نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۹ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

روزگاری که مرا محو خودش کرد چه شد؟

بسم الله


آرزوی دیدن دنیا از پشت عینک ته استکانی مادربزرگ؛

آرزوی تماشای یاسین خواندن مادربزرگ؛

آرزوی بوییدن عطر محبت های مادربزرگ که در دست پختش پخش می شد؛

آرزوی سیاه پوشیدن های ماه محرم و صفر "سیده" خانمی که دعا از لب هایش بیرون نیامده، اجابت می شد؛ مخصوصاً وقتی که دعاها با قسم هایش به حق حسین (ع) آراسته می شد؛

آرزوی سفره ی ناهار شلوغ و پر سروصدای روز اول عید نوروز و پول های تانخورده "سیده" خانم و نوه هایی که سالی یک بار می دیدیمشان و انگار دیگر قرار است که هیچ وقت نبینیمشان...

.

.

.

آرزوی فشار دادن دست های زمخت و زحمت کشیده ی پدربزرگ؛

آرزوی تماشای هیبت ایستادن پدربزرگی که عصا شکوهش را دوچندان می کرد؛

آرزوی دعای توسل خواندن های پدربزرگ، پشت میز آهنی قراضه ی مغازه ی ساده سه در چهار متری اش؛

آرزوی بستنی ها و یخمک های پنجاه تومانی "مشتی قربونعلی" که بابابزرگ حداقل صد بار برایم خرید؛

آرزوی چیدن چند تا گردوی درخت پدربزرگ که اصلاً فقط همین چندتا دانه را داشت؛ و نشستن لب حوض و خوردن دانه های سفید گردو با دست هایی که از پوست گردو سیاه شده اند...

.

.

.

چه قدر زود خاطره ها تبدیل به آرزو شد؛

چه قدر زود پیر شدند؛

چه قدر زود بزرگ شدیم؛

چه قدر زود دیر شد؛

امروز حال بابابزرگ و مادربزرگ خوب نیست؛

اما هنوز هم وقت برای بوسیدن دست هایشان هست.../

.

.

.

+ چه قدر نوه ها نمک نشناس شده اند. از بیشترشان متنفرم! از آن تنفرهایی که سعی  می کنم با هنر نفاق، پشت لبخندهایم پنهانش کنم!

خوش دارم همین روال نفاق را تا چهل سال آینده در مقابلشان ادامه دهم. می نشینم و با کمال میل زندگی نکبت بارشان را تماشا می کنم که چهل سال دیگر چه بلایی سرشان خواهد آمد.

کاش بابابزرگ و مادربزرگ سرحال بودند و حال نوه ها بد می شد تا برایتان بگویم که چه طور جانشان را در جان نوه های نمک نشناس می کردند...


++ اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً




اضافه شده بر متن:

امروز پیش مادربزرگ بودم.

می گویم: حاج خانوم! راسته می گن شما سیدی؟

می گوید: بله...

می گویم: جدتون کیه؟

می گوید: حسیییییین (و انقدر حرف "ی" را می کشد تا نفسش بند بیاید)

می گویم: راسته اگه سیدها دعا کنن، دعاشون مستجاب می شه؟

می گوید: بله!

می گویم: راسته می گن اگه سیدها نفرین کنن، نفرینشون می گیره؟

می گوید: بله!

می گویم: تا حالا کسی رو نفرین کردین؟

می گوید: نه!

می گویم: تا حالا کسی را دعا کردید؟

می گوید: بله!

می گویم: کی؟

می گوید: تو!

(قند در دلم آب می شود)

مادربزرگ این روزها بچه شده است. در دنیای بچه ها زندگی می کند؛ اما خوب می فهمد که دعا و نفرین چیست. خوب می فهمد که حسین (ع) کیست. خوب می فهمد که دعا و نفرین سادات چه می کند و خوب می فهمد که هنوز هم نباید کسی را نفرین کند.

زیر لب زمزمه می کنم:

و من نُعَمّره، نُنَکِّسه فى الخلق...


۵ نظر
الف سین

من در میان جمع و دلم جای دیگر است!

بسم الله

الهى! لاتَکِلنى إلى نَفسى طَرفَةَ عَینٍ أبداً


شد ده ماه!

