نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۲۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

هیهات از این خیال محالت که در سر است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به: استادِ شهیدم، دکتر مصطفی چمران

 

 

سلام؛ حال ما خوب است!

چه قدر با خودم کلنجار رفتم که چگونه آغاز کنم. آخرش هم نوشتم: «سلام»

اولش شاید این‌گونه باید شروع می‌شد که شرم بر منی که خودم را به شما منتسب می‌کنم. شرم بر منی که شما را استاد خودم می‌دانم، بی‌آن‌که بدانم شما برگه‌ی شاگردی مرا امضا کرده‌اید یا نه. شرم بر منی که مایه‌ی شرمساری استاد گران‌قدری چون شما شده‌ام. شرم بر منی که خودم را در میان شاگرد اول‌های شما چپانده‌ام و مدام تجدیدی می‌آورم؛ می‌افتم؛ مشروط می‌شوم. شرم بر من و بر این همه جسارت!

 

بگذارید کمی از خودمان بگوییم که شده‌ایم عین شما. یادتان هست که آن طرفی‌ها به شما می‌گفتند لیبرال، این طرفی‌ها می‌گفتند جنگ‌طلب؟ یادتان هست عکستان را در مجله چاپ کرده بودند و وسط عینکتان تانک گذاشته بودند و آن همه تهمت زدند؟ نگویید هم بخشیدیدشان و هم فراموششان کردید! ما که نه بخشیدیمشان و نه فراموششان کردیم... دکتر! داریم سعی می‌کنیم راه شما را برویم! نبودید در زمان انتخابات که ببینید دو طرف چه کارمان کردند. وسط دانشگاه به ما می‌گویند جنگ‌طلب‌های افراطی. وسط مسجد محل به ما می‌گویند سازش‌کارانِ بزدل. به زعم برخی فرماندهان بسیج محلی هم ضدّ ولایت فقیه شده‌ایم و خونمان مباح است. دکتر یک چیزی بگویم بخندید. چند وقت پیش یک بسیجی به من می‌گفت تو مرتکب حرام شده‌ای، به خاطر این‌که ریش نمی‌گذاری! دکتر مرا که دیده‌اید؟ یک ته‌ریشِ کمِ ناقابلی دارم که تقدیمتان کنم. ولی خب در مقابل ریش‌های بلند و قشنگ آن‌ها که عین ثواب است، مال ما عین گناه است. یک چیزی هم بگویم که گریه کنید. چند وقت پیش یک بچه بسیجی که هنوز بیست و یک سالش نشده به ما گفت منافق! دکترجان نان و نمک همدیگر را خورده بودیم‌ها... مرا کاملاً می‌شناخت‌ و می‌شناسدها... اتفاقاً از روی شناختش، با استدلال‌های منطقی‌اش به این رسیده که ما منافقیم. منافقی از جنس رجوی‌ها، یا بدتر یا بهترشان. خلاصه استادجان! چپ‌ها به ما می‌گویند راست؛ راست‌ها به ما می‌گویند چپ؛ اخیراً هم شده‌ایم منافق. اما خیلی مانده تا به گَرد پای شما برسیم...

بگذریم...

 

 

استاد جان!

یادتان هست یک زمانی خمپاره‌ها و آرپی‌جی‌ها را به هم می‌بستید و اسمش را می‌گذاشتید موشک؟ البته به قول شما «آربی‌جی»؛ با تلفظ لهجه‌ی عربی. نگویید یادتان نیست! من با عکستان زندگی کرده‌ام.

 

 

چشمتان روشن! امروز بچه‌هایتان بزرگ شده‌اند. موشک می‌سازند به طول 18 متر. کوهی است برای خودش؛ عظمتی دارد. بین خودمان باشد. همین چند شب پیش چند تا از 9 متری‌هایش را زدند همین بغل. دنیا لرزید. امروز نبودید قیافه‌ی مسئول سابق ضدّموشکی اسرائیل را ببینید که در شبکه‌ی بی‌بی‌سی بالا و پایین می‌رفت تا ثابت کند که موشک‌ها خطری برای اسرائیل ندارند و دقت و قدرتشان پایین است. البته خودتان می‌دانید که من بی‌بی‌سی را از خانه‌ی همسایه می‌بینم؛ وگرنه ما که از این چیزها در خانه‌ و روی لپ‌تاپ‌هایمان نداریم! راستی چند ثانیه از فیلم موشک‌ها را کنار گذاشته‌ام فقط برای شما که به نامه پیوست کنم.

