نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

مارا ببخش! در غم تو کم گریستیم

بسم الله

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ 

وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ 

وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ 

وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.



«عوامل قیام امام حسین»


عامل اول: بیعت با یزید

یکی از چیزهایی که امام حسین با آن مواجه بود، تقاضای بیعت با یزید بن معاویه ی این چنینی بود که گذشته از همه ی مفاسد دیگر، دو مفسده در بیعت با این آدم بود که حتی در مورد معاویه وجود نداشت.

یکی این که بیعت با یزید، تثبیت خلافت موروثی از طرف امام حسین بود. یعنی مسأله ی خلافت یک فرد مطرح نبود؛ مسأله خلافت موروثی مطرح بود.

مفسده دوم مربوط به شخصیت خاص یزید بود که وضع آن زمان را از هر زمان دیگر متمایز می کرد. او نه تنها مرد فاسق و فاجری بود، بلکه متظاهر و متجاهر به فسق بود و شایستگی سیاسی هم نداشت. معاویه و بسیاری از خلفای آل عباس هم مردمان فاسق و فاجری بودند، ولی یک مطلب را کاملاً درک می کردند، و آن اینکه می‏ فهمیدند که اگر بخواهند ملک و قدرتشان باقی بماند، باید تا حدود زیادی مصالح اسلامی را رعایت و شئون اسلامی را حفظ کنند. این را درک می کردند که اگر اسلام نباشد، آن ها هم نخواهند بود. اما یزید بن معاویه این شعور را هم نداشت...

آدم هتاکی بود، خوشش می آمد به مردم و اسلام بی اعتنایی کند، حدود اسلامی را بشکند. معاویه هم شاید شراب می خورد ولی هرگز تاریخ نشان نمی دهد که معاویه در یک مجلس علنی شراب خورده باشد یا در حالتی که مست است وارد مجلس شده باشد، در حالی که این مرد علناً در مجلس شراب می خورد، مست می شد و شروع می کرد به یاوه سرایی...

این شخص تبلیغ علیه اسلام بود. برای چنین شخصی از امام حسین بیعت می خواهند! امام از بیعت امتناع می کرد و می فرمود من به هیچ وجه بیعت نمی کنم. آن ها هم به هیچ وجه از بیعت خواستن صرف نظر نمی کردند.

بیعت نکردن امام یعنی معترض بودن، قبول نداشتن، اطاعت یزید را لازم نشمردن، بلکه مخالفت با او را واجب دانستن. آن ها می گفتند باید بیعت کنید، امام می فرمود بیعت نمی کنم...

اگر بیعت نکنید کشته می شوید! من حاضرم کشته شوم، ولی بیعت نکنم!


عامل دوم: دعوت مردم کوفه

نامه های مردم کوفه در مکه به دست امام حسین رسید، یعنی ]همان[ وقتی که امام تصمیم خود را بر امتناع از بیعت گرفته بود و همین تصمیم، خطری بزرگ برای او به وجود آورده بود. کوفه ایالت بزرگ و مرکز ارتش اسلامی بود و نقش بسیار مؤثری در سرنوشت کشورهای اسلامی داشت. مردم این شهر از امام حسین دعوت می‏ کنند، نه یک نفر، نه دو نفر، نه هزار نفر، نه پنج هزار نفر و نه ده هزار نفر، بلکه حدود هجده هزار نامه می‏ رسد که بعضی از نامه‏ ها را چند نفر و بعضی دیگر را شاید صد نفر امضا کرده بودند که در مجموع شاید حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته اند. این جا عکس العمل امام چه باید باشد؟ حجت بر او تمام شده است. یعنی مسلمانانی قیام کرده‏ اند، امام باید به کمک آن‏ ها بشتابد. این جا اتمام حجت است. امام حسین از اول حرکتش معلوم بود که مردم کوفه را آماده نمی بیند؛ مردم سست عنصر و مرعوب شده ای می داند. در عین حال، جواب تاریخ را چه بدهد؟ قطعاً اگر امام حسین به مردم کوفه اعتنا نمی کرد، همین ما که امروز این جا نشسته ایم، می‏ گفتیم چرا امام حسین جواب مثبت نداد. اگر مردم کوفه در پیمان خود باقی می ماندند احتمالاً امام حسین موفق می شد...


عامل سوم: امر به معروف و نهی از منکر

امام راز قیام خود را بیان می‏ کند: «انی ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما. انما خرجت لطلب الاصلاح فی امۀ جدی، ارید ان امر بالمعروف و انهی عن المنکر و اسیر بسیرۀ جدی و ابی علی بن ابیطالب علیه السلام...»