امروز، یعنی همین پنج شنبه ای که مثلاً قرار است روز نیمه تعطیل هفته باشد، روزی است که مرا وارد دهمین ماهی می کند که دارم روی این یکی مخلوق جدید خدا کار می کنم.

این یکی مخلوق، از آن دسته مخلوقاتی است که دور و برمان هست، اما انگار که نیست!

راستش را بخواهید کلافه ام کرده. زیاد از حد ناز می کند. اصلاً عین یک دخترِ دمِ بختِ همه چیزتمام که خواستگارها پاشنه یِ در خانه شان را از جا کنده اند، دارد ناز می کند و مدام جواب منفی می دهد. جواب منفی برای یک پدیده یِ طبیعیِ قابلِ شهود که حضرت عباسی باید مثبت باشد! 

تا همین چند ساعت پیش، من و یکی از بزرگترین اساتیدم که از اتفاق گرایش و رشته ی تخصصی اش کمیاب است، داشتیم متقاعد می شدیم که خداوند اصل تقارن را در این جا لحاظ نکرده است!

حالا ما هر چه مقالات و مطالعات و آزمایشات و ساخته های خارجی و داخلی را زیر و رو می کردیم، هیچ کس چنین کاری انجام نداده بود و تقریباً به عنوان اولین نفر در دنیا می خواستیم ادعا کنیم که خداوند یک چنین سیستم خطی را طوری تقدیر کرده که تقارن نداشته باشد! 

یعنی به عبارت دیگر، سی و ششمین آیه از سی و ششمین سوره ی قرآن درباب آفرینش جفت و متقارن مخلوقات، کشک!

حالا ظرف ده دقیقه ی سرنوشت ساز یک هو یک جرقه ای به ذهن منِ کودن می خورد که وقتی پیگیری اش می کنم، می بینم بله... این یکی موجود خطی هم متقارن است! زیر لب زمزمه می کنم که "لاتبدیل لخلق الله".

استادم حالا بلند می شود و در راهروی نیمه تعطیل و بی سروصدا، با خیال راحت می رود سراغ چای خوردنش. این روزها این جا آن قدر خالی و بی سَکَنه شده که من و استاد در راهروها قدم می زنیم و حرف های درگوشی محرمانه مان را جار می زنیم؛ بی آن که دغدغه داشته باشیم که کسی حرف هایمان را بشنود. اصلاً این جا آن قدر سوت و کور است که نگهبانی بداخلاق دم در که التماسش می کردی که بدون کارت راهت بدهد، التماست می کند که بدون کارت راهت بدهد!!!

از امروز اما باید پافشاری کنیم روی پافشاری خدا؛ همان که قرن هاست پافشاری می کند روی موضوع تقارن در سیستم های خطی. 

دلم می خواهد داد بزنم! خدا آن قدر می فهمد که تقارن را در ابعاد نانو هم رعایت کرده است! این یعنی اوج فهم و درک و شعور و حکمت. اصلاً مو لای درزش نمی رود!

اگر قرار باشد بخواهم نتیجه ی این ده ماه را برایتان خلاصه کنم؛ اسمش را می گذارم قانون صفرم الف سین

"خدا، بی قید و شرط دنیا را منظم آفریده. مو لای درزش نمی رود. امکان ندارد که جایی بی نظمی باشد. امکان ندارد که خواص مکانیکی و پیزومگنتیک و پیزوالکتریک بتوانند تقارن ذاتی مخلوق را به هم بزنند. حتی لحظه ای گمان نکن که در اوج نظم خلقت، بی نظمی کشف کرده ای؛ حتی اگر ابعاد دنیا را تا نانو و کمتر از نانو ریز کنی!"

امروز، پنج شنبه، بیست و نهم مردادماه یک هزار و سیصد و نود و چهار. 

این جا، وسط بیابان خدا؛ 

جایی در همین نزدیکی.../


+ سبحان الله... سبحان الله... سبحان الله...

++ دلم یک سجده ی طولانی می خواهد...

۱ نظر
الف سین

مشهد، حرم، ورودی باب الجوادتان...

بسم الله

سیدی! 

لو علمت الارض بذنوبی لساخت بی؛ 

اوالجبال لهدتنی؛ 

اوالسماوات لاختطفتنی؛ 

او البحار لأغرقتنی


یک؛

سرم را انداختم پایین. زیر چشمی به چشم های پدرم نگاه می کردم که پر از اشک شده بود.

