نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

015

بسم الله



وَ مَن جاهَدَ،
فَإنَّما یُجاهِدُ لِنَفسِهِ


کسی که جهاد کند،

فقط و فقط به نفع خودش جهاد می کند


مبارکه عنکبوت

شریفه ششم



پ.ن:

کار کنی، کار نکنی، بخوابی، بی خوابی بکشی،

گناه کنی، گناه نکنی، درد بکشی، درد نکشی،

بمیری، بکشی، کشته بشی، شهید بشی، ...

هر چی بشی واسه خودته؛

واسه خدا هیچ فرقی نمی کنه!


پ.ن 2:

باد بَرِت نداره پسر!



+ إنَّ اللهَ لَغَنیٌّ عَنِ العالَمینَ

۴ نظر
الف سین

چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟!

بسم الله
یا مَنْ یُعْطِی الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ

یک، آغاز؛
قال الامیر (ع):
فرماندار مصر باید دیو هوس و شهوات خود را همچون پارسایان پیوسته به زنجیر زهد و عبادت، مقهور و محبوس دارد؛
زیرا عفریت نفس، آتشی است خاموش نشدنی و فروزان...
اگر دمی انسان را غفلت زده بیند، ناگهان دوزخ آسا شعله ور گردد و خرمن سعادت و حیات او را خاکستر کند.
یوسف مصر در دادگاه عشق با همان دامان پاک و گریبان دریده که بر عصمتش دو گواه صادق بودند، چنین گفت:
"من خود را تبرئه نمی کنم و یکباره بار گناه را بر دوش ظریف زلیخا نمی گذارم؛ زیرا اهریمن نفس همواره افسون کند و آدمی را به ناشایست وادارد..."

دو، میان؛
من باید بیشتر کار کنم؛
از هوی و هوس بپرهیزم؛
قوای خود را بیشتر متمرکز کنم؛
و از تو نیز ای خدای بزرگ، بخواهم  که مرا بیش تر کمک کنی...
تو ای خدای من!
می دانی که جز راه تو و کمال و جمال تو آرزویی ندارم.
آن چه می خواهم چیز ی است که تو دستور داده ای؛ و می دانم که عزت و ذلت به دست تو است.

سه، پایان؛

ز بس فتنه از پیش و پس می رسد
به سختی مجال نفس می رسد

صف آرایی لشکر عاشقی
به فرماندهان هوس می رسد

اگر چند قحط گل است و نسیم
به لب گرچه مشکل نفس می رسد؛

فراوانی است و فراوانی است
به هر مرغ، چندین قفس می رسد!
 
#سید_حسن_حسینی


فلان نوشت:
دیدم خیلی وقت نبودم، این جا سوت و کور شده بود. اضافه کاری موندم دارم تند تند می نویسم :)))
+ زمان ما این جوری بود که وقتی یه نفر بعد از چهار ماه بر می گشت، بهش خوشامد میگفتن!
خود عزیزم! خوشامدم به بلاگ!
امضاء: الف سین
۱ نظر
الف سین

مرهم به دست و ما را، مجروح می گذاری!

بسم الله

یا مونِسَ کُلِّ واحِد

 

شاید اگر قبل تر از دو سال پیش بود، برای رسیدن هفته آخر اسفند لحظه شماری می کردم. اما امسال هم مثل پارسال است که هفته آخر اسفند را داده ام دست هفته آخر اسفند تا برای رسیدن هفته آخر اسفند لحظه شماری کند! مخصوصاً و مؤکدّاً امسال که یِکُم فروردین ماهش عروسی کسی است که نه می توانم نروم و نه می توانم بروم!

خوشبختانه، این بار مشکل اصلاً آن یک نفر که عروسی اش است، نیست؛ لاکن مشکل دقیقاً این است که یادم نمی آید آخرین باری که مجلس عروسی رفته ام کی بوده و اصلاً آن قدر عروسی نرفته ام که نمی دانم رفتن به عروسی را با کدام «رفتن» می نویسند!