 

 

دکترجان!

در دنیا که هنوز چیزی دستمان را نگرفته. دلمان خوش است به آخرت. چیزی دستمان را می‌گیرد؟ یعنی می‌شود یک روز شاگردتان شویم؟ می‌شود استاد راهنمایمان باشید؟ می‌شود روز دفاعمان در محضر خداوند، مثل استاد راهنماها پشتمان دربیایید و از کارهایمان دفاع کنید؟ می‌شود نمره‌ی ارفاقی‌مان را بگیرید؟ می‌شود عاقبتمان شبیه شما شود؟ اصلاً حالا که دارم این همه پررویی می‌کنم، تهِ تهش را می‌گویم: می‌شود یک روز شاگرد از استاد جلو بزند؟

حرف‌هایم آخر ندارد. نمی‌شود در «نامحرمانه‌ها» بنویسمشان. باید محرمانه بگویم. اما آخرین نامحرمانه‌ این نوشته این‌که جمله‌ی اول نامه‌ام را باور نکنید. حال ما خوب نیست. یا لااقل به قول معروف‌ترش «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن».

 

استادِ خوب من! سالگردِ شهادتتان مبارک.

 

 

+ فدای نَفَستان. قربان صدایتان.

 

۵ نظر
الف سین

+-

+ واسه چی می‌خوای بری؟
- نمدونم:)))
+ بدعادت شدی
- بد بودم
+ گفتم بدعادت
- منم گفتم بد
+ چرا نمی‌تونی یه جا بند بشی؟
- انّی مهاجر الی ربّی
+ می‌ترسی دلبسته شی؟
- به تو یا به اینا؟ :)))
+ پس چه مرگته؟
- هیچی دیگه. ببین چقد همه خوشحالن. هیشکی از اون روی سیاهش هیچی نمیگه.
+ عذاب وژدان؟
- عذاب وژدان واسه یه مشت بی‌وژدان؟
+ چار ساله می‌شناسمت. هر روز میای میگی از فلان جا زدم بیرون. حاج‌آقا {فلانی} که دیگه نوبر بود ازش کَندی. اوج دیوونگیات. حالا نوبت ما شده گل پسر؟
- الحمدلله که ازش زدم بیرون. وای خدا... سرمو کرده بودم زیر برف و حق رو نمی‌دیدم :/
+ الان داری حق رو می‌بینی؟
- نمدونم:))) ولی... تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی...




پ.ن:
بال‌هایش متحرک‌اند. باز و بسته می‌شوند. مثل گنجشک‌ها، عقاب‌ها، حتی قناری‌ها. بال‌هایش را می‌بندد. در یک چشم به هم زدن می‌آید. بال‌هایش را باز می‌کند. ارتفاع می‌گیرد. در یک چشم به هم زدن می‌رود. مهاجر است. هیچ وقت هیچ کجا ثابت نمی‌ماند...





۱ نظر
الف سین

چرندیات 011

بسم الله


بچه ها یک کمپین راه انداخته اند که "برای ایران می مانیم، اگر حداقل معیشت را برایمان فراهم کنید." بچه های دکتری کمپین راه انداخته اند. بچه های دکترای روزانه. یعنی بچه هایی که یک زنی، شوهری، بچه ای، غیرت ملی ای، دغدغه ای، کوفتی، زهرماری، چیزی داشته اند که مانده اند همین جا دکترایشان را بگیرند و نرفته اند بیرون از این مرزها. لابد می دانید که دکترا گرفتن در ایران در خیلی از رشته ها از دیدگاه معادله ی دو دو تا چارتای ما آدم های دنیازده خیلی کار عاقلانه ای نیست. خلاصه آن که عکس پروفایل هایشان را عوض کرده اند. چه کسانی؟ همان هایی که بعضی هایشان زیادی مذهبی هستند و عربده می زنند جانم فدای رهبر!

خواستم بگویم که برای ایران می مانیم حتی اگر چیزی از معیشتمان نماند. بعد دیدم که خیلی خودخواهانه است. گفتم لزومی ندارد برای ایران بمانیم. اگر دیدیم هم فکرها و هم سن ها و هم کلاسی هایمان آرمان هایشان را با معیشت حداقلی فروختند، می رویم یک کمی آن طرف تر؛ به سمت شرق یا غرب که بچه شیعه هایش، بچه شیعه تر از بچه شیعه های ایران باشند. یک جایی مثل لبنان که آدم هایش مثل "احمد الکورانی"، رزقشان را در دست خدا می بینند، نه در دست آدم ها و دولت های حقیر ضعیف ذاتا فقیر.