این عامل، ارزش بسیار بسیار بیشتری از دو عامل دیگر به نهضت حسینی می دهد. به موجب همین عامل است که این نهضت شایستگی پیدا کرده است که برای همیشه زنده بماند و آموزنده باشد. البته همه ی عوامل، آموزنده هستند ولی این عامل آموزندگی بیشتری دارد؛ زیرا نه متکی به دعوت است و نه متکی به تقاضای بیعت. یعنی اگر دعوتی از امام نمی شد، حسین بن علی به موجب قانون امر به معروف و نهی از منکر، نهضت می کرد. اگر هم تقاضای بیعت از او نمی‏ کردند، باز هم ساکت نمی نشست. و الا اگر عامل اساسی این می‏ بود، آن وقتی که به امام خبر رسید که زمینه ی کوفه دیگر منتفی شد، امام می بایست دست از آن حرف‏ های دیگرش هم بر می‏ داشت و می گفت: بسیار خوب! حالا که این طور شد ما بیعت می کنیم، دیگر دم از امر به معروف و نهی از منکر هم نمی زنیم.

اتفاقاً قضیه برعکس است. داغ ترین خطبه های امام حسین، شورانگیزترین و پرهیجان ترین سخنان امام حسین بعد از شکست کوفه است. این جاست که نشان می دهد امام حسین تا چه اندازه روی عامل امر به معروف و نهی از منکر تکیه دارد.

عنصر امر به معروف و نهی از منکر ارزش داد به نهضت حسینی، امام حسین هم به امر به معروف و نهی از منکر ارزش داد. امر به معروف و نهی از منکر نهضت حسینی را بالا برد، ولی حسین این اصل را به نحوی اجرا کرد که شأن این اصل بالا رفت. یک تاج افتخار به سر اصل امر به معروف و نهی از منکر نهاد...

 

پی نوشت:

مجموعه ی سخنان، دیدگاه های علامه ی شهید مرتضی مطهری در مورد امام حسین (ع) می باشد که از منابع زیر جمع آوری شده است:

1- مجموعه ی آثار، ج 17، ص 199 تا 214.

2- عاشورا برای جوانان، ص 43 تا 47.


+ از خداوند طلب می کنم که اشک با معرفت و شور با شعور را روزی همه مون بکنه.

۲ نظر
الف سین

دل نیست آن دلی که نباشد سرای تو

بسم الله

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ 

وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ 

وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ 

وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ.


ما اگر بخواهیم بگوییم خدا یک دستور دارد، یک قانون دارد، یک رضایت دارد، امام حسین (ع) دستور و قانون و رضایت دیگری دارد،

خدا یک دستگاه دارد، امام حسین (ع) یک دستگاه دیگری؛

دستگاه خدا یک حساب دارد، دستگاه امام حسین (ع) حساب دیگری و آن‏ جا مطلب به شکل دیگری است؛

بعد بگوییم ما که دستمان به خدا نمی ‏رسد، آن‏ جا کار خیلی مشکل است، می ‏آییم امام حسین (ع) را که به یک چیزهای سهل و ساده‏ ای راضی می‏ شود، شفیع قرار می‏ دهیم.

خدا به انسان می‏ گوید نماز، روزه، جهاد با نفس، اخلاق پاک، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر، کارهای خیلی سخت؛ امام حسین (ع) بر عکس، یک دستگاه خیلی ساده ای دارد، با یک روضه گرفتن و یک دانه اشکی ریختن و یک چند تا سینه زدن و خلاصه در چند روز دهه عاشورا سهل و ساده می شود همه ی قضایا را صاف کرد.

ما به جای این که از در خدا وارد بشویم که در خیلی سخت و مشکلی هست، از در امام حسین (ع) وارد می شویم، بعد امام حسین (ع) خودش می رود آن جا کارها را درست می کند.

اگر چنین اعتقادی داشته باشیم، به خطا رفته ‏ایم!

این معنایش همین است که از کارمند جزء کارهایی ساخته است که از رییس کل ساخته نیست. این جور اعتقاد به شفاعت امام حسین (ع) قطعاً باطل است...

خیال نکنیم که این رفتن به سوی شفیع، فرار از در خانه خداست. اگر بخواهد به شکل فرار از در خانه خدا باشد، رفتن به سوی شفیع، رفتن به سوی جهنم است.

اصلاً امام حسین (ع) اگر رضایی غیر از رضای خدا داشته باشد که امام نیست!

امام حسین (ع)، در دیگری باز نکرده غیر از در خانه خدا که بگوییم از در خانه خدا نمی‏ رویم، از در خانه امام حسین می‏ رویم.



(علامه شهید مطهری؛ آشنایی با قرآن؛ ج 5؛ ص 94-96)


پی نوشت:

 ان شاءالله به شرط حیات، در این دهه چند مبحث بسیار دقیق از حضرت علامه شهید آیت الله مطهری (ره) در بلاگ قرار می دم. امیدوارم کمکمون کنه به معرفت بهتر و بیشتر از دستگاه اباعبدالله (ع)

+ از خداوند طلب می کنم که اشک با معرفت و شور با شعور را روزی همه مون بکنه.

۳ نظر
الف سین

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

بسم الله

اللهم یا هادی المُضِلّین 


یک، آغاز:

خیلی وقت است که دنبال یک معیار می گردم؛

یک عیارسنج قابل اعتمادی که بشود با آن فهمید کجایِ مسیرِ حقیقتِ وجودی ام قدم می زنم.