پرانتز باز دقت کنید می گویم جشن عروسی، وگرنه جشن عقد که آن قدر مسخره بازی است که عین مراسم ختم اموات ده دقیقه می رویم می نشینیم، نعمت های خدا را که از جیب صاحب مجلس تدارک دیده شده میل فرموده و پس از شکر صاحب مجلس و حمد خدای صاحب مجلس می رویم پی کارمان! پرانتز بسته

نه این که از روی اُمّل بازی باشدها... نه! یعنی اصلاً اعتقاد دارم که بدون قضاوت قبلی باید رفت در هر عروسی ای که دعوت شده ای. (تبصره: مگر این که بتوان قسم حضرت عباس خورد که در رفتن به عروسی مورد نظر شرّ یا شروری وجود دارد که در نرفتنش وجود ندارد!) بعد اگر دیدی که نباید بنشینی، تازه اول بازی است. انواع و اقسام ابتکارات را باید به کار بگیری که اولاً فتوای مرجع تقلیدت ارضا شود؛ ثانیاً مجلس به هم نخورد؛ ثالثاً به خانواده ات بر نخورد؛ رابعاً اگر شرایط مرزی (خارجی اش می شود: boundry conditions) مورد نظر وجود داشت به نهی از منکر هم پرداخته باشی؛ خامساً دوستی ات با صاحب عروسی به هم نخورد؛ سادساً... 

خب ما هم که اساساً سرمان درد می کند برای سوزاندن فسفرهای یخ زده در سلول های خاکستری مغزمان در شرایط بحرانی! پس واجب است که برویم!

داشتم عرض می کردم که نه این که از روی اُمّلی باشدها... نه! هر بار نشده است که بروم. یعنی این جوری شده که معمولاً از بیخ و بن اصفهان نبوده ام که بروم. (حالا ممکن است تعمداً اصفهان نبوده باشم که به خودم مربوط است!) یا مثلاً طرف مقابل آن قدر از بستگان دور بوده که ارزش رفتن نداشته. یا مثلاً یک کار مهم تری بوده که با جشن عروسی داماد (و احیاناً جشن دامادی عروس!) مصادف شده؛ یا خلاصه نشده که نشده!

حالا در این مورد اخیر، هیچ کدام از بهانه های فوق وجود ندارد. امیدوارم تا آن موقع هم نمیرم و کسی هم نمیرد که بهانه ای نزاید و نیفزاید! فقط درگیری ذهنی این است که قرار است در آن جمع با که بنشینم که از تنهایی نمیرم؟!

این مسأله که حل شد، مسأله بعدی این است که با آن عزیزدلبری که در آن مراسم دعوت است و ماه ها است ما را عادت داده به حاضر نبودنش در زندگی مان، با در نظر گرفتن اصل «ترک عادت موجب مرض است» چه کار کنیم؟!

اگر یک ماتریس دو در دو تشکیل دهیم و فضای حالت (خارجی اش می شود: state space) را برای مسأله ی مذکور تعریف نماییم؛ به گونه ای که سطر اول متغیرها مربوط به «بلد نبودن در رفتن به عروسی» و سطر دوم مربوط به «چگونه خود را از استرس برخورد با یک غریبه ی قریب برهانیم» باشد، نتیجه این می شود که مسأله جواب ندارد! بانضمام این که چه قدر سخت است در یک عروسی بروی و کسی از خانواده عروس و داماد را به غیر از شخص خود داماد نشناسی و خود داماد هم طبق روال در قسمت خواهران باشد و تو در قسمت برادران تک و تنها بنشینی پشت یک میز و تعداد ترک های روی دیوار، نوع ترک ها، روش رشد ترک ها و پیش بینی عمر مفید باقیمانده سازه را محاسبه کنی! آه... کاش لااقل عروسی مختلط باشد که داماد در قسمت خواهران جلوی چشممان قِر بدهد و دلمان خوش شود که لااقل یک نفر آشنا را داریم می بینیم! مسأله هر لحظه پیچیده تر می شود. لذا دفتر را می بندیم و از پرداختن به این مسأله صرف نظر می کنیم؛ و چاره ای نمی بینیم جز این که دست به دعا برداریم:

خدایا! فرج امام زمان ما برسان!

