نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۵ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

و عشق اول راه است، پس صبوری کن!

بسم الله

الهی! 

أعوذُ بِکَ مِن غَضَبک

وَ حُلولِ سَخَطِک...



یک:

به یک سنی رسیده ای که مدام می گویند: «با شهدا رفیق شوید! از آن ها الگو بگیرید! ازشان کمک بخواهید...»

حرف هایشان اما برای تو مسخره  است! 

آخر اگر راست می گویید، خودتان بروید الگو بگیرید! خودتان شبیهشان بشوید! مرا چه به این حرف ها...



دو:

اسمش را در زمان کودکی ات شنیده ای.

عکسش را هم دیده ای!

اسمش که می آید، یک آدم کچل با یک عینک بزرگ، یک کاپشن خاکی و احتمالاً یک کلاه به ذهنت خطور می کند.

آن قدر او را غیرقابل دسترس کرده اند که با خودت می گویی: 

خب! هر کس که می خواهد باشد. به من چه...



سه:

می روی سراغ کتابخانه ی پدرت. 

یک کتاب به چشمت می خورد. 

یک مشت نیایش داخلش نوشته اند. 

می خوانی شان...

حالا قطرات اشک است که از گوشه چشمانت سرازیر می شود. 

کتاب که به اوج می رسد؛

تو که به وجد می آیی؛

می بینی روی جلدش نوشته است:

«مجموعه نیایش های شهید چمران»؛

چمران،

با همان کَلّه ی کچل و عینک بزرگ و...



چهار؛

حالا سال دوم دانشگاهی؛

قرار است بروی مشهد؛

با یک مشت بچه ی اول دبیرستانی.

یک کتاب دیگر از او خریده ای.

مشهد؛

حرم؛

چمران؛

«مرگ از من فرار می کند»...



پنج:

انگار امام رضا (ع) دارد چمران را ذره ذره در وجودت ذوب می کند.

به هتل که بر می گردی، ناخودآگاه رفتارهایت با بچه ها، مثل رفتارهای چمران با بچه ها شده است.



شش:

چند سالی می گذرد؛

و تو چمران وجودت را پیدا کرده ای.

هر چه زمان می گذرت، «چمران تر» می شوی.

حالا دیگر حس می کنی که تو هم یکی از بچه های چمرانی.

می دانید؟

چمران آن قدرها هم که می گویند، غیرقابل دسترس نیست.

چمران،

نگاه می کند؛

سکوت می کند؛

می گوید؛

می خورد؛

می خوابد؛

می خندد؛

گریه می کند...

چمران هم آدم است؛

فقط آدم است...



هفت:

حالا دیگر تو هم اگر مثل چمران، گریه نکنی، خوابت نمی برد.

اگر مثل چمران نخندی، زندگی ات نمی چرخد.

گرمی نفس هایش را حس می کنی.

سنگینی حضورش، پشتت را گرم کرده است.

آغوش گرمش، گرمت می کند؛

«عزیزم» گفتن هایش گوشت را می نوازد...



هشت:

تو، 

چند سالی است که در دل آدم های اطرافت به دنبال چمرانشان می گردی.

تا این که از بین آدم ها، می رسی به یک نفر که انگار بوی چمران می دهد.

مهندسی صنایع خوانده است.

سردار است.

مثل چمران یک عالمه بچه جوان دور خودش جمع کرده است.

به جوان ها خیلی اعتماد دارد.

مثل چمران در آغوششان می کشد.

مثل چمران، سینه اش لبریز از بغض صهیونیست هاست.

مثل چمران، معیارهایش با دیگران فرق می کند.

به نظرش اثر دعای توسل می چربد بر منطق های تئوریکی که همه شان می گویند «نمی شود»!

وقتی دنیا و تمام علومش می گویند «نمی شود»؛ او توسل می خواند و می گوید «می شود»؛

و می شود...



نُه:

اسمش را گذاشته اند «پدر»؛

«پدر صنعت موشکی ایران».

انگار، «چمران» وجود «طهرانی مقدم» به تکامل رسیده است.

