زیر خاک مدفون می شود!

به دفترچه ی خاطرات انتزاعی ام که رجوع می کنم، صفحات مربوط به حدود یک سال و نیم پیش برایم مرور می شود که یک زمانی رسانه ی ملّی، زمانش را گذاشته بود برای پخش مستندی از ماشینِ خاک آلودِ قصّه ی امروزمان.

یادم می آید پلیس راهور هم چندتایی از گشت هایش را مأمور کرده بود که وظیفه ی خطیر اسکورت همین شیء ناچیز خاک خورده را در جادّه ی بیرون شهر عهده دار شوند. منظورم همین گشت های شکارچی ای هستند که در سرما و گرمای روزگار با دوربین هایشان سر پیچ جاده ها مشغول می شوند به صید راننده های متخلّف پرسرعت.

حتّی یادم می آید جوانیِ جوانان باصطلاح نخبه ی تنها مملکت شیعه ای را که صرف طراحی و ساخت همین بسترِ متحرّک مکانیکیِ خاک آلود شده بود؛

و چهره هایشان را که در نزدیکی تالار شیخ بهایی دانشگاه مشغول تست گرفتن از همین ساخته ی به تسخیر درآمده شان بودند؛

و چه ذوقی می کردند که قدرشان دانسته شده و حقّشان ادا شده و دوربین صدا و سیما دارد فیلمشان را برمی دارد ...

حالا امروز، اسباب بازیِ شیکِ دیروز، نقش دربانی خسته را بازی می کند که همه بی تفاوت از کنارش می گذرند و غبار غم انگیز بی توجّهی ها سر و رویش را تیره و تار کرده است.

غم انگیز تر این است که وقتی با پرنده ی آزادِ خیالم به چند ده سال آینده پرواز می کنم، جوان های پیر شده ای را می بینم که دارند نفس های آخرشان را می کشند و آماده وداع با دار فانی هستند. همان سازنده های وسیله ی پیشرفته ی مکانیکیِ مظلومِ امروز که قرار است خودشان نقاب در خاک بکشند و تیره ی تُراب صورتشان را بپوشاند.

«إعلموا أنّما الحیاةُ الدّنیا لَعِبٌ ولهو» و الحق و الانصاف که  «و الأخرةُ خیرٌ و أبقی»


خاطرات خاک آلود مکانیکی



چند روزی هم می شود که مدام درگیر روایتی هستم که به سندیّت نهج البلاغه جیبی مان از مولا علی (ع) مطرح شده است: «فإنَّ العطیَّةَ على قَدْرِ النیّة»

این روزها هر چه را می بینم و می شنوم، می خواهم با عیار این روایت بسنجمش.

مثل همین ماشینِ مکانیکیِ خاک آلودی که امروز قدرش را دانستم؛ و دانستم که شاید تنها چیز به درد بخوری که از خود باقی گذاشته، نیّت سازندگانش است که نزد خداوند محفوظ می ماند.


چه بسیار تلاش های بی نیّتی که زیر خاک مدفون می شوند؛

و چه بسیار نیّت های بی تلاشی که یک روز سر از خاک بیرون می آورند.


و این روزها حلقه ی گم شده ی بعضی هایمان نیّتی است که به تلاش هایمان معنا می بخشد و ماندگارشان می کند.

شاید بشود از خاک خوردن در امان ماند ...


هشتگ در حال تغییرات بنیادین در ایدئولوژی های شخصی



۲ نظر
الف سین

باور نکن تنهایی ات را؛ من در تو پنهانم، تو در من!

بسم الله

اللّهم إنّا نَرغَبُ الیک فی دولةٍ کریمة



دفتر دلم را که ورق می زنم - به خصوص در این شب هایی که قرار است دلم را دوباره صحّافی کنم - قوی ترین بُغضِ مُعاصرم در یک فصل خلاصه شده؛ «اسرائیل»!

صفحه ها را که یکی یکی مرور می کنم و در دلشان جست و جو می کنم برای این که شاید کمی بشود این بُغض و کینه را کم کرد؛ می بینم که بدتر می شود ...

از خلبان های اسرائیلیِ منحوسی که این روزها در هواپیماهای جنگی با آرمِ «لااله الا اللهِ» سعودی ها پرواز می کنند و هر روز بیشتر از دیروز مسلمانِ شیعه می کشند؛

از موشک های جدیدی که به جای کلاهک بارانی، میخ در سر جنگی اش گذاشته اند؛ آن هم میخ های آغشته به موادّ شیمیایی و میکروبی ای که برای زجرکُش کردن و شکنجه دادن ساخته شده؛ نه برای کشتن!!!