خواستم این را هم بگویم که نفسم از جای گرم بلند نمی شود و دارم این حرف ها را می زنم. همین الان کف حسابم 217291 ریال موجودی دارم. مثلا به اندازه ی ده تا بستنی سالار.


+ می دانید فرق یک کاسب با یک جوینده علم چیست؟ کاسب، طالب رزق است؛ جوینده علم مطلوب رزق. رزق می گردد دنبال جوینده علم تا شکارش کند؛ بر عکس کاسب که اوست که می گردد دنبال رزق.


پ.ن: لابد خودتان می دانید که برای شناخت بیشتر "احمد"، باید روی واژه آبی رنگ کلیک کنید.


۳ نظر
الف سین

پدر خاکی و ما بچّه‌ی خاکی توایم...

بسم الله

یا علی

 

او خلیفه است؛ و آن‌ها رعیت او. نشسته است بر منبر. خطبه می‌خواند. شعار می‌دهند. لبخند می‌زند. فحش می‌دهند. لبخند می‌زند. لعن می‌کنند. لبخند می‌زند. محافظین خلیفه می‌خواهند متعرض یکی از آن‌ها شوند. می‌گوید رهایش کنید. او فقط با من بود. با کسی کاری ندارد. به کسی مربوط نیست. نشسته است بر منبر. از او سؤال می‌کنند؛ سؤالات ‌پیچیده. بی‌درنگ پاسخ می‌دهد. از بین مردم به صورت توهین‌آمیز به او می‌گویند: «خدا بکشد این را؛ چه قدر می‌فهمد!»؛ می‌فهمند که خلیفه‌شان خیلی می‌فهمد. دعا می‌کنند برای مرگ خلیفه‌ی فهمیده‌شان. خلیفه لبخند می‌زند.

نماز اقامه می‌کند. می‌آیند سرِ نمازش؛ اما اقتدا نمی‌کنند. می‌آیند تا زخم زبان بزنند. تا کفرش را دربیاورند. تا به گمان خودشان کفر کسی را که پایه‌ی کفر را از ریشه کنده دربیاورند. خلیفه پیش‌نماز است. وسط نمازش آیه می‌خوانند: «وَ لَقَد اوحِیَ الَیکَ و الی الّذین مِن قبلِک؛ لَئِن أشرَکتَ لَیَحبَطَنَّ عَمَلُکَ و لَتَکوننَّ مِنَ الخاسرین 1». آیه‌ای که مخاطبش پیامبر (ص) است و پیامبرهای پیشین او. آیه‌ای که می‌گوید اگر تویِ پیامبر هم مشرک شوی، تمام اعمالت از بین می‌رود. وسطِ نماز جماعتِ خلیفه‌شان، با کنایه به خلیفه‌شان می‌گویند. می‌گویند که ما تو را می‌شناسیم. می‌دانیم چه کسی هستی. اما تو مشرک شده‌ای! تو اعمالت از بین رفته است. خلیفه حین قرائت آیه سکوت می‌کند. آیه تمام می‌شود. خلیفه نمازش را ادامه می‌دهد. دوباره همین آیه را می‌خوانند. خلیفه سکوت می‌کند. خلیفه به حکم آیه‌ی «إذا قُرئَ القُرآن فاستَمِعوا لَه و أنصِتوا 2» سکوت می‌کند. آیه تمام می‌شود. خلیفه نمازش را ادامه می‌دهد. باز هم آیه را تکرار می‌کند. خلیفه در میان نماز، آیه‌ای در جواب آیه می‌خواند: «فَاصبِر! إنَّ وَعد الله حقٌّ؛ و لایَستخِفَّنَّکَ الّذینَ لایُوقِنون 3». خلیفه فقط صبر می‌کند.تجمع می‌کنند. صبر می‌کند. فحش می‌دهند. صبر می‌کند. خلیفه زندانشان نمی‌کند. شلاقشان نمی‌زند. سهمیه‌شان را از بیت‌المال قطع نمی‌کند. حتی اخم هم بهشان نمی‌کند. خلیفه فقط صبر می‌کند. خلیفه سال‌ها قبل‌تر از آن‌که خلیفه شود صبر کرده است. خلیفه پشت دری که همسرش پشت آن بود، اوج صبرش را نشان داد.