طرح این موضوع از دیدگاه مهندسی، شاید مطابق همان فیدبک گرفتن خودمان باشد که لازمه ی کنترل و سپس تصحیح مسیر است. فیدبکی که اگر نباشد، نمی شود!

این مسأله خیلی مهم است. خیلی خیلی مهم است.

تجربه ام می گوید که بعد از هر چند قدمی که برداشتی، 

بایست؛

برگرد؛

پشت سرت را نگاه؛ اطرافت را بررسی؛ و صحت طی طریق و میزان انحرافت را ارزیابی کن!

یک خطِ دو سانتی متری، اگر یک درجه از مسیرش منحرف شود، خیلی دور نشده؛ اما یک خطِ دوهزار سانتی متری اگر از ابتدا یک درجه انحراف پیدا کرده باشد، در انتها به ناکجاآباد خواهد رسید. 

پس قدم اول آن است که هر دو سه سانت یک بار، نقاله بگذاری روی خط جاده ی زندگی ات که مبادا کج و معوج شده باشد.


دو، میان:

به کرّات در خودم و در غیر خودم دیده ام که جهل مرکب و اطمینان بیش از حد به خود، مانع درک صحیح از جایگاه فعلیمان شده است. بدین معنا که یک شخص کج می رود؛ اما چون معیارش خودش است - و به تعبیر دینامیکی ها، دستگاه مختصاتش را روی خودش بنا کرده - نمی فهمد که دارد کج می رود.

وقتی خودت معیار خودت باشی، بالتبع کجی ها را راست می بینی و راستی ها را هم راست! و این جاست که کج و راست هر دو برایت یک مفهوم پیدا می کنند و تشخیص برایت غیر ممکن می شود. به بیان بهتر احمق می شوی!

یک آفت بزرگ را به این مجموعه اضافه کنید به اسم «توجیه اشتباهات». تجربه نشان می دهد که برای نوپایی چون من، شاید پذیرفتن خطا کار آسانی نباشد، و به جای تصحیح اشتباه، عقل را با تمام توانش به کار می برم تا عمل اشتباهم را توجیه کنم. یعنی به فرض که در جهل مرکب هم نباشیم، خود را در جهلِ مرکبِ جبریِ خودساخته غوطه ور می کنیم. و از نفس تربیت نشده انتظاری جز این نیست!

پس «برنامه ی خودکاوی»، یا به تعبیر دکترها «چکاپ خویشتن» و یا به تعبیر مهندسین «خودکنترل کردن»، باید به گونه ای طراحی شود که لااقل یک اعلامِ وضعیتِ درست، از تو به تو بدهد.

چه بسیارند کسانی که این روزها خودشان را یک مسئول مملکت، یک نماینده مجلس، یک وزیر، یک استاد، یک پدر، یک خادم الشهدا، یک ... می دانند و به درستی مسیر خویش بیش از حد مطمئن اند، حال آن که شاید همین وضعیتشان - حتی اگر به فرض همسر یک معصوم هم باشند - موجب سقوطشان می شود؛ گاهی بی آن که بدانند.


دو - یک، میانِ میان:

فراموش نشود که گاهی هدف مقدس است. مو لای درزش نمی رود. اما به غیر از انتخاب هدف، طرز عملکرد برای دستیابی به هدف، یا به بیان بهتر مجموعه رفتار ما و به تعبیر شهید مطهری (ره) استخدام وسیله برای نیل به هدف هم بسیار مهم است. و قطعاً ما در برابر رفتارهایمان مسئولیم. پس هدف مقدسی چون خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، خدمت به خلق الله، خدمت به شهدا، انسان دوستی و چیزهایی از این قبیل، سند امضا شده ای مبنی بر درستی اعمال و رفتار ما نیست. الحاصل این که رفتارها و تصمیمات غلطمان را نباید در پوشش هدف درستمان توجیه کنیم. به عنوان مثال، همین حرکات بعضی آقایان در نظام سیاسی کشور که ان شاءالله (!) برای رضای خدا و منافع ملی است، گاهی با رفتارهایی همراه می شود که پُرواضح است که از خط مشی امیرالمؤمنین (ع) جداست. این مثال را در نطفه خفه می کنم و بیش از این رویش بحث نمی کنم!

باید یادمان باشد که ما با بمب اتم به جنگ مقدس با رژیم صهیونیستی نمی رویم! هدف، هیچ گاه وسیله را توجیه نمی کند.

در یک جمله: وقتی کارها به دست عالمِ بی تقوا و یا جاهلِ باتقوا بیفتد، نتیجه همین می شود که امروز می بینیم!