از کشتن و زخمی کردن یک دهمِ جمعیّت یک منطقه ی باریک به اسم غزه، آن هم فقط در حدود یک ماه و اندی؛

از داعشی که ساخته اند و این روزها سرِ انسانیّت را از تنش جدا کرده است؛

از سیطره بر تمام بانک ها و بنگاه های اقتصادی؛

از سیطره بر عالَمِ فرهنگ و ترویج چند ده هزار شرکتِ فسادگسترِ سینمایی و ماهواره ای که بلای جان جوانان مسلمان شده،

همان شرکت های فیلم سازیِ مستهجن که این روزها برندهایشان تنه می زند به تنه ی برند «ایرباس» و «بی ام دبلیو»؛

و همان «ایرباس» و «بی ام دبلیو» که این روزها آمده اند زیر سلطه ی همین یک مشت اقلّیّت خودبزرگ بینِ متعصّب سرمایه دارِ نژادپرست که کِبرِ پوشالینشان به گمانشان انداخته که قرار است روی زمین «خُدایی» کنند؛

حال آن که خدای یکتای بی همتای اکبر که صفت کبر مختصّ ذاتِ اقدس اوست، یک بار به دنیا نشان داد که عاقبت مستکبرین را چگونه رقم خواهد زد؛ آن جایی که بدنِ فرعونِ «خودخداخوانده ی مستکبر» را بعد از نزول عذاب و قبض روح با همان زره زرّینی که بر تن داشت از آب بیرون آورد تا حجّت را بر همه انسان ها تمام کند و تردیدی بر کسی باقی نماند؛

همان فرعونی که هنوز هم جسدش در عین ناباوری سالم است و در موزه های همین جماعتِ خداستیز دست مایه ی عکس های سِلفیِ جهانگردانی شده که به همه چیز فکر می کنند مگر عبرت گرفتن از بدن این مستکبر تاریخ؛ 

همان جماعتِ جهانگردی که خداوند در ادامه ی آیه ی مربوط به سالم نگاه داشتنِ بدنِ فرعون، آن ها را یک مُشت غافل می خواند:

«فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً ۚ وَإِنَّ کَثِیرًا مِّنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ »

...


«احمد»؛

می شود یک بچّه ی حزب اللّهی لبنانی که قرابت خانوادگی دارد با شیخ علی الکورانی لبنانی و  صاحبِ کتابِ «طریقه حزب الله»؛

می شود یکی از هم پاتوقی های دو سال پیشمان که پاک کنِ زمان خاطراتش را در دفترِ ذهنمان کمرنگ کرده بود؛

می شود همان کسی که به زور روی زمین می نشیند و عادت دارد به نشستن روی صندلی ...


احمد، همان پسرکی است که چهار زبان دنیا را مسلّط است؛ و در عین حال بیشتر وقتش را سکوت پر می کند.

همان کسی است که پنج ـ شش سالی آمده بود که تنفّس در هوای ایران را تجربه کند و یکی دو هفته ی دیگر برای همیشه می رود.

احمد همان کسی است که دغدغه هایش با دغدغه های این روزهای من خوب می خواند؛

همان کسی است که وقتی تیم ملّی فوتبال کشورش پنج تا گل از ایران خورد، خم به ابرو نیاورد؛

همانی که وقتی به او می گویم «ما لبنان را جزئی از خاک ایران می دانیم و سرش غیرت داریم؛ تو هم ایران را خاک خودت بدان»؛ نه تنها ناراحت نمی شود بلکه منظورم را خوب می فهمد و می گوید برادر! همه مان مسلمانیم. این حرف ها را با هم نداریم.


احمد همانی است که در دوران کارشناسی، میان ترمِ سیالاتِ دو را مثل من حسابی خراب کرد. همانی که با هم قرار گذاشتیم در پایان ترم قدرت اراده مان را نشان دهیم و طوری جبران کردیم که موقع بازبینی برگه ها، رییسِ دپارتمانِ مکانیکِ دانشگاهِ فلان، با خنده می گفت پایان ترم را کامل شده ای، برو پی کارت بچه جان. بازبینی برای شما معنی ندارد؛ اعتراض بی اعتراض!


احمد همان بچّه شیعه ی لبنانی است که وقتی وسط پارک اذان می گویند، برخلاف بعضی بچّه شیعه های ایرانی، محکم می ایستد برای اقامه ی نماز اول وقت؛ و کاری ندارد که مردم با خودشان چه فکرهایی می کنند؛

همان نماز اوّل وقتِ معروفی که با زبان روزه و در میان نگاه های یک عالمه بچّه شیعه ی ایرانیِ روزه خوار خواند تا کمی خجالت بکشیم و بترسیم از آیه ی «إن یَشأ یُذهِبکُم و یَأتِ بِخَلقٍ جَدیدٍ» ...


احمد همانی است که وقتی به شوخی به او می گویم «احمد اگه توی قسمت مهندسی سپاه برات کار پیدا بشه، می مونی کار کنی؟»؛ جوابم را با شوخی می دهد که «سپاه شما که امروز همه چیز دارد؛ انصاف می گوید اگر قرار است کاری کنم، به حزب الله خدمت کنم»


احمد یک حسّ خوب است...

حسّی که به من باور می دهد که شهید چمران، دست روی خوب کسانی گذاشته بود.

یک حسّی است که خیلی آدم های ایرانی به من نمی دهند؛ اما او می دهد.