علی (ع) خلیفه است؛ و تمام خوارج رعیت او...

 

+ نوشته‌اند سحرگاه روز نوزدهم ماه مبارک، وقتی علی (ع) برای اقامه‌ی نماز صبح، از خانه به سمت مسجد می‌رفت، قسمتی از عبایش به میخ درِ خانه گیر می‌کند. نمی‌دانم در همان در است و میخ همان میخی که پهلوی زهرای علی را شکافت یا نه. علی (ع) خیلی صبور است. خیلی وقت است که صبور است. اما کاش میخ همان میخ نباشد...

 

++ خلیفه یک بار گفته بود:

«یا دنیا! یا دنیا! الیک عنی ابی تعرضت؟ أم الی تشوقت؟ لا حان حینک هیهات! غرّی غیری، لا حاجة لی فیک، قد طلقتک ثلاثا لا رجعة فیها...»؛

«ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو! خود را به من عرضه می‌کنی؟ یا می‌خواهی مرا به شوق آوری؟ هرگز! آن زمان که تو در من نفوذ کنی، فرا نرسد. از من دور شو و دیگری را فریب ده، من نیازی به تو ندارم و تو را سه طلاقه کرده‌ام که رجوعی در آن نیست.. 4».

 

+++ چه کسی می‌داند که خدا اسم خلیفه را روی خودش گذاشته، یا اسم خودش را روی خلیفه گذاشته. هر چه باشد، خلیفه‌ی ما هم‌اسم خداست: یا علی...




-------------

1- زمر/ 65

2- اعراف/ 204

3-روم/ 60

4- نهج البلاغه/ قصار 77

۳ نظر
الف سین

ما پراکندگان مجموعیم

بسم الله

یارقیب


این که هر روز خستگی را بیش‌تر حس می‌کنیم، خودش هزار و یک حرف نگفته از عافیت‌طلبی‌مان دارد. این‌که لحظه‌ها را می‌شماریم تا به بعد برسیم، خودش هزار و یک درد نگفته از ناشکری‌هایمان دارد. این‌که سال‌هاست یادمان رفته در "حال" زندگی کنیم و از "حال" لذت ببریم، خودش هزار راه نرفته است و هزار هزار هزار راه کج‌رفته. یک روز تمام "بعداً"هایی که امروز انتظارشان را می‌کشیم، تبدیل به "الان" می‌شوند. 

کفر متحرک من دارد به سرعت به اسلام راکدم می رسد. بوی تعفنی از ایمانم مشامم را می آزارد. شنا کردن را فراموش کرده ام. باید دست و پا بزنم!
+ بهار دارد نفس‌های آخرش را کنار نفس‌های عمیق من می‌کشد. بهار، چشم انتظار است؛ چشم‌براه...

++ التماس کردن از نوع دعایش به آدم ها را دوست دارم. التماس دعا لطفا.../
۳ نظر
الف سین

چه دلی داشت خدایا! که به دریا زد و رفت...

بسم الله

یا حافظاً لا ینسی

 

در سال 1983 میلادی در یک تمرین هوایی، برخوردی در آسمان بین جنگنده اف پانزده و جنگنده ای چهار نیروی هوایی رژیم صهیونیستی انجام شد که ای چهار سقوط کرد و خلبانانش ترجیح دادند ایجکت کنند. اما اف پانزده با یک بال لندیگ کرد! با یک بال بر زمین نشست! یعنی تصور کنید که یک هواپیمای جنگنده یک بالش کنده شده باشد و فقط با یک بال بتواند در آسمان مانور دهد، ارتفاع کم کند، لندینگ کند، متوقف شود، خلبان‌ها پیاده شوند، بعد با خیال راحت بروند بایستند زیر هواپیمای یک‌باله و عکس یادگاری بگیرند! تمام این‌هایی که گفتم را می‌توانید گوگل کنید، عکس‌هایش را ببینید، به راستگویی من ایمان بیاورید و پشت سرم نماز بخوانید! بگذارید به عنوان یک آدمِ راستگوی خیلی خفن که آن بالا بالاهاست و شما عمراً به گَرد پایش هم نمی‌رسید، کمی بیایم پایین تا هم‌سطح شما شوم! :|