این همان مصداق استخدام وسیله ی غلط در راستای هدف مقدس است که قطعاً از نظر اسلام مردود می باشد. و اگر دقیق نگاه کنیم، آن چه در این جا بحث شد، یکی دیگر از آفات بزرگ خودواکاوی، یعنی استفاده از پوشش هدف مقدس برای توجیه اشتباهات بزرگ بود. حال آن که حق تعالی می فرماید: «وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ»


سه، پایان:

تا این جا صورت مسأله تعریف شد. اما اصل مبحث، ارائه ی طرح و یک ساز و کار مناسب است. همان طرحی که در ابتدا از آن صحبت کردیم.

آنچه در این جا مسلم است، این است که انسان نمی تواند خودش را فریب دهد. و به فرض اگر این طور بشود، کاملاً ارادی و برای توجیه  اشتباه و آرامش متزلزل خویشتن و سرکوب نفس لوامه اش است. یعنی انسان خودش را فریب می دهد و می فهمد که خودش را فریب می دهد؛ اما مختاراً نمی خواهد بفهمد که خودش را فریب داده! روانشناس ترین روانشناس عالم هستی در این باره می گوید: «بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ؛ وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِیرَه»

فلذا مسأله ی اساسی این است که چگونه یک بازخورد درست از خویشتن بگیریم که از جهل مرکب دور بوده و درک صحیحی از حالتِ حالِ خویش به ما بدهد. یک برنامه ی جامعی که به من بگوید دقیقاً دنیای خودساخته ام را چگونه  ساخته ام.


سه - یک، پایانِ پایان:

اساساً درک بنده ی حقیر از اسلام، این طور بوده که اسلام، نگاه جامع بینانه به همه ی مسائل دارد. یعنی در عین وحدت و به رسمیت شناختن تقسیم بندی ها، با یک ریسمان نامرئی همه ی آن ها را به هم متصل می کند. به واقع شخصیت علمی، سیاسی، مذهبی، اجتماعی و دیگر ابعاد وجودی «من»، می آید به هم متصل می شود و می شود «من».

برخلاف نظام آموزشی که می آید مثلاً به درس ریاضی نمره ی هفده، به فیزیک نمره ی هیجده، به ادبیات نمره ی پانزده و به ورزش نمره ی چهارده می دهد، بعد یک میانگین می گیرد و می گوید معدل وضعیت شما شانزده است؛ اسلام چنین اعتقادی ندارد. اسلام، حالات ما را به مثابه یک بادکنکِ باد شده یِ متقارن درنظر می گیرد. شخصیت من یا باید از هر جهت رشد کند و یا این که اگر از یک جهت رشد کرد و از یک جهت بازماند، یعنی دارم کج می روم!

بر اساس این طرز فکر، روابط آدمی در طول حیاتش چهار دسته می شود:

یک: رابطه ی با الله و حضرات آل الله

دو: رابطه ی با خویشتن

سه: رابطه ی با خانواده و خواص و نزدیکان

چهار: رابطه ی با مردم و عوام الناس

اگر تمام این چهار رابطه به صورت یکسان رشد کرد، یعنی انحرافی وجود ندارد. به عبارتی اگر کسی در رابطه ی با الله و آل الله عالی بود، اما در رابطه ی با خانواده و همسر و پدر و مادر ضعیف عمل کرد، به ضِرسِ قاطع کارش لنگ می زند. یا اگر باصطلاح کوچه روشن کن و خانه تاریک کن بود (یعنی عوام را تحویل گرفت و خانواده را آزار داد)، معلوم الحال و یحتمل دچار ریای مُبرم شده است! یا اگر خود را آن قدر وقف خدمت به خلق کرد که از خانواده اش جا ماند، بی شک به کج راهه قدم گذاشته است. بالعکس اگر خودخواهانه خودش را محور قرار داده و برای خویش نسبت به مردم برتری قائل شد، باید برود بمیرد!

این نگاه عمیق جامع بین، همان کیمیایی است که به خوبی مشخص می کند چه قدر درست پیش رفته ایم. مؤمن، کسی است که حق تمام این چهار رابطه را به درستی و به طور همزمان ادا کرده و پرداختن به یکی، او را از دیگری غافل نکند.

نتیجه این که «خودارزیابیِ بادکنکی» می تواند یک بازخورد مناسب برای ما باشد که ببینیم چه قدر رفتارمان را درست تنظیم کرده ایم و کجای مسیر سیر الی الله هستیم.


وَالله یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن یَشَآءُ 

وَالله ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ .../


+ خیلی وقت بود که نوشته های از این جنس ننوشته بودم...

۴ نظر
الف سین

عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت

بسم الله

و لا تُعاجِلْنی بِالعُقوبةِ 

علی ما عَمِلْتُه فی خَلَواتی

مِن سوءِ فِعلی و إسائَتی

و دَوامِ تَفریطی و جَهالَتی

و کَثرَة شَهَواتی و غَفْلَتی


غروب کلاغ ها،

صبح زود خفاش ها،

بین الطلوعین سگ ها،

خروسخوان خروس مشتی رمضون،

ناله های نیمه شب های گربه ها،

خواب ماهی ها با چشم باز در آب،

حرف زدن های بی سر و ته طوطی اکبر آقا،

زل زدن به چشم های گربه سیاه بزرگ محله و زل زدن گربه بزرگ محله به چشم های من،

کفتربازی عصرانه همسایه دو تا کوچه پایین تر که اینجا را با محله قبلی خودشان جابجا گرفته،

مورچه هایی که کم کم دارد غیبشان می زند،

و گنجشک هایی که روی سیم های برق صبح ها سلام می کنند و عصرها خداحافظی...