احمد همانی است که پنج ـ شش سال است که جهاد علمی کرده؛ آمده و قید خانواده را زده تا یک روز چشم های اسرائیل را از حدقه بیرون بیاورد.

همانی است که چند روز پیش، وقتی از جدا شدن و دلتنگی با هم حرف می زدیم، گفتیم «وعده مان بیت المقدس؛ وعده مان هوار کردن دنیا روی سر اسراییل»؛


احمد همان کسی است که از بچّه ی دست فروشِ ایرانی لواشک می خرد تا به قول خودش غرور بچّه شیعه شکسته نشود و عادت نکند به پولِ مفت درآوردن؛ همانی که می گوید «لواشک را حتماً باید با خودم به لبنان ببرم. این یکی سوغاتی قابل چشم پوشی نیست».


احمد همانی است که می نشینیم با هم حرف می زنیم، بی آن که گذشت زمان را بفهمیم؛

و البتّه من بیشتر حرف می زنم و او - همان که چهار زبان دنیا را خوب یاد گرفته - بیشتر از زبان ریختن، گوش می ریزد!

جنس حرف هایمان هم مشخص است.

از همین حرف هایی که ما جوانان می زنیم تا جوانی مان بگذرد دیگر ...

مثلاً از تماشا و نقدِ فیلمِ «کتاب قانون» و حرف زدن در مورد دیالوگ های آن،

از سریال وفا و خیابان های بیروت،

از بلاهایی که یک روز سر اسرائیل خواهیم آورد،

از جریان چهارده مارسِ لبنان و جریانِ حریری ها و نفوذ سعودی در لبنان،

از شهادت و حوری های لبنانی که قرار است سراغمان بیایند،

از زدنِ گردنِ شیطان در سرزمین مقدس؛

یا از درخت های سِدرِ لبنانی و زیتونِ فلسطینی که قرار است روی قبرِ نحسِ اسرائیلی ها بکاریم که زمین نفس بکشد از دست این موجودات نابکار،

از فلافل های لبنانی که ما ایرانی ها بلد نیستیم درست کنیم،

و از حال و هوای این روزهایمان که شاید برای همیشه از هم خداحافظی می کنیم...

راستی...

بین خودمان بماند، از دخترهای لبنانی هم برای هم حرف زده ایم و کلّی هم سر این موضوع خندیده ایم.

احمد می گوید همان طور که ما ایرانی ها فکر می کنیم لبنانی ها خیلی مؤمن اند و پسرهای مذهبی در خیالات خودشان در به در دنبال ازدواج با دخترهای لبنانی اند؛ لبنانی ها هم می گویند ایرانی ها خیلی مؤمن اند و به گمانشان ماها یک مُشت شهید زنده ایم که ایمان و اخلاص از سرتاپایمان می ریزد! حتی به قول خودش مُدام بهش گیر می دهند که دست یک دختر ایرانی را بگیر و بیاور تا عروسمان بشود ...


احمد، همان جوانکِ اهلِ صور است که سودای جنگ با اسرائیل در سر دارد.

همانی که وقتی حرف از شهادت به میان می آید، قند در دلش آب می شود و خنده ی همراه با حیایی سراسر چهره اش را فرا می گیرد؛

همانی که وقتی محمد به شوخی می گوید «احمد! تو شهید نمی شی»؛ یک لبخند تلخ می زند و تکرار می کند «من شهید نمی شم...»


احمد دقیقاً همان کسی است که دوستِ من، دوستِ دوستِ من و دشمنِ دشمنِ من است؛

و همین حُبّ و بغض های مشترک، دل هایمان را به هم گره می زند.


احمد دقیقاً همانی است که یک هدف مقدّس دارد:

او عاشق مبارزه با صهیونیست هاست.

و این هدف مقدس کافی است تا من تمام قد جلوی پای احمد بلند شوم و افتخار کنم به این که چرخِ نچرخِ روزگار، چند وقتی روزگارِ ما را کنار هم چرخاند.

و تمام امیدِ من به این ساعتِ گردی است که بشر ساخته؛

به گردی زمان؛ 

به گردی زمین؛ 

و به این که این گردی یک روز من و احمد را به هم برساند ...

وعده مان بیت المقدّس؛

ان شاءالله .../



هشتگ آرزو بر جوانان عیب نیست

هشتگ دائماً یکسان نباشد حال دوران، غم مخور ...




۷ نظر
الف سین

آن قَدَر بد شده ام کز بدیِ بد، بدتر ...

بسم الله

یا شاهِدَ کُلِّ نجوی ...