انگار، او هم یک "چمران" شده است.

نمی دانم که «چمران» شبیه «طهرانی مقدم» است؛ یا «طهرانی مقدم» شبیه «چمران»!

احساسش می کنم؛

گرمی نفس هایش را،

سنگینی حضورش را،

آغوش گرمش را،

و «عزیزم» گفتن هایش را.



ده:

یک روز اسرائیل را نابود خواهد کرد

فرماندهی از نسل طهرانی مقدم ها...



۷ نظر
الف سین

بنشینم و از عشق، سرودی بسرایم ...

چندین بار نوشتم و پاک کردم ...
حتی یک نوشته‌ی پاک نشده توی وبلاگ خودم به طور موقت ذخیره شده که شاید تا آخر عمرش، خاک بخورد ...
الف سین - همان ده روز پیش که می‌خواست حال من را خوب کند و پست دو تا پایین‌تر را نوشت و یک جورهایی خواست مرا وادار کند به نوشتن - خوب می‌دانست که من کم می‌نویسم، چون کارم نوشتن نیست. اما چه کند رفیق عزیزم، طفلک می‌خواست کاری برای رفیقی که حق رفاقت را خیلی هم نمی‌شناسد، انجام دهد.
حتی خودش قبلا یک بار بهم گفته بود که «شعر کوشش نیست، جوشش است»؛ همین حرفی که دو سه روز پیش دوباره بهم گفت.
حتی شاید نمی‌دانست کم‌تر پیش آمده که من خودم را مجبور کنم به نوشتن؛ همین حرفی که همان دو سه روز پیش بهش گفتم.
و حالا دارم فکر می‌کنم، چه شباهتی ممکن است میان نوشتن من، و شعر گفتن شاعران باشد.

شاید بعد از خواندن دلیلی که به ذهنم رسیده، حالتان از من به هم بخورد، ولی خب، چاره ای نیست؛ مأمورم به نوشتن و در پیشگاه الف، معذور!

دلیل‌م این‌هاست:
شعر، برخاسته از عواطف عمیق و درونی آدمی است؛ و اولین وجه تمایز آن با نثر و قصه و رمان هم، موسیقی است. موسیقی، از عمیق‌ترین عواطف انسان سرچشمه می‌گیرد و این خصیصه - به نظرم - آن قدر قوت دارد که روی چگونه بودن شعر هم تاثیر می‌گذارد، آن‌قدر که شعر نمی‌تواند کوشش باشد؛ همان‌گونه که نمی‌توان برای عاشق شدن کوشید؛ نمی‌توان گفت کسی با زور، توانسته کسی را عمیقا دوست بدارد. همان‌طور که نمی‌توان با زور موسیقی نوشت، نواخت یا خواند. چیزی در درونت باید باشد که نت‌ها را، یا کلمه‌ها را - با نظمی که دل‌نشین می‌بینی - کنار هم بچینی تا محصولش بشود شعر، بشود آهنگ.
من هم هیچ‌وقت به زور ننوشته‌ام. تمام آن چیزی را که توی روزهای نوشتن یک قصه و آن شرایط در درونم حس می‌کرده‌ام، توی قالب جمله‌ها ریخته‌ام و تلاش کرده‌ام تا عواطف عمیق خودم را نسبت به آن موضوعی که می‌خواسته‌ام، مطرح کنم و - اگر ممکن بوده باشد - به دیگری منتقل کنم. این‌جاست علت این تاخیر ده روزه‌ی من در نوشتن؛ و ثابت ماندن طولانی مدت وبلاگ شخصی‌ای که به طور مظلومانه‌ای خاک می‌خورد!