.

.

.

آه...

چند سالی بود که من از دنیای اطرافم غافل شده بودم...

چند سالی هست که من از "من" غافل شده ام...


+

روزی ز چشم مردم و روزی ز چشم تو

عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت...

++ سردار همدانی هم سربدار شد و ما همچنان سر به زیر مانده ایم. یا لیتنی کنت معک...


۲ نظر
الف سین

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست...

بسم الله

اللهمّ اجْعَلْ جِهادَنا فیک؛

و هَمَّنا فى طاعَتِک؛

و أخْلِصْ نیّاتِنا فى مُعامَلَتِک


یک؛ آغاز:

صدای رادیوی قدیمی پدربزرگ در خانه می پیچد!

شنوندگان عزیز! توجه فرمایید!

شنوندگان عزیز! توجه فرمایید!

خرمشهر، شهر خون، آزاد شد...

 

دو؛ میان:

حمید حسام در ابتدای کتاب «عطر شب بوها»یش می نویسد:

«

مصداق بارز مهاجر الی الله بود.

هرجا ردی از شناخت و معرفت او در ذهن ها می نشست،

از آن جا هجرت می کرد و به جای دیگری می رفت تا گمنام بماند.

»


سه؛ پایان:

دروازه تهران، همان طرفش که می رود به سمت خیابان امام خمینی،

نه ببخشید؛ این طور بگویم؛

خیابان امام خمینی، همان طرفش که می رسد به دروازه تهران، یک کمی بعد از ایستگاه اتوبوس های دانشگاه صنعتی، یک عکس بزرگ روی دیوار بود. نه یک بار، نه دو بار که به اندازه ی ماه ها و ماه ها و ماه ها عکس همین طوری روی دیوار بزرگی که منتهی به کلانتری می شد، چشم هایم را برای چند لحظه روی خودش نگه می داشت.

آخر می دانید؟

کم پیش می آید که چشم من ناخودآگاه روی یک چیز برای چند لحظه قفل شود. اصلاً عادتش داده ام که بی اراده روی چیزی قفل نشود...

.

.

.

یک سال...

.

.

.

دو سال

.

.

.

سه سال بعد...

می روم سر قبرش. برای اولین بار است که خیلی اتفاقی قبرش را پیدا کرده ام. اتفاقاً خیلی هم سر راست است. اصلاً همان جای شلوغ پلوغ گلستان شهداست. درست رو به روی درب اصلی خیمه ی گلستان...

کسی اما سر قبرش نیست. جلوتر می روم. روی قبر نوشته:

«فاتح خونین شهر»...

حالا دارم با خودم فکر می کنم که خونین شهری که بچه و بزرگ، پیر و جوان اسمش را شنیده اند. همانی که همه می دانند چه خون هایی برایش داده شد؛ چه خون دل هایی برایش خورده شد؛ فاتحش این جاست.

سوم خردادماه هزار و سیصد و شصت و یک؛

خونین شهر دارد دوباره می شود خرمشهر.

حاج همت از راست دارد تک می زند؛

حاجی هم دارد میدان داری می کند؛ علمداری می کند...

حمید حسام در ادامه ی کتاب «عطر شب بوها»یش می نویسد:

«

لبخندی آسمانی گوشه ی لبان شهبازی نشست.

گفت:

به همت پیغام بده گردانای کمکی دارن می رسن. بیا این جا...

بی سیم چی پرید داخل سنگر.

شهبازی نفس راحتی کشید.

چشمانش را بست.

در خیالش گلدسته های ترکش خورده ی مسجد جامع خرمشهر نقش بست.

احساس آرام بخشی بود.

صدای کامیون هایی که از عقب به سمت دژ نیرو می آوردند گوشش را پر کرد؛

اما نمی خواست گلدسته ها از ذهنش پاک شود.

چشم را باز کرد و نگاهش را عمق داد تا نخل های بی سر خرمشهر را ببیند؛

که زوزه ی خمپاره ای آسمان را شکافت و بر سینه ی خاکریز نشست.

موج انفجار او را از زمین بلند کرد و انداخت آن طرف دژ.

بی سیم چی ها از سنگر بیرون زدند.

چشمانشان دنبال شهبازی بود. 

هر یک گوشه ای را برانداز می کرد.

نگاه وحشت زده ی یکیشان روی پیکر بی جان او جفت شد: 

یا حسین ... حاجی شهید شد ...

»


چهار؛ پایانِ پایان:

خرمشهر، همان جاست که از هر ده ایرانی، به جرأت نه نفرشان می دانند چه بر سرش آمده.