این که وقتی به شب های قدر نزدیک می شوی، همه به تو می گویند «التماس دعا»؛

این که شب قدر از سر شب برایت پیامک می زنند که «فلانی! ما رو یادت نره»؛

این که دمادم افطار که می خواهی کمی بخوابی تا شاید شب قدر خوابت نبرد، ولی همان موقع تلفنت زنگ می خورد و پشت تلفن دوستانت می گویند «امشب ما رو یادت نره»؛

این که دیشب جایی افطاری دعوت باشی و یکی از مجاهدینی که شهید چمران را از نزدیک درک کرده، آخر سر به تو بگوید «فلانی! این شبا به ما هم دعا کن»؛

این  که پدر و مادرت به تو بگویند «التماس دعا»؛

این که التماس دعای بعضی ها آن قدر واقعی باشد که بتوانی صداقت التماسشان را در چشم هایشان بخوانی؛

این که رفیق چند ساله ات - همانی که آن قدر کارش درست است که حاضری قسم بخوری چند وقت دیگر شهید می شود - به تو بگوید «شب قدر داداشتو دعا کن»؛

این ها همه اش یک معنی می دهد:

خدای من!

آن قدر از من ستر عیب کرده ای که خودم هم باورم شده...

آن قدر به من آبرو داده ای که کم کم دارم باور می کنم که خودم هم باید به خودم بگویم «التماس دعا»!

آن قدر پرده پوشی کرده ای که ...

چه بگویم؟! نمی شود گفت... از این جا به بعدش محرمانه است!

...


خدای من! کمکم کن که شب قدر خودخواهی هایم را زیر پا بگذارم و بیشتر از آن چه که برای خودم می خواهم، برای اطرافیان بخواهم.

معبودم! به من لیاقتی ده که شب قدر مَستِ آمال و امیال دور و دراز مادّی و معنوی خودم نشوم؛ و بیشتر از خودم برای دیگران طلب خیر کنم.

ربّ من! از تو مناعت طبعی می خواهم که که برای دیگران بپسندم، بهتر از آن چه را که برای خودم می پسندم.

.

.

.

ای سیّد من!

ای مولای من!

ای امام من!

ای کسی که به اذن خدا ربِّ من شده ای!

ای صاحب زمین و زمان!

ای صاحب من!

ای کسی که شب تا صبح برایمان استغفار می کنی!

ای کسی که برایت کاری نکرده ام، جز خون کردن دلت!

ای کسی که قدم از قدم برای تعجیل در فرجت برنداشته ام!

ای کسی که گاهی وجودم مانع ظهورت بوده است!

ای کسی که اعمالم ظهورت را به تأخیر انداخته است!

ای کسی که خوب می کنی در مقابل بدی هایی که می کنم!

ای سراسر رحمت و معرفت!

بعضی از اطرافیانم یادشان رفته که در این شب ها به شما بگویند «التماس دعا»

مولای من!

مقتدای من!

ای ذخیره ی روز مبادای خدا!

ای عصاره ی انبیا و اوصیا!

ای وارث اتقیا و اولیا!

خیلی وقت است که دعاهای ما از نوک بینی مان بالاتر نمی رود!

خیلی وقت است که مرتکب شده ایم «الذنوب التی تحبس الدعاء» را...

خیلی وقت است که خوشی زیر دلمان زده و یادمان رفته که «هست و نیست» کیست!

مولای من!

بعضی از شیعیانت یادشان رفته که به تو اظهار عجز کنند؛

به هر کس و ناکسی برای دعا التماس می کنند؛ جز تو!

آقای من!

نابلدم؛ 

قاصرم؛

مقصّرم؛

عاجزم؛

ضعیفم؛

و جز گریه و التماس راه دیگری نمی دانم!

صاحب من!

«التماس دعا»؛

نه فقط برای خودم؛

نه فقط برای شیعیان و محبّانت؛

التماس دعا برای خودت!

التماس دعا برای فرجت!

.

.

.

خدای من!

معبود من!

خالق من!

سیّد من!

ربّ من!

ای عالِمِ علیم!

ای حاکمِ حکیم!

ای راحمِ رحیم!

ای قادرِ قدیر!

ای عالیِ علی!

ای اعلایِ متعال!

ای کریم!

ای نور!

من سائلم و تو قائلی به «و امّا السَّائِلَ فَلاتَنهر»؛

سیّد من!

خالق من!

خلّاق من!

ای صاحب نازی که مرا خلق کرده ای بی آن که نیازی به من داشته باشی؛ و نه فقط تو؛ بلکه بی آن که هیچ یک از خلایقت به من نیازی داشته باشند.

ای کسی که در زندگی ام مدام برایت شریک قائل می شوم!

ای کسی که به من مهلت می دهی و من عبرت نمی گیرم!

ای کسی که هر چه من بیشتر گناه می کنم، بیشتر ستر عیب می کنی؛ بیشتر آبرو می دهی!

ای کسی که طمع کَرَمت مرا در ارتکاب گناهان جری تر کرده است!

ای کسی که «خَیرُک الینا نازل و شَرُّنا اِلَیکَ صاعِد»!

ای کسی که نافرمانی ات می کنم؛ در حالی که دنیا را به فرمان من درآورده ای!

ای کسی که یادم می رود که هستی، اما یادت نمی رود که هستم!

ای کسی که منتظری که دست هایم به سمتت دراز شود تا چنان دستم را بگیری که از خجالت جان بدهم!

ای کسی که بیشتر از من به من شوق داری!

ای حائل بین من و من!

ای نزدیک تر از من به من!

ای منِ من!

