نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

لبم خشکید از بی مهری و قلبم ترک برداشت...

بسم الله


تقریباً تموم شد؛

هم این یکی؛

هم اون یکی.


بماند بقیه اش .../



لبم خشکید از بی مهری و قلبم ترک برداشت

نمی پرسد کسی این روزها حال بیابان را



۳ نظر
الف سین

میلم به سوی تو هر شب فزون شود...

بسم الله
اللهم اغفر لی الذنوب التی تحبس الدعاء...

او رفته است؛
او به سوی او بازگشته است؛
شاید نفر بعدی یکی از ما دو نفر باشیم؛
من یا تو …
و این قطار واژه هاست که در سر من سوت می کشد.
واژه هایی که زبان از بیان و قلم از نگارششان عاجز است.
واژه هایی که نباید خارج شوند؛
باید در سر بمانند؛
به جز یک واژه:
برای آرامشش
برای آمرزشش
الفاتحه…
۱ نظر
الف سین

ایستادی به جنگ رو در رو؛ خنجر از پشت می زند دشمن!

بسم الله


(به بهانه 25 سال تا نابودی اسرائیل)


ما در جمهورى اسلامى، 

مسأله‌ى فلسطین برایمان یک مسأله‌ى تاکتیکى نیست؛
یک استراتژى سیاسى هم نیست؛
مسأله‌ى عقیده است؛ 

مسأله‌ى دل است؛ 

مسأله‌ى ایمان است.


امام خامنه ای (مدظله العالی)

هشتم اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

#25


25 سال تا نابودی اسرائیل

۲ نظر
الف سین

آشوب جهان و جَنگ دنیا به کنار ...

بسم الله

یا من عشقه دواء


و من جنگ را دوست دارم و دوست ندارم.

هضم کردن مسأله ی کشتن و کشته شدن برای منافع شخصی و حتی ملی شاید کمی سخت باشد. مگر ملت، چیزی به جز جمع اشخاص است؟ کشتن در راه شخص یا اشخاص و «صرفاً» کشتن در راه شخص یا اشخاص، ریشه در خودخواهی ها دارد. پس منافع ملی هم برتری شاخصی نسبت به منافع شخصی فرد نخواهد داشت که بخواهیم بینشان تمیز قائل شویم.

اما اگر همین کشتن بیاید زیر سایه ی تبعیت از فرمان خدا و جهت الهی بگیرد، مفهوم عمیقی پیدا می کنید.

خیلی ساده است که همان خدایی که به تو گفته نماز بخوان؛ حالا می گوید بکش! و خیلی ساده تر است همان خدایی که گفته از مالت بگذر و زکات بده؛ حالا می گوید از جانت بگذر و کشته شو!

و ظرافتش آن جاست که تا عاشقش نباشی، نه می کشی و نه کشته می شوی. اما اگر به مولایت علی (ع) اقتدا کنی، همچون داسی که گندم ها را درو می کند، تو هم آن ها را می دَری؛ و هم چون عقابی که بی رحمانه می تازد، تو هم شروع به تاختن می کنی. اما نه بی رحمانه؛ که در اوج رحمت و رأفت... می کشی تا به خودشان رحم کرده باشی؛ تا به بقیه ای که نمی دانند یا نمی توانند رحم کرده باشی. این جاست که باز هم به مولایت اقتدا می کنی و غضبت عین رحمتت می شود. همان مولایی که جان لشکر دشمنش برایش اهمیت داشت و در بحبوحه ی نبرد صفین، فریاد برمی آورد و دعا می کرد که خدای من! جان لشکر ما و لشکر دشمن را حفظ کن! و همان مولایی که در گرماگرم نبرد جانانه ی جمل و نهروان، چونان بر لشکر دشمن می غرید و می تاخت که قوت قلب بود برای سپاه خودش... پس به مولایت اقتدا کن!

و کشته شدن برای تو وقتی حاصل می شود که قبل از نبرد در جبهه مادی، قاتل هوای نفست در جبهه معنوی شده باشی. مگر می شود فنا شد، پیش از آن که فنا شده باشی؟ مگر می شود از جان گذشت پیش از آن که از نفس گذشته باشی؟ مگر می شود در راه او کشته شد پیش از آن که خودت را کشته باشی؟ و مگر می شود سرت بریده شود پیش از آن  که سر هوای نفست را بریده باشی؟


عشق، کِششى است که می کُشد و می کُشد! دوست خدا را می کُشد؛ دشمن خدا را هم می کُشد.

عشق تو را می کِشد به ورطه ی کُشتن و کُشته شدن. 

من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقه و من عشقه قتله و من قتله فعلی دیته و من علی دیته فأنا دیته

آن گاه که بر طبل های جنگ کوبیده و بر شیپورها دمیده می شود، ذره ذره ات می شتابد برای کشتن و کشته شدن و از هیچ کدام ابایی نداری. مگر عاشقی که یک بار در راه معشوق جان داده و جان دوباره گرفته، از کشته شدن هراس دارد؟

حاشا... 

و حال آن که مرگ می ترسد از او.

او، همانی است که یک بار نفسش را فدا کرده و از چشمه ی جاودان الهی نوشیده و روحش زنده شده؛ و حال می خواهد سرش را بدهد که تا ابدالدهر زنده بماند. به راستی که مرگ از چنین شخصی فرار می کند...

یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّـهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ

لاکن زشتی جنگ در مظلومیت هایی است که به دنبال دارد. نبرد وقتی بین حق و باطل باشد؛ بی تردید با ظلم ها و ناجوانمردی های باطل همراه است. و این سوز دلی است که جگر عاشق را خون می کند. زنان، مردانِ غیرجنگی، سالخوردگان و خردسالان، حیوانات و نباتات و جمادات، همه و همه باید تاوان بدسگالی عده ای را بدهند که خوی درندگی شان توأم شده است با بی مرّوتی و مرگ وجدان هایشان.