یک دوچرخه را در نظر بگیرید! وقتی پا می‌زنید تعادل دارد و نمی‌افتد. همین که دیگر رکاب نزدید و سرعتش کم شد، می‌افتد. چرا؟ چون تعادل پایدار ندارد. چون دو تا چرخ با ضخامت چند سانتی‌متر، نمی‌توانند توزیعِ نامتوازنِ وزنِ اجزای دوچرخه بانضمام شما را تحمل کنند. پس دوچرخه به راست یا چپ می‌افتد. مگر این‌که طراح برای حالتی که شما روی دوچرخه نشسته‌اید، طراحی پایداری لحاظ کند. مثلاً خیلی ساده، دو عدد چرخ کوچک کمکی در سمت چپ و راست دوچرخه اضافه کند که شما چهارچرخه سوار شوید به جای دوچرخه و هنگام توقف بدون این‌که پایتان را روی زمین بگذارید، نیفتید! یا کمی پیچیده‌ترش این می‌شود که عملگرهای کنترلی قرار دهد که هر زمانی که دوچرخه خواست به یک سمت متمایل شود، آن عملگرها نیرویی در جهت عکس تولید کرده و مانع از چپ شدن دوچرخه شوند!

حالا حساب کنید یک هواپیمای اف پانزده حداقل با وزن هفتصد کیلوگرم یک بالش را از دست داده باشد، یعنی نصف هواپیما از بین رفته باشد، بعد بیاید لندینگ کند. سرعتش روی زمین صفر ‌شود (مثل دوچرخه، وقتی که دیگر رکاب نمی‌زنید) و بعد به سمت چپ و راست نیفتد! خلبانان و مهندسین پرواز آن‌قدر مطمئن‌اند به چپ نشدن هواپیما روی باند، که بدون این‌که با جرثقیل، فیکسش کنند، می‌روند زیرش و عکس یادگاری می‌گیرند! یعنی خیالشان راحت است که هواپیما برای حالت یک باله هم تعادل پایدار دارد. حتی اگر باد شدیدی در باند فرودگاه بوزد هم جنگنده به سمت چپ و راست نمی‌افتد. یعنی مثلاً طراحانِ آمریکاییِ هواپیما یک روز نشسته‌اند دور هم. یک قهوه‌ای خورده‌اند. سیگاری کشیده‌اند. بعد از فرطِ بیکاری گفته‌اند که بیایید با هواپیمایمان یک کاری بکنیم که اگر روزی خدای نکرده یک بالش کنده شد، بتواند با یک بال پرواز کند. در آسمان مانور دهد. ارتفاع کم کند. لندینگ کند. متوقف شود. بعد از توقف به هیچ سمتی نیفتد. خلبان‌ها پیاده شوند. بعد بروند با خیال راحت بایستند زیر هواپیمای یک‌باله و عکس یادگاری بگیرند! در تمام طول تاریخ همین یک بار است که من دیده‌ام بال یک هواپیما کنده شود. ولی گویا مهندسینِ آن‌جا آن‌قدر بیکار بوده‌اند که برای احتمالات غیرمعقول هم طراحی‌های پیچیده کنند. باورتان نمی‌شود؟ من که باور می‌کنم. وقتی که دفترچه‌های بویینگ را می‌بینیم که هفتاد سال پیش نشسته‌اند تک‌تک معادلاتش را برای حالت‌های مختلف، دستی حل کرده‌اند، اقرار می‌کنم که همه کاری ازشان برمی‌آید.

حالا مثلاً به نظر شما کشورهایی که مهندسینش برای طراحی یک هواپیمای ناقابل این همه وقت صرف می‌کنند، برای کنترل کردن مردم جهان چه قدر وقت صرف می‌کنند؟ برای حکومت کردن بر جهان و منابع جهانی و جهانیان چه قدر طرح می‌ریزند؟ برای ریشه‌کن کردن اسلام یا انحراف آن به سمت امیال خودشان چه قدر وقت صرف می‌کنند؟ چه قدر نقشه می‌کشند؟ چه قدر احتمالات مختلف را تحلیل می‌کنند؟ چه قدر برای احتمالات ضعیف، طراحی‌های پیچیده می‌کنند؟ چه قدر همه چیز را برانداز می‌کنند؟ و اساساً چرا این اسلام با وجود چنین دشمنانی پایدار مانده است؟


+ امام زمان (عج) برای من و شما فرموده‌اند: ما در رعایت حال شما کوتاهى نمی‌کنیم و یاد شما را از خاطر نبرده‌ایم؛ که اگر جز این بود، گرفتاری‌ها به شما روى می‌آورد و دشمنان، شما را ریشه‌کن می‌کردند. از خدا بترسید و ما را پشتیبانى کنید.