 

یا الهی و سیّدی و مولای و مالک رقّی!

یا مَن بیده ناصیتی!

یا علیماً بِضُرِّی و مَسکَنتی!

یا خبیراً بِفَقری و فاقتی!

یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ!

عجّل لولیک الفرج ...



۲ نظر
الف سین

کن فی الناس فلا تکن معهم ...

بسم الله

زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ۗ  ذَٰلِکَ مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا ۖ  وَاللَّـهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ


محبّت امور مادّی، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسب های ممتاز و چهارپایان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است؛ (تا در پرتو آن، آزمایش و تربیت شوند؛ ولی) این ها (در صورتی که هدف نهایی آدمی را تشکیل دهند) سرمایه زندگی پست (مادّی) است؛ و سرانجام نیک (و زندگیِ والا و جاویدان)، نزد خداست.



خدا - قرآن کریم - سوره آل عمران - آیه 14

(ترجمه آیت الله مکارم شیرازی)



+ صبح که چشمامو باز کردم، دیدم یکی از دوستام پیامک داده تو راه مشهدم. دعات می کنم؛

قرار بود امروز صبح پیامک من به دوستام این باشه  «تو راه نجف و کربلام. دعاتون می کنم»؛

تا همین چند روز پیش، قرار بود همین الان و تو همین لحظات نجف اشرف باشم...

نشد؛

نخواستن؛

نطلبیدن؛

هیچی دیگه م نمی تونم بگم...

++

 خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

ز دام خال سیاهش کسی رها نشود

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار

به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود


همین .../

۱ نظر
الف سین

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

بسم الله

إلهی! إن عَفوتَ فمَن اَولی مِنکَ بالعَفو وَ إن عَذَّبتَ فَمَن أعدَلُ مِنک ...

 

از آن هایی نیستم که اشک هایم را درون دلم نگه دارم. یعنی نه این که نخواهم ها... می خواهم؛ امّا نمی شود.

از آن هایی هم نیستم که اشک هایم را بریزم کنار حرف هایم. حیف اشک است که با حرف خشک شود؛ و حیف حرف است که با اشک خیس ...  

حتّی بلد هم نیستم که حرف هایم را در چشم هایم جمع کنم و با چشم هایم حرف بزنم.

امّا خوب بلدم که بغضم را از بقیّه پنهان کنم. اگر بتوانم درون گلویم نگهش دارم و نترکد، هیچ کس نمی فهمد که بغض کرده ام. فقط خودم می فهمم که نفس کشیدن کمی سخت شده و یک چیزی درون گلویم دارد اذیّتم می کند.

 

معمولاً ناراحتی هایم را با دوری کردن از افراد و سکوت در مقابل آن ها نشان می دهم. گاهی حتّی شاید یک سال از آن ها دور شوم تا یادم برود که از دستشان ناراحتم. آن قدر از آن ها دور می شوم و سمتشان نمی روم که خودشان می فهمند حالم از دستشان خوب نیست. و خوش به حال کسانی که می فهمند؛ کاش من هم می فهمیدم ...

 

داشتم به ستاره هایم فکر می کردم. یک ماهی می شود که سراغشان نرفته ام؛ شاید به خاطر این که جای دِنج پیدا نکرده ام. چهار ماهی می شُد که جای دِنجم، پشت بامِ ساختمانِ نیمه کاره ای بود که پنجاه متری اتاقک حراست خودنمایی می کرد. ساختمانی که پله هایش هنوز ساخته نشده بود و فقط پلکان اضطراری داشت. چند باری هم با یکی دو تا از دوستان خیلی نزدیکم بالا رفتیم؛ امّا  بیشتر اوقات خودم می رفتم که سکوت را تجربه کنم؛ بی آن که کسی بداند که می روم. شاید بهترین لذّت های چند وقت اخیرم بود؛ بی صدا بالارفتن و زُل زدن به اتاقک نگهبانی، آن هم با ترس این که مبادا موقع بالا رفتن از پلّه های اضطراری مسئول حراستی که در اتاقک فیلم تماشا می کرد و ماشین گشتی که هر بیست دقیقه یک بار از آن جا رد می شد مرا ببیند؛ و بعد هم دراز کشیدن روی پشت بامی که هنوز گرمای جذب شده از تابشِ خورشیدِ داغِ بیابان را در خودش نگه داشته بود. آخر سر هم شمارش ستاره هایی که هر چه بیشتر نگاهشان می کردی، بیشتر می شدند.

 

چند وقتی می شود که با آسمان قهر کرده ام و خیلی نگاهش نمی کنم. قهر کردن های من هم که شبیه «دوری و دوستی» های آدم های معمولی است. یعنی اصلاً غیر از دور شدن، جور دیگری بلد نیستم قهر کنم. این روزها دیگر فرقی نمی کند که ستاره ها باشند یا نباشند. برای من که نگاه هایم را با زمین تقسیم کرده ام، چه فرقی می کند که حال ستاره های آسمان چه طور است...

 

***

+ بفرمایید روضه!

 

۲ نظر
الف سین

اجتماعِ دوستانِ یکدلم آمد به یاد ...