حالا کمی آن طرف تر، مادرم دارد سعی می کند که خودش را قوی نشان دهد. مادرها معمولاً این طوری اند؛ مثل مادر شهید آخوندی که تا مرز گریه کردن پیش می رود، اما یک هو برمی گردد و با سرافرازی جوابت را می دهد.

بلند می شویم. بابا یک بار دیگر سعی می کند شانس خودش را امتحان کند:

"دکتر! یعنی هیچ راه دیگه ای نیست؟"

حالا منم و من! یاد شب اول قبر می افتم که قرار است من باشم و من!

قرار است از مطب دکتر یک راست برویم خانه؛ وسایلم را جمع کنم و برویم برای بستری شدن! درست مثل متهمی که می رود خودش را تحویل دهد؛ یا مثل مرده ای که خودش را تسلیم مرده شور می کند.

این جا اما یک چیز بزرگی هم هست به اسم "توکل". یک آن به خودم تلنگر می زنم:

"بچه جان! این همه ادعا کو؟ امروز، وقت امتحانه... "

آدم بده، امروز حالش بده ...


دو؛

چشم هایم دارد می سوزد. لب هایم حسابی خشک شده و ترک خورده. امروز روز سومی است که تب بالای چهل درجه دارم. امروز دومین روزی است که غیر از آب نمی توانم چیز دیگری بخورم. به زور کوله پشتی ام را پر می کنم. شانه و وسایل شخصی، مودم اینترنت، کتاب کنترل اتوماتیک اوگاتا و قرآن کوچکم. کیفم اما هنوز خیلی جا دارد. 

 دکتر گفته که بین پنج تا هفت روز باید بیست و چهار ساعته سِرُم در دستت باشد و هر چند ساعت یک بار انواع و اقسام آمپول ها را تزریق کنی.

دارم نگاه می کنم به دست هایم. با خودم جای سوزن ها را نشان می کنم که به پرستار بگویم این جاها را سوراخ کن!

سَرَم را می اندازم پایین. از اتاق بیرون می آیم. زیر چشمی بابا را می بینم؛ با همان چشم های پر اشک و دل نازکش که یک تنه اندازه چند مرد جنگی مصیبت دیده. مادر، اما هنوز هم محکم است. می گوید: "راضی ام به رضای خدا" و این همان جمله ای است که بعد از مرگ پسر دیگرش بارها و بارها گفت و گفت.

زیر لب تکرار می کنم: "راضی ام به رضای خدا..."


سه؛

می شود یک سال پیش؛

شب تولد حضرت فاطمه معصومه (س)؛

و این، دومین باری بود که در عمر بیست و چند ساله ام تا پای مرگ رفتم!

می شود یک سال پیش؛

وقتی که در اوج جوانی و غرورهای بیجا تجربه ای کردم که شاید دیگر فرصتش پیش نیاید.

می شود یک سال پیش؛

موقعی که شب ها تا صبح و صبح ها تا شب به سقف اتاق بیمارستان خیره می شدم.

شاید اولین باری بود که فرصت فکر کردن داشتم.

فکر به این که روی تختی که من تکیه زده ام، چند نفر جان داده اند؟

فکر به این که روی کدام تخت تکیه می زنم و جان می دهم؟

فکر به این که "اگر شهید نشوی، می میری."

فکر به این که ...

بگذریم، این جاهایش محرمانه است.


آدم ها گاهی ترمزشان خراب می شود. این جور موقع ها دست خدا از راه می رسد تا ترمزشان را بکشد. اما آن قدر سرعتشان بالاست که اصطکاک ترمزها حسابی می سوزاندشان.


می دانید؟

چند روز پیش در حرم امام رضا (ع) داشتم به خیلی چیزها فکر می کردم.

داشتم فکر می کردم به یک سال پیش که فکر کرده بودم به خیلی چیزها...


می شود یک سال پیش؛

وقتی که آدم بده، با خودش عهد می کرد که خوب شود.

آدم بده اما، امروز حالش بده ...