خرمشهر همان جاست که سال ها و سال هاست که اسمش سر زبان هاست؛

اما شهید مهندس حاج محمود شهبازی، سال ها و سال هاست که اسمش سر زبان ها نیست...

یک نفر که حاج احمد متوسلیان آرزو دارد به او بگوید فرمانده؛

یک نفر که حاج همت با افتخار فرمانده می خواندش؛

یک نفر که در بهترین دانشگاه ها، مهندسی خوانده؛

یک نفر که قبل از انقلاب با رژیم طاغوت، جانانه مبارزه کرده؛

یک نفر که وسط جنگ، هر کجا وقت کند نهج البلاغه اش را بر می دارد و می نشید به خواندن کلام امیر (ع)؛

یک نفر که در غرب و همدان غوغا به پا کرده؛

یک نفر که مؤسس تیپ 27 محمد رسول الله تهران است؛

یک نفر که فرمانده ارشد عملیات آزادسازی خرمشهر  است؛

یک نفر که درست در همان روز آزادسازی خرمشهر یک نفس راحت می کشد و بعدش شهید می شود؛

یک نفر که ...


حالا گمنام مانده است.

می دانید چرا؟

حمید حسام در ابتدای کتاب «عطر شب بوها»یش می نویسد:

«

مصداق بارز مهاجر الی الله بود.

هرجا ردی از شناخت و معرفت او در ذهن ها می نشست،

از آن جا هجرت می کرد و به جای دیگری می رفت تا گمنام بماند.

»


حاج محمود، هنوز هم که هنوز است، سیره ی گمنامی اش را حفظ کرده است.

هنوز هم که هنوز است، نگذاشته کسی او را بشناسد.

حاج محمود به این راحتی ها به کسی پا نمی دهد...

حاج محمود است دیگر؛

علمدار گمنام فتح خونین شهر...


شهید محمود شهبازی

۴ نظر
الف سین

نافلسفانه 006

در آرام کردن آدم های عصبی، خبره ام؛

در عصبی کردن آدم های آرام، خبره تر!

۳ نظر
الف سین

کاش می شد رفت و گم شد در دل پاییز سرد ...

بسم الله


برایم می نویسد تا دلگرمم کند؛

می گوید برایش بنویسم تا دلگرمش کنم!

اما چه طور برایش بنویسم؛ وقتی که برای خودم هم نمی توانم بنویسم؟!

علیرضا جان!

می دانم که چه قدر حالت خوب نیست؛

می دانی که چه قدر حالم خوب نیست...

می دانم که چه قدر روزهایت سخت می گذرد؛

می دانی که چه قدر روزهایم سخت می گذرد...

اما 

یادم باشد؛

یادت باشد؛

که ارزش فردای ما به سختی های مقدسی است که امروز تحمل می کنیم!

و من خوب می دانم که روزهای سخت امروز تو مقدس است؛ هر چه که می خواهد باشد...


شاید تنها کاری که می شود برایت بکنم این باشد که بگویم برایت،

آن چه را که جناب رهبر روز عید غدیر، چشم  در چشم گفت برایم؛

آن چه را که مولایمان علی (ع) گفته است برایمان:


مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ الْحَیَّةِ. 

لَیِّنٌ مَسُّهَا، 

وَ السُّمُّ النَّاقِعُ فِی جَوْفِهَا، 

یَهْوِی إِلَیْهَا الْغِرُّ الْجَاهِلُ، 

وَ یَحْذَرُهَا ذُو اللُّبِّ الْعَاقِلُ!


مَثَل دنیا همانند مار است.

چون بر آن دست کشند، نرم به نظر آید؛

ولى در درون‏ آن سم کشنده است.

مردم فریب خورده و نادان بدان میل کنند؛ 

و خردمند عاقل از آن‏ دورى جوید. 



 اینجا برایم نوشته است تا دلگرمم کند؛

دلگرمم کرده است؛

اما من، نه اینجا برایش نوشته ام تا دلگرمش کنم؛

و نه دلگرمش کرده ام؛

و حتی دو سه روزی جوابش را هم ندادم.

به قول خودش که درباره من می گوید:

«یک رفیقی که وقت‌هایی که می‌خواهم باشد، نیست. اصلا اصلا نیست! وقت‌هایی که بودنش یک کمی - فقط یک کمی - بهتر از نبودنش باشد، گاهی هست، گاهی نیست. وقت‌هایی که نباید باشد، باید برود گورش را جایی گم کند، هست؛ با تمام وجودش هست!»






علیرضا را می گویم؛

همان که با نام مستعار «توحیدی» دارد می نویسد...


هر زمان فالی گرفتم «غم مخور» آمد ولی

این امید واهی حافظ مرا بیچاره کرد .../


++

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می کند.

۵ نظر
الف سین

چه غمگینانه آزادی، از آن عهدی که می دانی

بسم الله

اللهمّ اجْعَلْ جِهادَنا فیک؛

و هَمَّنا فى طاعَتِک؛

و أخْلِصْ نیّاتِنا فى مُعامَلَتِک


این روزها دارم آخرین سفرهایم را می گذرانم.