بسم الله

اذا رأیتُ مولایَ ذُنوبی فَزِعتُ؛ و اذا رأیتُ کَرَمُکَ طَمِعتُ ...


آدم های اطراف من!

سعید جزء آن دسته از آدم های اطراف من است که خیلی خیلی برای دیگران خیرخواهی می کند. اصلاً شاید یک ذرّه بدی هم برای بقیّه نمی خواهد. از آن دست آدم هایی که وقتی احساس کند با یک کلمه ی ساده تو را رنجانده، شب قبل از خواب به تو پیامک می زند که ببخشی اش... و آن قدر مظلوم و آرام است که خیلی ها به خیال خودشان دارند از او سوء استفاده می کنند؛ حتّی بعضی از بچّه مذهبی های ریشو که ریششان فقط به درد صادرات به عنوان موادّ اوّلیّه برای کارخانه های نساجی چینی می خورد. نساجی هایی که این روزها بازار کارخانه های داخلی را ورشکست کرده اند. سعید از آن دسته هایی است که از بعضی جهات دلم می خواهد برایم الگو باشند، امّا خودش نمی داند که دلم می خواهد.


یک دسته آدم دیگر هم امّا دور و برم هستند که اصلاً تقوای زبان ندارند. هی رنگ عوض می کنند. فلان خبر بی بی سی را می بینند و فوراً جوگیر می شوند. فردایش آن یکی خبر را از فلان سایت اصلاح طلب می بینند و جوگیرتر می شوند. پس فردایش سخنرانی رهبری که از تیم مذاکره کننده حمایت کرده را می شنوند و این بار از آن طرفِ ماجرا جوگیر می شوند. و فردای پس فردا می بینی که دارند بد و بیراه می گویند به رهبری. راستش را بخواهید این دسته یک کمی روی اعصابم پیاده روی می کنند، امّا دوستشان دارم؛ چون مرا مُدام یاد آفتاب پرست می اندازند که هر ساعت رنگ عوض می کند. و از شما چه پنهان که از نظر من، آفتاب پرست ها حیوانات دوست داشتنی ای هستند!


یک دسته ی دیگر هم هستند که خون آریایی شان بسیار پررنگ است. این ها همان هایی هستند که هم صنف هایشان در آمریکا سیاهپوست کُشی می کنند. چندش آورترین قشرِ اطرافم همین دسته اند که کلّا سرتاپا شعارند و همان قدر که این جماعتِ نژادپرست از عرب ها متنفرند، من هم نسبت به آن ها همین قدر! این ها معمولاً به جای «سلام»، می گویند «درود»؛ امّا موقع حرف زدن هزار و یک اصطلاح انگلیسی به کار می برند و در برخی موارد مشاهده شده که موقع امضا، به سبک غربی ها اسم و فامیلشان را انگلیسی می نویسند! همین جا از خداوند می خواهم که خلوصِ خونِ آریایی این دسته را بیشتر و با محبوبانشان محشورشان کند؛ باشد که روانشان شاد باد و زادروزشان خجسته!!!


محمّد خودش برای خودش یک دسته ساخته. از معدود افرادی است که حال و هوای دلم بعد از دیدنش عوض می شود. از معدود افرادی است که در این چند ساله حتّی یک گناه هم از او ندیده ام و موقع نماز با خیال راحت به او اقتدا می کنم. محمّد با همان پرایدِ سیاه رنگی که رنگ به رخسار ندارد. همان پسرکِ نحیفی که کم کم جای مُهر روی پیشانی اش خودنمایی می کند و خیلی وقت است که برادری را در حقّمان تمام کرده.


بعد یک نفر هم هست که در دسته هایی که برای خودم ساخته ام جا نمی شود و مجبورم کرده که جداگانه یک دسته برایش باز کنم. اسم دسته اش را می گذارم دسته ی «مسئولِ حراست»! اصلاً برایش فرقی نمی کند که طرف مقابلش کیست؛ و اصلاً هم برایش فرقی نمی کند که مسئول حراست است. همین که طرف مقابل پیشوند «سیّد» اوّل اسمش داشته باشد؛ کافی است تا این بزرگوار از پشت میز بلند شود و تمام قد بایستد و بگوید «بفرمایید سیّدجان!»


امّا یک دسته ی دیگر هم هستند که «مرا از پرداختن به عیوب خودم بازمی دارند!»؛ از بس که این جماعت عیب دارند!!! این ها همان هایی هستند که معمولاً داخل مسجدها می بینمشان و بنابر قانون نانوشته ی «دل به دل راه دارد»، قطعاً آن ها هم همین احساس را نسبت به من دارند. به دلیلِ احتمالِ ایجادِ حالت تهوّع در مخاطبین و نیز خودمان، از توصیف احوالات این دسته معذوریم!


یک دسته ی دیگر هم می شوند آخوندهای جوان و یا به قول خودشان بچّه طلبه ها. من عاشق این جماعتم و وقتی به آن ها می رسم، به صورت مالیخولیایی شروع می کنم به حرف زدن و شوخی و شیطنت کردن! این وسط گاهی وقت ها هم می شود که چیزهایی زیادی از همدیگر یاد می گیریم.