البته، راستش یک چیزهایی نوشته بودم. اما احساس شخصی‌ام آن بود که با کامل کردن آن نوشته‌ها و مطرح کردن حرف‌هایی که توی ذهنم بود برای گفتن و به‌خصوص قصه‌ای که باید برای گفتن آن حرف‌ها، تعریف می‌کردم؛ احساس خوشایندی به خوانندگان وبلاگ وزین الف جان دست نخواهد داد - کما اینکه به احتمال بسیار زیاد تا همین سطر هم چنین بوده است! - و بنابراین ترجیحم آن بود که گفتن را - شاید - به وقتی دیگر و - شایدتر - به جایی دیگر موکول کنم. اگر شلوغی این روزها، و شلوغ‌تر و آشفته بودن ذهنم، و آشفته‌تر تپیدن قلبی که گاهی وقت‌ها تیرهای ناجور می‌کشد؛ روزی مهلتی دهد، تا بنشینم گوشه‌ی دنج تنهایی‌هام و از عشق، از همان عشقی که همیشه توی آرزوهام پرورانده‌ام، سرودی بسرایم ...

این بود اولین - و لابد آخرین! - پست من در نامحرمانه‌ها.
پایان.
۰ نظر
علیرضا توحیدی

دیوانه شدم خانه ات آباد! کجایی؟

بسم الله


هیس؛

علیرضا می خواهد بنویسد...



پ.ن:

تا وقتی علیرضا ننویسه، اینجا تعطیله! :)


۲ نظر
الف سین

در دام تو ام؛ نیست مرا راه گریزی...

بسم الله


از امشب یک مهمان دارم.

قرار است که علیرضا در وبلاگ مهمانم باشد و در همین یکی دو روزه و در همین جا برایم بنویسد.

حتماً می شناسیدش دیگر...

علیرضا یا به قول خودمان دکتررررر علیرضا و یا به قول خودم علیرضایی که همان علیرضا توحیدی داستان نویس بلاگفاست، سال ها نوشت تا اینکه بلاگفای بی وجدان مجبورش کرد مهاجرت کند به این طرف.

البته شما فامیلش را باور نکنید. مثلاً می خواهد مستعار داشته باشد که ترورش نکنند :)))

علیرضا مدت هاست که اینجا قلم می زند و داستان های دنباله دارش را چند وقت پیش به سرانجام رساند.

شاید یک روز برای اولین بار عاشقانه ننویسد. شاید علیرضا یک روز داستان خشک و غیرعاشقانه و پیچیده ی زندگی مرا نوشت.


امضا:

الف سین سابق

و شاید همان شش رقمی دو حرفی امروز




+ منتظر نوشته ی مهمان بنده باشید!

++ منتظر نوشته ات هستم مهمان من! 

+++ خیلی کوتاه؛ خیلی موقت.


دانم که مرا بی خبری می کشد آخر
دیـوانه شدم خانه ات آباد، کجایی؟






ضمناً مخاطب خاص این پست باید بدونه که:

میهمان گرچه عزیز است، ولی همچو نفس

خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود.../


۲ نظر
الف سین

و عمر، شیشه ی عطر است؛ پس نمی ماند

بسم الله

یا سریع الرضا...


امروز یک نفر برایم عکس "آلن شیرر" را گذاشته بود. یادم آمد...

یادم آمد تمام دوران دبستان و راهنمایی ام را که یک نیوکاسل یونایتد کلاسیک بود با یک مهاجم لعنتی کلاسیک با آن فیگور خاص خودش بعد از گل زدن.

یادم می آید محو شدن پای سری فیلمهای "جکی چان"، یا به قول آن روزهایم جکی "جان".

یادم می آید خانم خامنه و خانم هاشمی و گروه نیمرخ و کتاب های زبان "start with english" و یخمک و آتاری و میکرو و بلیط های کاغذی پنج تومانی اتوبوس های قراضه را که این روزها انگار همه شان منسوخ شده اند.

حتی مجله دانش آموزی رشد با آن قیمت چهل تومانی و کاغذهای کاهی اش را هم خوب یادم می آید.

دارد یادم می آید کلاس چهارمم را که فرق بین خط راست و پاره خط بزرگترین دغدغه ذهنی ام بود که ساعت ها و ساعت ها مرا به چالش می کشید.

یا سفر خانواده ی هاشمی کتاب اجتماعی که اولین داستان کوتاه تمام عمرم بود، بدون آن که بدانم؛ و شاید کوتاه تر از عمر من...