آقا سید عبدالکریم می گفت که "بچه جان! بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"؛ بعدش هم با یک لبخند ملیح ادامه می داد که "سفر حتماً نباید از یک شهر به یک شهر دیگر باشد که! از همین صندلی که می روی به آن یکی صندلی، خودش یک سفر است..."

یادش بخیر... اول راهنمایی که بودم، شازده کوچولو می خواندم. حالا من، سیاره کوچک من و کوله پشتی ام که می شود همان گل سرخ محبوب من. همان که روزها و روزها و روزها کأنه یَحْمِلُ اسفاراً بود...

نمی دانم چه بگویم... 

نمی توانم منظم فکر کنم؛ نمی توانم منظم بنویسم. 

کمی گیج می زنم... 

بگذارید از اول شروع کنم!


این روزها دارم آخرین سفرهایم را می گذرانم. 

سفرهای گالیوری ای که مرا با خودش از بزرگترین مخلوقات خدا تا کوچک ترین ذرات دنیای دَنىّ بی مقدار کشاند.

به قول آقا سید عبدالکریم که می گفت "بچه جان! بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"؛ بسیار سفر کردم تا پخته شوم. شاید برای ماه ها و ماه ها و ماه ها، آن قدر در سفر بودم که  کم پیش می آمد هفته ای باشد که چند بار در آن نماز شکسته ی مسافر نخوانده باشم!

حالا دارم حساب می کنم که بعد از این همه روز چه قدر خام مانده ام؛ پخته شده ام؛ سوخته ام...

راستش را اگر بخواهید،

خام مانده ام؛

خام مانده ام؛

خام مانده ام...

و من هم چنان در حسرت "سوختن" می سوزم...


گر با دگران

بِهْ ز منی

وای به من


ور با همه کس

همچو منی

وای همه...


+ شروع خانه نشینی؛ این یعنی این که محرمانه ها کمتر می شود و نامحرمانه ها بیشتر!

++ الحمد لله کما هو اهله

+++ شاید بتوان اسمش را گذاشت:

هشتگ نامحرمانه 017

۳ نظر
الف سین

سه شنبه خدا کوه را آفرید

بسم الله

 إلهى هَبْ لى کَمالَ الْانْقِطاعِ إلَیْکَ 


نهم مهرماه هزار و سیصد و نود چهار هجری شمسی؛

ساعت، یک و بیست و چهار دقیقه ی بامداد؛

و امروز می شود بیست و سه سال و دو ماه و سه روز و یک ساعت و بیست و چهار دقیقه از نفس کشیدن های پی در پی من که هنوز که هنوز است قطع نشده!

کمتر از بیست و چهار ساعت مانده به واقعه ی غدیر خم؛

و امشب، شب خوبی برای محاسبه به نظر می رسد!


من، یک روز سه شنبه به دنیا آمده ام.

البته امشب فهمیدم که یک سه شنبه به دنیا آمده ام!

اصلاً این حس خوب سه شنبه بودن را خیلی دوست دارم؛ به هزار و یک دلیل!

دلیل اولش این است که سه شنبه ها روز امام سجاد (ع) است؛ و این دفعه از آن معدود دفعاتی است که فاش می گویم که از نسل امام سجاد (ع) هستم!

دلیل دومش شاید سه شنبه شب ها یا به عبارتی شب های چهارشنبه ی مسجد جمکران باشد که با هیچ چیزی نمی شود عوضش کرد!

یا مثلاً تمام طعم شیرین همان یک دفعه ای که شب چهارشنبه را در مسجد سهله گذراندم و در به در با دو چشم نابینایم امام زمانم را بین مردم جست و جو می کردم. همان موقعی که زیر لب زمزمه می کردم که فلانی! آدم باش! امام زمانت خودش سراغت می آید!

یا حتی حس خوب مشهد رفتن هایم که در تمام این سال ها معمولاً سه شنبه ها اتفاق افتاده است.

شاید خنده دار باشد، اما از دوران دبستان هم یادم می آید که سه شنبه ها ورزش داشتیم و از ذوق ورزش تا صبح، خواب های خوش می دیدیم!

یا مثلاً دوران دانشجویی که سه شنبه ها مصادف می شد با آغاز تعطیلات سه روز و نیمه ی آخر هفته!

یا شاید مثلاً بلیط های نیم بهای سینمای سه شنبه هایی که گاهی وقت ها برای فرار از روزمرگی با بچه ها سری به سرشان می زدیم!

یا مثلاً این که سه شنبه ها معمولاً باران می بارد؛ منظورم از آن باران هایِ نم نمِ خوشگلِ آرامِ معطر است که آدم دلش می خواهد صورتش را به سمت آسمان بگیرد تا ترنم زیبای باران روی صورتش بنوازد!

یا شاید یک دلیلش هم این باشد که سه شنبه دوستم فوت کرد؛ و یا بهتر بگویم که شهید شد.