حال تو غضب می کنی تا رحمتی باشی؛ 

و این است غضب رحمانی تو...


من، 

جنگ را 

دوست دارم 

و دوست ندارم...



آشوب جـهان و جَنگ دنیـا به کنـار

بحران ندیدن تو را من چه کنم...

۳ نظر
الف سین

نافلسفانه 005

این روزها شهر آن قدر وسعت پیدا کرده که متروها، کیلومتررو شده اند!

۳ نظر
الف سین

به ریش ظلم می خندم؛ رها با این غزل هایم

بسم الله

ذِمَّتِی بِمَا أَقُولُ رَهِینَةٌ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ

 

نمی دونم...

نمی دونم چرا نمی تونم سکوت کنم.

نمی دونم چرا نمی تونم دهنم رو ببندم.

چند وقتیه که سعی می کنم کم حرف باشم. به خصوص از دیشب که تصمیم گرفتم حتی توی نوشته هام هم کم حرفی کنم.

تصمیم گرفتم وقتی قراره یه حرفی رو بزنم، اول ببینم اگه نگم چی می شه؛ و اگه اتفاق خاصی نیفتاد، اون حرفو نزنم.

یا حتی گاهی وقتا که میام یه چیزی بگم، یه لحظه صبر می کنم، می رم یه چرخی می زنم؛ برمی گردم و بعد می گم. شاید یه تمرین ساده باشه برای این که زبونم یاد بگیره که یه کم بیشتر تحت کنترلم باشه.

ولی این یکی رو هر کاری می کنم نمی تونم خفه شم!

حاج خانوم همیشه می گه خیلی کم صبری. راست می گه... منکرش نیستم. اصلاً بر منکرش لعنت!

البته منکر اینم نیستم که می شه تمرین کرد و صبور شد. ولی فعلاً صبور شدن تو برنامه م نیست. یعنی این مدل کم صبری، باعث می شه که آرمان گرا باشم و بتونم انرژی های جوونیم رو آزاد کنم.  

منظورم اینه که فعلاً صبور شدن با معیارای مادرم تو برنامه م نیست. انشالا باشه واسه ده سال دیگه، اگه عمری بود...

وگرنه خیلی ام صبورم که بعضی اطرافیامو تحمل می کنم! اگه کم صبر بودم، الان احتمالاً داشتم وسط تیمارستان خودزنی می کردم و زنجیرایی که دور دستم بسته بودن رو پاره می کردم!!!

وای خدا... بازم دارم پرحرفی می کنم!

یه کلام؛ من نمی تونم خفه شم:

مرگ بر انگلیس!  

 

+ حضرت امیرالمؤمنین (ع) در خطبه ی 16 نهج البلاغه فرمودن:

حَقٌّ وَ بَاطِلٌ وَ لِکُلٍّ أَهْلٌ فَلَئِنْ أَمِرَ الْبَاطِلُ لَقَدِیماً فَعَلَ وَ لَئِنْ قَلَّ الْحَقُّ فَلَرُبَّمَا وَ لَعَلَّ وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَیْ‏ءٌ فَأَقْبَلَ

این است سرنوشت حقّ و باطل که هر یک را مریدانی است.

فزونی باطل چیز تازه‏ ای نیست،

و اگر حق اندک باشد، (نقصی برای حق نیست؛ و  با این حال رواج و فزونی اش) امید می رود.

و چه کم است چیزی که از دست رفته، دوباره بازگردد.


++ دلواپس نبودم و نیستم؛ چون بی صاحب نیستم. فقط یادمون باشه «وَ لَقَلَّمَا أَدْبَرَ شَیْ‏ءٌ فَأَقْبَلَ»؛

با این توضیح که بر خودم لازم می دونم از این فرصت استفاده کنم و یه تک بیتی نثار «بعضی» از اون جماعت دلواپسی بکنم که این روزا تقوای زبان رو رعایت نمی کنن و تیشه زدن به ریشه بچه مذهبیا؛ همونایی که همین الانم دارن با اعمال افراطیشون زمینه رو فراهم می کنن که بچه مذهبیا به عنوان آدمای کلّه خر (!) بی ترمز شناخته بشن و تو انتخابات بعدی ام بازنده باشیم. همون از خدا بی خبرایی که تو قم مهر می زنن به رییس مجلس، تو شیراز گوجه می زنن به نماینده مجلس، تو تهران شیشه سفارت انگلیس می شکنن، تو حرم امام خمینی (ره) جلوی دوربین خبرنگارای غریبه غربی شعار علیه نوه امام می دن، تو اصفهان به اسم نهی از منکر اسید می پاشن تو صورت دخترای بدحجاب و بعدم شعار می دن جانم فدای رهبر!!!!! این تک بیتی خیلی کمه واسه تون؛ ولی فعلاً چیزیه که نقداً می تونم پرت کنم جلوتون (!) :


بارها فرق علی را می شکافد جهلشان

روزگار از ابن ملجم های دلواپس، پُر است .../ 




هشتگ شاید موقت

هشتگ کوفه

هشتگ تکرار تنهایی های علی (ع)

هشتگ «بعضی» خواص بی شعورِ بی خاصیتِ خودعمارپندار

هشتگ آن جماعت پرمدعای بی بصیرت دلواپسی که تقوای زبان ندارند

هشتگ روحانی مچکریم!!!!!!!!!!!!!!

هشتگ سیاسی نوشت

هشتگ مرگ بر انگلیس

هشتگ بازگشایی لانه جاسوسی خائن و مزدورپرور  انگلستان 

هشتگ غضب ...

۱ نظر
الف سین