«این یکی» علیرضا البتّه برای خودش یک دسته ی دیگر دارد. دسته ای که درلیست کسانی است که سحرها باید بهشان تک زنگ بزنم. البتّه درمورد این دسته حرف بسیار است که ارجاعتان می دهم به بلاگ «آب، نان، آواز»؛ یعنی همان بلاگی که به وبلاگ خودم پیوندش کرده ام. و نیز دعوتتان می کنم که برای شناختِ بیشتر این دسته، چهار قسمتِ سریالِ «می خواره و سرگشته و رندیم و نظرباز» را که به عنوانِ نویسنده ی مهمان در بلاگشان نگاشته ایم، مطالعه فرمایید!


«آن یکی» علیرضا هم از چند روز پیش برای خودش یک دسته ی منحصربفرد باز کرد که اسمش را می گذارم دسته ی «آن یکی علیرضا». چند روز پیش، حدود ساعت چهارده و اندی بود که با هم عقد اخوّت خواندیم و برادر شدیم. البتّه قرار است آن یکی علیرضا از چند ماه دیگر جزء دسته ی «بچّه طلبه ها» هم بشود که جای بسی خُرسندی است.


یک دسته ی دیگر هم می شوند دسته ی «حال خوب کن ها» که کم هم نیستند. از همین شهید «چمران» خودمان بگیرید تا شهید «چشم براه» و شهید «آخوندی» و آقا «مصطفای احمدی روشن». دقّت کرده ام که اخیراً سخنرانی های رهبری هم بیشتر از قبل حالم را خوب می کند. ناگفته نماند که سیدحسن نصرالله هم جزء این دسته است. دعای ابوحمزه ی مسجد جامع هم می توانست جزء این دسته باشد؛ امّا حیف که آدم نیست و در دسته بندی آدم های اطراف من جا نمی شود!


دسته ی بعدی هم می شوند غرغروها! این دسته را می شود انگل هم نامید. این ها معمولاً در زندگی شان هیچ غلطی نکرده اند و قرار هم نیست که هیچ غلطی بکنند. فقط مُدام غُر می زنند تا جانشان درآید! هی از این ایراد می گیرند و هی از آن. این ها دیگر واقعاً غیرقابل تحمّل اند؛ امّا باید عرض کنم که چندین موردشان را چند سالی تحمّل کرده ام که از این حیث احساس می کنم اگر نامم در کتاب گینس ثبت نشود، به خودم و کشور عزیزم ظلم شده است. ناگفته نماند که به نظرم کسی که شمشیر را از رو بسته  و اسب ها رابرای کوبیدن نظام جمهوری اسلامی ایران تاخته، برایم خیلی قابل احترام تر است تا این ها! و  به قول معروف، سگش می ارزد به غرغروهای متوّقعی که مُدام نظام اسلامیِ نوپای خودشان را با دیگر کشورها مقایسه می کنند. آخر سر هم خیلی هایشان به خیال زندگی بهتر مهاجرت می کنند. و به دَرَک که مهاجرت می کنند و با عرض شرمندگی، پرده های ادب را می درم و در وصف حالشان تمسّک می جویم به تک جمله ی دبیرِ محترمِ زبانِ فارسیِ دورانِ دبیرستانمان که این جور مواقع می فرمود: «یک خَر کمتر؛ یک عَر کمتر!»


یک دسته ی دیگر می شوند متعصّبین. دور و برمان پر است از متعصّبین بی فکرِ خودعاقل پندار که خود و عقیده ی خود را حقّ مطلق می دانند و بقیّه را تکفیر می کنند. جنس تعصّب ها هم الحمدلله فراوان و متنوّع است. از تعصّب نسبت به رضاخان پهلوی گرفته تا کوروش کبیر و لیونل مسی و محمّد خاتمی و جواد ظریف و   سیّدعلی حسینی خامنه ای و حتّی حضرت امیرالمؤمنین (ع) ... یکی شان می گفت که من به خاطر مِسی، با یکی از دوستانم قطع رابطه کرده ام!!! حالا دیگر بقیّه اش بماند طلبتان ...

در بابِ تعصّب، دلم پر است. تعصّب گوش ها را کر و چشم ها را کور می کند و تا آن جا پیش می رود که آدم حاضر نیست حرف های یک نفر را گوش کند، فقط به خاطر این که آن یک نفر با تعصّباتش در تضاد است. به نظر من، بین کسی که سیّد علی خامنه ای را از روی تعصّب پذیرفته با کسی که همین احساس را نسبت به رضاخان پهلوی دارد، هیچ فرقی نیست. به دلیل آن که کسانی که با دیدن معجزه ی عصای موسی ایمان آوردند، با دیدن گوساله ی سامری کافر شدند. وقتی ایمان از روی تعصّب باشد و به قلب کسی نفوذ نکند، در بزنگاه ها طرف مقابل را به خسران عظیم خواهد کشاند؛ الّا این که حق تعالی رحم کند ...