اضافه شده بر متن:

بابت کژتابی ایجاد شده عذر می خوام و ممنون بابت اظهار لطف دوستان بزرگوار. بعد از این که نظرات خصوصی و عمومی دوستان رو دیدم، لازم دونستم توضیح بدم که قسمت "یک" و "دو"ی متن مربوط به سال گذشته است؛ و قسمت "سه" مربوط به امساله. لطفاً نگران نباشید. صرفاً داشتم خاطرات پارسالم رو مرور می کردم و امسال به لطف خدا قسمت شد که در سالگرد بیماری غیرمنتظره و عجیب و غریب پارسالم، برم پابوس امام رضا و قول هایی که موقع بیماری به خودم و خدا دادم رو مرور کنم. بیماریم یه مدل حساسیت ساده دارویی بود که اصلاً نفهمیدیم از کجا اومده. حساسیت ساده ای که 10 درصد احتمال مرگ و میر داشت :)))

جای نگرانی نیست... من الان سرحال سرحالم.

البته در عین حال باید اضافه کنم که:

آدم بَده، امروز حالش بَده...

۶ نظر
الف سین

نافلسفانه 004

بسم الله

علم رباتیک برای تحلیل سه بعدی، ما را مجبور می کند به تعبیه دو دوربین در ربات؛ 

به زبان بی زبانی می گوید: 

لازمه ی دیدن سه بعدی جهان، داشتن دو چشم است.

یعنی اگر تمام دانسته های تجربی عمرت را پاک کنی و برگردی با یک چشم دنیا را ببینی، شعور سه بُعدی ات صفر می شود!

بیچاره نوزاد تک چشمی که از ابتدا بی شعور است...

.

.

.

اما این پایان ماجرا نیست؛

یک حسی به من می گوید که علم رباتیک شعور حس لامسه را هنوز درک نکرده است؛

پس خوش به حال نوزادی که کور به دنیا می آید!

۱ نظر
الف سین

تو را من چشم در راهم

بسم الله

یا سیّدی! لَو نَهَرتنی، ما بَرِحتُ مِن بابِک ...


اسم و فامیلش را که بگذرای کنار چشم های قشنگش، حال دلت را خوب می کند. 

شهیدِ خاصِ من؛ 

«سعید چشم براه» ...


شهید سعید چشم براه

۳ نظر
الف سین

ماییم و یکی خرقه تزویر و دگر هیچ

بسم الله

اللهم انی اعوذ بک من علم لاینفع .../


امام خمینی (ره):


اگر انسان خباثت را از نهادش بیرون نکند، هر چه درس بخواند و تحصیل نماید نه تنها فایده ‏اى بر آن مترتب نمی شود بلکه ضررها دارد.

علم وقتى در این مرکز خبیث وارد شد، شاخ و برگ خبیث به بار آورده، شجره خبیثه می شود.

هر چه این مفاهیم در قلب سیاه و غیر مهذب انباشته گردد، حجاب زیادتر می شود.

در نفسى که مهذب نشده، علم حجاب ظلمانى است:

العلم هو الحجاب الاکبر

لذا شرّ عالِم فاسد براى اسلام از همه شرور خطرناکتر و بیشتر است.

علم نور است، ولى در دل سیاه و قلب فاسد دامنه ظلمت و سیاهى را گسترده‏ تر می سازد.



ماییم و یکی خرقه تزویر و دگر هیچ

در دام ریا بسته به زنجیر و دگر هیچ

عالم که به اخلاص نیاراسته خود را

علمش به حجابی شده تفسیر و دگر هیچ...

۰ نظر
الف سین

نافلسفانه 003

اسب حیوان نجیبی است؛

آدم حیوان عجیبی است!

۲ نظر
الف سین

نافلسفانه 002

عدد «پی» به قوّه ی عدد «نپر» می شود:

بیست و دو، ممیز، چهارصد و پنجاه و نه.


عدد «نپر» به قوّه ی «پی» می شود:

بیست و سه، ممیز، صد و چهل و یک.


اختلافشان می شود:

صفر، ممیز، ششصد و هشتاد و دو.


ریشه ی دوم اختلاف خودشان امّا میل می کند به سمت اختلاف توان های ضربدری شان که حساب شد!


نظم در اوج بی نظمی های خلقت؛

فیه تأمّل .../ 

۳ نظر
الف سین

نافلسفانه 001

خودم را وزن کرده ام!

هفتاد و یک کیلوگرم؛

به گمانم هفتاد کیلوگرم آن هوای نفس است

و یک کیلوگرم دیگر خطای دستگاه ترازو .../

۳ نظر
الف سین