یا مثلاً همین سه شنبه ی دو هفته ی قبل که پدربزرگم به رحمت خدا رفت!

یا شاید هم سه شنبه ای که بزرگترین پروژه ی عمرم تمام شد.

یا حتی سه شنبه ای که صاحب مغازه ی دیشبی قول داد کارمان را تحویلمان بدهد و در ازایش پنجاه هزار تومان پول ناقابل بیعانه گرفت!

یا مثلاً سه شنبه ای که برای اولین بار وارد مسائلی شدم که انگار از روز اول برای آن ها خلق شده بودم.

شاید هم سه شنبه ی هفته ی آینده که قرار است به یکی از بزرگترین و مهم ترین قول های طول عمرم عمل کنم.

این نکته هم باید برایتان جالب باشد که یک محاسبه ی سر انگشتی کردم و به این نتیجه رسیدم که روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجری قمری که مصادف است با شهادت حضرت علی (ع) سه شنبه بوده است!

حتی شاید باور نکنید که سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری که تاریخ شهادت حضرت فاطمه (س) هست هم می شود یک سه شنبه ی نحس!

لابد توهم زده ام دیگر؛ اما به گمانم الان، دقیقاً همان لحظاتی است که احتمال اشتباه در محاسباتم خیلی خیلی کم است!

بگذریم...

بگذارید ادامه بدهم:

سه شنبه یک موجود لطیفِ وحشی است؛ و قطعاً یک «موجود» است؛ چون «هست»!

اصلاً انگار سه شنبه روز عجیب و غریبی است.

عجیب تر آن که بامداد پنج شنبه دارم از سه شنبه تعریف می کنم. نکند پنج شنبه ناراحت بشود؟

راستی! قیصر امین پور را می شناسید؟

اگر نمی شناسیدش، برایتان متأسفم!

قیصر روز هشتم آبان ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و شش از دنیا رفت؛

به عبارتی می شود یک روز سه شنبه ی عجیب و غریب؛ از جنس سه شنبه های عجیب و غریب من!

حالا نکته اش این جاست که مدت ها قبل قیصر (علیه الرحمه) این شعر را در وصف این سه شنبه های لعنتی سروده بود:


«سه شنبه چرا تلخ و بی حوصله؟

سه شنبه چرا این همه فاصله؟

سه شنبه چه سنگین؛ چه سرسخت؛ فرسخ به فرسخ

سه شنبه خدا کوه را آفرید...»

 

 

+ سه شنبه خدا «بنده» را آفرید.../

++ صرفاً جهت پرحرفی و خشک نشدن قلم

+++ گاهی دلم برای قلم تنگ می شود...


به گمانم بعد از مدت ها باید بنویسم:

هشتگ نامحرمانه 016

هشتگ ذهن مشوش من




(و من هم چنان ادای نامحرمانه نوشتن را در می آورم؛ اما شما باور نکنید!)

۴ نظر
الف سین

عمر دیوانه دیری نپاید ...

بسم الله

 

خیلی وقته که دلم می خواد نامحرمانه بنویسم؛ ولی نمی شه!

بلاگ پر شده از پستای کوتاهی که هیچ کدومش ادبیات و قلم همیشگیم نیست...

.

.

.

گاهی وقتا میام سراغ پستای اول وبلاگ و می خونمشون. بعد با خودم می گم چه قدر حرف زدم... این همه رو من نوشتم؟؟؟

یادش بخیر... تمام متنایی که یه زمانی می نوشتمشون...

بی قرارِ تو ام و در دل تنگم گِلِه هاست 

وقتی نه خودی مانده برایم؛ نه خدایی

همه گفتند حسین و جگرم گفت حسن

چشمان تو یادم داد فریاد کشیدن را

باور نکن تنهایی ات را؛ من در تو پنهانم، تو در من

مشهد، حرم، ورودی باب الجوادتان

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

.

.

.

کم حرفی این روزام رو دوست دارم.

قلم ضعیف و حرفای خودمونی این روزام رو دوست دارم.

کتاب نخوندن و مطالعه نکردن این روزام رو دوست دارم.

زُل زدن تو چشمای طرف مقابل و سکوت کردنم رو دوست دارم.

علیرضا رو دوست دارم.

حس غُد بودن این روزام رو خیلی دوست دارم.

و شغلی که دیروز بهم پیشنهاد شد و توی کمتر از یک دقیقه ردش کردم رو دوست دارم؛ همونی که شاید زندگیم رو برای همیشه زیر و رو می کرد...

دوستمم که به رحمت خدا رفت رو خیلی دوست داشتم؛ خیلی دوست دارم...

 

بماند بقیه اش...

 
 
 

+ یه حس لعنتی بهم می گه وبلاگم که آخرین بازمانده ی دنیای مجازیمه رو برای همیشه بسوزونم...

++ اگه دوست داشتین این فایله رو گوش کنین. حال دلتون خوب می شه :)

 


 
۲ نظر
الف سین