 

پ.ن: 

باورتان نمی‌شود که چه چیزی را به چه چیزی ربط دادم؟ باورتان بشود؛ چون ربط دارد!   

۵ نظر
الف سین

22

بسم الله



وَ ما خَلَقتُ الجِنَّ و الإِنسَ إلّا لِیَعبُدونَ




جن و انس را نیافریدم؛

جز برای این‌که مرا بندگی کنند.



مبارکه ذاریات

شریفه پنجاه و ششم



پ.ن:

استاد علی صفایی حائری در ابتدای کتاب صراط نوشته‌اند:

"جهت عالی‌تر انسان، همین عبودیت است؛ نه عبادت، نه ریاضت، نه خدمت به خلق و نه شهادت..."


پ.ن ۲:

در دو آیه‌ی بعد از این آیه، خداوند تلویحاً نماد "ربوبیت"، یعنی روزی رساندن را از جن و انس سلب می‌کند؛ تا بدانند که بدون داشتن ذره‌ای دغدغه، فقط و فقط باید "عبودیت" خود را در قلب و عمل نسبت به رب‌العالمین ارتقا دهند.


پ.ن ۳:

بیاین یه ذره توی خلوتمون روی این مسئله فکر کنیم. بعدش ببینین آیا ذره‌ای حرص و استرس برامون میمونه یا نه. تماااام دغدغه‌های ما یک کلمه‌ست: "عبودیت". ما بقی‌ش رو خود خدا بر عهده گرفته. حتی بشینیم به این فکر کنیم که تا الان در حالی که ما داریم دست و پا می‌زنیم تا به آرزوهامون برسیم، خدا دربست اون چیزی که برعهده گرفته رو به ما رسونده و اگه لازم نبوده نرسونده. حالا هر چه قدر هم که ما دست و پا زده باشیم. جالبه که هنوزم دست و پا می‌زنیم؛ استرس داریم؛ دغدغه داریم و خیلی چیزای دیگه... بیاین به عبودیت خودمون برسیم و تو کار ربّ فضولی نکنیم:)



+ ما اُریدُ مِنهُم مِن رِزق...

۰ نظر
الف سین

چرندیات 010

بسم الله


پیامِ سامان حکایت از آن دارد که جلسه‌ی دفاع من سه‌شنبه‌ی همین هفته، ساعت ده و ربع صبح در کلاس ۳۱۲۰ دانشکده‌ی مهندسی مکانیک دانشگاه علم و صنعت است. علم و صنعت اساساً دانشکده‌ی هوافضا ندارد. با این حال من از علم و صنعت خاطرات خوب دارم. مثل شهید بهشتی که حال‌خوب‌کن است. مثل شریف که خاطره‌سازی‌اش تازه کم کم دارد شروع می‌شود. برخلاف امیرکبیر و مرحومِ مغفور جنت‌مکان، استاد سیدمصطفی میرسلیم عزیز؛ کاندیدای دوازدهمین دوره‌ی انتخابات ریاست جمهوری. و الحمدلله که متروی تربیت‌مدرس هم راه افتاد. حالا حتی اگر یک روز خدای نکرده قرار شد تربیت‌مدرس هم دفاع کنیم، باکی نیست! الان نمی‌خواهم خاطره‌ی معروفم از سر در اصلی دانشگاه تهران را بگویم و نمی‌گویم. خواجه نصیر هم که کمی دور است. در این میان ناگفته نماند که سلیقه‌ی علیرضای زن‌ذلیل، دانشگاه خوارزمی است:))) و البته ما این‌ها را به این اسم‌ها صدا نمی‌کنیم. مثلاً ناخودآگاه در محاوراتمان می‌گوییم یوتی، ای یوتی، آی یو اس تی، کی ان تی یو و الی آخر!
اسم مبارک یکی از داوران هم زیاد از حد آشناست. همان داوری که در مقابل اسم من است. یعنی همان که داورِ ممتحن من شده است و ده نمره از مرا در اختیار دارد. 


لِیدیز اند جنتلمن! 

ایتس یو! 

اَند... 