تصورش هم اضطراب آور است؛ قیافه خانم صادقی که می گفتند سخت گیرترین معلم کلاس چهارم است. بیچاره همان سالی که با ما کلاس داشت، مادرش مرد. عمر است دیگر... شاید به کوتاهی عمر من...

دوم دبیرستان برایم تداعی میشود؛ درست زمانی که برای اولین بار فرمول دامنه ی نوسان گالیله را خودم کشف کردم و ذوق زده رفتم پیش آقای ناجی که بگویم این را در تاریخ ثبت کنید. هنوز نگاه های مهربان آقای ناجی از پشت عینک هایش خوب در ذهنم مانده. خدا بیامرز، خیلی باسواد و کارکشته بود. اما در یک کلمه "مجسمه تواضع" خدا بود روی زمین! یادم می آید فقط با خواندن جزوه اش، عین آب خوردن فیزیک کنکورها را نود درصد می زدیم. و خوب یادم می آید که هر چه اعتمادبنفس دارم از جملات دلگرم کننده ی او دارم.

از مرحوم استادم، آقای ناجی که بگذریم، می رسیم به آن شب! چه شب لعنتی ای بود، شب امتحان نهایی هندسه ی دو. از بس که این معلم سِبیل هیتلریِ از خدا بی خبر به جای درس دادن، جالیز ذهنمان را با خزعبلاتش آبیاری می کرد و زمین خشک دهانمان را سرویس! خدا از سرش بگذرد اگر مرده است؛ خدا از سرش بگذرد اگر زنده است!

این جمله ی کلیشه ای بابا که سینه به سینه و نسل به نسل از همه آدم ها به همدیگر منتقل می شود را هم دارم مدام مرور می کنم: 

"همه ی اینا عین یه چشم به هم زدن تموم میشه"...

دیشب بعد چند هفته دو تا بیست دقیقه پشت ماشین با "محمد مهدی" خلوت کردم. بعد این همه وقت، به جای اینکه حال و احوال کنیم و مرور خاطرات، داشتم با یک سیر منطقی برایش تفاوت بین امام خمینی (ره) و سایر علما را موشکافی می کردم. ده دقیقه ی تمام یک بند گفتم و گفتم و شنید و شنید. آخرش هم فهمیدم که جفتمان عقیده مان همگراست، اما به دو شیوه ی مختلف. اصلاً پدربزرگ، مردنش هم برکت داشت. لااقل به بهانه ی مراسم بزرگداشتش دو سه تا بیست دقیقه فرصت شد تا بعد از سال ها با محمد مهدی خلوت کنم. گرچه بچه تر که بودیم، خلوت کردن هایمان بیشتر خوش می گذشت. این روزها عقل لعنتی مان خیلی بیش از حد فعال است. همه چیز را می خواهیم با عیار عقل نداشته مان بسنجیم. البته ادب حکم می کند که بگویم "عقل نداشته ام"؛ نه "عقل نداشته مان"! محمد مهدی جدی جدی دارد سی سالش را تمام می کند! حتی "محمد آقا"ی خودمان هم نزدیک چهل سالش شده! این دفعه هم مثل همیشه حق با بابا بود! "چشم به هم زدیم تمام شد"...

امروز کلی به آینه نگاه کردم. کلی هم آینه به من نگاه کرد. موهایی که هر روز دارد کمتر از دیروز می شود. و انگار همین ها هم که مانده اند، هوس سفید شدن به سرشان زده! شاید به کوتاهی عمر من...

امروز یک اتفاق بزرگ دیگر هم افتاد. "الف سین" مرد! رضی الله عنه!

حالا دیگر تبدیل شده ام به یک شش رقمیِ دو حرفی:

AK-111-120


پ.نون 1:

دنبال شهرتیم و پی اسم و رسم و نام

غافل از اینکه فاطمه گمنام می خرد

پ.نون 2:

کاش می شد یک بار دیگر ح.ط یا م.ا را ببینمشان؛ یا لیتنی کنت معهما

۲ نظر
الف سین