 

کوفت نوشت:

اول شخص: خیلی از این افغانیا الان توی سوریه سن و سالی ندارن ها... میدونی؟ مثلاً هیفده، هیژده... تو این مایه ها...

سوم شخص: آخه همه شم آرمانی نیست. ما الان توی مجموعه مون یه بچه داریم که خیلی بچه ست؛ ولی میگه میخوام برم سوریه! نشستم باهاش حرف زدم، میبینم مثلاً تو خونه شون با باباش دعواش شده، بعد پیش خودش میگه برم سوریه از شرّ بابام راحت شم. اسمشم قشنگه دیگه. مدافع حرم و شهادت و اینا...

اول شخص (توی دلم): خب حکایت دعای ماهاست برای فرج امام زمان دیگه! هر جا هنگ می کنیم میگیم خدایا! فرج امام زمان ما برسان!

 

+ لال از دنیا نری؛ بلند صلوات بفرست!

 

 

۰ نظر
الف سین

014

بسم الله



الّذینَ ضَلَّ سَعیُهُم فِی الحَیاۀِ الدُّنیا؛

وَ هُم یَحسَبُونَ أنَّهُم یُحسِنُونَ صُنعاً!


کسانی که تلاششان در دنیا به بیراهه ها گروید؛

در حالی که خودشان گمان می کنند که کار درست را انجام می دهند!


مبارکه کهف

شریفه یکصد و چهارم



پ.ن:

هی همینو به بقیه میگیم؛

هی حواسمون نیست که خودمون بهش مبتلاییم!


پ.ن 2:

واسه تون اتفاق افتاده بعد امتحان پیش خودتون فکر کنید که خیلی خوب امتحان دادید؛

بعد که نتیجه ها رو می زنند، می بینید چه قدر خراب کردید و حواستون نبوده؟!




قُل هَل نُنَبِّئُکُم بالأخسَرینَ أعمالاً؟!

۰ نظر
الف سین

برنیاید زِ کُشتگان آواز!

بسم الله


گفت

پیلی را آوردند بر سر چشمه‌ای که آب خورَد.

خود را در آب می دید و می رَمید.

پیلبان می‌پنداشت که از دگران می‌رمد، نمی‌دانست که از خود می‌رمد.

 

همه ی اخلاق بد،

از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کبر، 

چون در توست نمی بینی و نمی‌رنجی؛

چون آن را در دیگری می‌بینی، می رمی و می رنجی.../

 

(مولوی؛ فیه ما فیه)





 






ما هیچیم

و در این که هیچیم، هیچیم

و در این که هیچیم، هیچِ هیچیم

و در این که هیچِ هیچیم، هیچِ هیچِ هیچیم...

اگر موجودیتی برای خود قائلیم، نه برای آن است که نفسی می کشیم، می گوییم، می شنویم، می خوریم، تصمیم می گیریم، عبادت ناچیزی می کنیم و... 

تنها منشأ موجودیت ما در محبت بی حدی است که از عمق قلوب ما نثار وجود مقدس مادری پهلو شکسته می شود.

و الا هر چه غیر از این باشد هیچ است

و در این که هیچ است، هیچ است

و در این که هیچ است، هیچِ هیچ است

و در این که هیچِ هیچ است، هیچِ هیچِ هیچ است؛

والسلام





+سلام دنیای آدم ها؛

خداحافظ دنیای دیوانه ها...

 

۰ نظر
الف سین