ایتس داکتر صفی‌ .... زاده :)))

 
آن‌چه از سابقه‌ی دکتر صفی‌زاده در خاطرم هست، یک آدم بانمکِ رقیق‌القلبِ بسیار بروکراتیک که تحت هیچ شرایطی قانون را دور نمی‌زد. داشته‌های هوایی مملکت را مسخره می‌کند. کانادا درس خوانده. دانشیار است. ضمناً قبل‌ترها که جوانتر از الان بودم هم یک بار یک درسی با او داشتم که به خیر گذشت. بر خلاف بقیه، دکتر از من خوشش می‌آمد. بر خلاف بقیه، من هم از او خوشم می‌آمد!
اما حالا تقدیر دوئل من و دکتر 
صفی‌زاده را رقم زده است. قطعاً دکتر صفی‌زاده ی علم و صنعتیِ کانادایی دارد چاقویش را تیز ‌می‌کند تا سرِ مرا ببرد. این چهل درصد ماجراست. چهل درصد دیگرش دکتر محمدیِ امیرکبیری است که خب در سابقه‌شان تا به حال دو سه باری با بلدوزر از روی من رد شده‌اند. بیست درصدش هم خانم صدر است. من خانم صدر را حقیقتاً دوست دارم؛ به چشم خواهری! به ندرت آدمِ کم‌عقده‌ای مثل او دیده‌ام. اما خانم صدر هم پایش بیفتد، آن بیست درصد را زهرمارمان می‌کند.

شاید باورتان نشود که داشتم فیزیو می‌خواندم برای این‌که بتوانم یک مفهومِ مشترک مکانیکی - الکترونیکی را با مثال تشریح کنم. آخرش هم طوری نوشتم که هیچ نیازی به فیزیو نداشت :))


«از نظر نویسنده، صنعت هوایی کشور به طور خاص با حجم زیادی از هواپیماهای مستعمل روبه‌رو است که عمر اسمی خود را گذرانده‌اند.  هدف از پیش‌بینی عمر باقیمانده، در واقع تشخیص شرایط فعلی قطعه و تعیین میزان عمر باقیمانده‌ی آن با در نظر گرفتن ایمنی‌های مورد نظر است؛ به گونه‌ای که اولاً روش پیشنهادی از نظر عملیاتی، مقدور و ممکن باشد و ثانیاً این روش به خودی خود سبب کاهش عمر قطعه نگردد. ‌‌‌به عنوان مثال، می‌توان با بررسی وضعیت سلامت یک انسان، این موضوع را باز کرد. مثلاً یک نفر برای چکاپ نزد پزشک می‌رود. پزشک پیش‌بینی می‌کند که فرد تا 2 الی 3 ماه دیگر مشکلی در کلیه‌اش به وجود خواهد آمد. این یک پیش‌بینی است. اما اگر پزشک با در نظر گرفتن سلامت کلی فرد پیش‌بینی کند که او برای 20 سال آینده زنده خواهد ماند، به این مسأله عمر مفید باقیمانده‌ی فرد می‌گویند» 



+ آآآ کن عمو گلوتو ببینه ... آفرین خوشگل خانوم! :)))


۰ نظر
الف سین

هر چه گدا کاهل بُوَد آقا کریم است...

بسم الله
یا کریم

یک:
علیرضا یک گروه توی تلگرام ساخته به اسم "هدیه‌ها". داخل این گروه قرار است از خجالت هم دربیاییم. هر چه ایراد از هم می‌بینیم را به هم هدیه بدهیم. روز عادی‌اش ما کلی بد و بیراه نثار هم می‌کنیم؛ چه رسد به این‌که بخواهیم تعمّداً پدر همدیگر را دربیاوریم! یکی از ایرادهایی که از من گرفت این بود که چرا سعی می‌کنی انقدر دیگران را با خودت بالا بکشی. مثلاً آهای الف‌سینِ وحشی! حالا مثلاً ایستاده آب خوردن در شب مکروه است که باشد! دیگر چرا وسط خیابان می‌نشینی کف زمین و آب می‌خوری؟ تازه ما هم که دور و برت هستیم مجبور می‌شویم وقتی با تواییم، خودمان را بهتر از آن‌چه هستیم نشان دهیم! پدرمان درمی‌آید! بمیری الهی و الخ‌... :)))

دو:
علیرضا امشب دارد می‌رود توی جاده. برای همین قرار شد افطاری آش نگیریم که سیستم گوارشی‌اش به هم نریزد. خب من به حرفش گوش کردم و برای او آش نگرفتم. اما برای خودمان آش گرفتم که نفس علیرضا تربیت شود و آش خوردن ما را تماشا کند. آخر علیرضا خیلی مرا دوست دارد. خیلی هم آش را دوست دارد. آخرش ولی عُمده‌ی آش‌ها را علیرضا خورد. بعدش هم که کاملاً معلوم بود که سیستم گوارشی‌اش به هم ریخت. الان هم که احتمالاً دارد می‌رود دنبال زنِ دربه‌درش که با هم بروند ترمینال. خدا به دادش برسد در اتوبوس. این سزای کسی است که عیوب مرا به من هدیه می‌دهد. :)))