و شهید مظلوم، آیت الله دکتر بهشتی درباب «تعصّب و بُت سازی از انسان ها»، می فرمایند: «پیغمبر هم نباید بت بشود؛ هیچ پیغمبری ...»؛ که در قرآن کریم هم مفصّل به این موضوع اشاره شده است. حالا حسابِ انسان های غیرِمعصومِ عادی که مشخّص است.


دسته ی بعدی هم می شود دکتر محمّدی که از چند روز پیش برای خودش یک دسته ی مستقل تشکیل داد؛ دقیقاً از وقتی که برای خداحافظی پیشش رفتم و گفت درِ اتاق را ببند. بعد جلوی پای من بلند شد و مرا بوسید. اسم این یکی دسته را می گذارم «تواضع بی حدّ و اندازه» که با آن همه مقامات دنیوی و ایضاً اخروی ای که دارد، حاضر می شود یک آدمِ یک لاقبایی مثل من را آدم حساب کند!


 دسته ی بعدی امّا نانوای سر کوچه است که دیروز با زبان روزه داشت نان می پخت و ما جهت تغییر مزاج رفتیم و چند صباحی را کنارش گذراندیم و وقتی دیدیم که در آن گرمای کنار تنور نمی شود نشست، ایستادیم و وقتی که دیدیم نمی شود ایستاد، دررفتیم!


یک دسته هم هستند که کُلّاً خیلی خوب اند. این دسته «می پسندند برای دیگران، بهتر از آن چه را که می پسندند برای خودشان.» به نظر می رسد که این روحیّه ی ایثار منتهی به شهادت خواهد شد. و خوشا به حال آن هایی که این گونه اند.


دو سالی هم می شود که یک دسته ی دیگر در مُخیّله ام باز کرده ام به اسم «آدم های مجازی» که گاهی بعضی هایشان را از نزدیک دیده ام. امّا ترجیح می دهم که در همان مُخیّله ام دوستشان داشته باشم. شاید به خاطر این که می ترسم اگر وارد دنیای واقعی ام شوند، مجبور شوم جایشان بدهم در یکی از دسته های ناخوشایند. آن وقت جمعیّت ناخوشایندها خیلی بیشتر از خوشایندها می شود و این یعنی ضدّحال!


لاکن این وسط بعضی آدم های دیگر هم هستند. نه این که آدم نباشندها... آدم هستند. امّا باشند و نباشند فرقی نمی کند؛ چون خاص نیستند. همه ی آن ها را می فرستم در گروهِ آدم های «ناخاص» و می گذرامشان کنار دسته ی خوب ها.


دسته ی آخر را هم اسمش را گذاشته ام «من»! از این دسته متنفّرم. هر چه در دنیا و آخرت عقب افتاده ام زیر سر این دسته است. گاهی وقت ها یک اژدهای پنهانی درونِ وجودِ «من» است که «من» هم از این اژدها می ترسم! مسائل مربوط به این دسته، جزء محرمانه هاست که فقط خدا باید بداند و «من».

 


پی نوشت:

 یک  دسته ی متفاوت هم به لطف دوست خوبم، حسین آقای عیدی، دیشب به دسته بندی هایم اضافه شد، فقط مِن بابِ تنوّع در خط کشی ها و دسته بندی هایمان که کمی ذهنمان کمتر آزار ببیند. این یکی دسته را «موتورسوارهای حامل زن» می نامم! به عبارتی  در طرح موتورگیری های نیروی محترم انتظامی، شما اگر یک زن در ترک موتورتان داشته باشید، در امان هستید. و به عبارت دقیق تر، می شود ادّعا کرد که از نظر سربازانِ محترمِ نیرویِ محترم ترِ انتظامی، «زن در تَرکِ موتور برابر است با کلاه کاسکت روی سَرِ مبارکتان». پس بر شما موتور سواران باد ازدواج؛ باشد که از طرح موتورگیری نجات یابید!

+ «این یکی علیرضا» دیشب قول داد که برایم کلاه کاسکت بخرد ...



۵ نظر
الف سین

همچو گل، ناف تو بر خنده بُریده ست خدا

بسم الله

 

من از طریق همین تریبون، خواهش می کنم از رامبد جوان که بعد از اتمام مذاکراتِ سنگین و فشرده ی هسته ای، دکتر محمدجواد ظریف رو توی برنامه ش دعوت کنه. بعدش از یک تا پنج بشماره تا دکتر رو به دوربین لبخند بزنه. بعدشم ما به لبخند دکتر ظریف امتیاز بدیم.

هم چنین از رییس جدید سازمان صدا و سیما که به جای مهندس ضرغامی تشریف آوردن پرانتز باز و من اسمشون رو بلد نیستم پرانتز بسته هم خواهشمندم که در این زمینه، همکاری و مساعدت لازم را با رامبد جوان مبذول فرمایند.

و من الله التوفیق

امضا: الف سین خ


هشتگ نامحرمانه

هشتگ سیاسی نوشت

 

۳ نظر
الف سین