سه:
محمدصادق می‌پرسد داعشی‌ها جاهل قاصرند یا جاهل مقصر؟ می‌گویم آن‌چه من دیده‌ام و قضاوتم بر مبنای آن است، جاهل مقصرند و با خیال راحت می‌شود مادرشان را به عزایشان نشاند. اما آن‌چه از حضرت آقا شنیده‌ام، هنوز به هدایتشان امید است. بعد می‌رسیم به این‌که آیا اصلاً اساس طرز فکر خودمان بر مبنای حق است؟ نکند خودمان در جهلیم؟ بعد هم بحث را می‌پیچانیم.

چهار:
محمدصادق امشب در بخش مسمومین بود. می‌گوید روزی ده دوازده نفر را می‌آورند که با قرص و سم خودکشی کرده‌اند. راه‌های ابتکاری زیادی برای کشتن و کشته شدن دارم، اما تا به حال به خودکشی با سم فکر نکرده بودم. در مجموع مردن در هنگام مرگ به نظرم راه مناسبی نیست. آدم باید در هنگام زنده بودنش بمیرد که در هنگام مردنش مرگ از او فرار کند.

باز هم چهار:
آیات ۵۶، ۵۷ و ۵۸ از پنجاه و یکمین سوره از قرآن را خواندیم. تهِ تهش این است که هر کدام از ما یک ادعای ربوبیتی در دلمان داریم. مثلاً دغدغه‌ی نمره داریم؛ شغل داریم؛ پول داریم؛ رزق داریم. خلاصه هی توی دلمان فکر می‌کنیم آن‌چه بر عهده‌ی خداست را ما باید بر عهده بگیریم. حال آن‌که خدا می‌گوید من از شما عبودیت می‌خواهم. ربوبیت و تقسیم رزق و نمره و شغل و نان و آبتان همه‌اش با من. شما عبد بشوید فقط. والسلام.

باز هم چهار:
ویژگی مشترک من، علیرضا و محمدصادق در این است که عقایدمان را به فضل خدا، خودمان کسب کرده‌ایم؛ نه از پدرانمان. گاهی در برخی مسائل اختلاف عقیده‌ی وحشتناکی با خانواده‌هامان داریم. اما همین عقیده‌ی اکتسابی موجب شده که مرید کسی نشویم. آزادگی‌مان را مدیون همین استقلال عقیده‌ایم. خیلی راحت بعضی رفتارها یا گفتارهای بزرگ‌ترین و مقدس‌ترین بندگان (غیرمعصوم) خدا را نقد می‌کنیم. گاهی پیش آمده که نقدهایمان هم بحق و سزاوار بوده است. و همین آزادگی از شرق و غرب و چپ و راست و صغیر و کبیر، خیلی ما را رشد داده است. (یا شاید هم توهم رشد داریم!) خوبی کنار هم بودنمان هم این است که این روحیه را در خودمان حسابی تقویت می‌کنیم؛ به فضل خدا.

پنج:
چند سالی است که گاه و بی‌گاه این دو بیت را تکرار می‌کنم. مخصوصاً در این شب‌های خاص. خیلی هم از صمیم قلب به آن معتقدم:
هر کس پی رزقش به هر در می‌زند لیک
روزی ما از روز اول با کریم است
امشب، شبِ تغییر در ضرب‌المثل‌هاست
هر چه گدا کاهل بُوَد، "آقا" کریم است

باز هم پنج:
عیدتون مبارک!


شش:
ساختن سخت است. خراب کردن آسان. در یک چشم به هم زدن می‌شود خراب کرد. اما امان از وقتی که بخواهی بر مبنای اسلام خراب کنی. بخواهی طوری خراب کنی که حق‌الناس نشود. مو را از ماست باید کشید. این‌جا خراب کردن هم سخت است. گاهی سخت‌تر از ساختن.
و من، همانم که تخریب را بر سازندگی ترجیح می‌دهم. یک تخریبچی هیچ وقت نمی‌تواند پزشک خوبی بشود. مهندس عمران خوبی بشود. معمار خوبی بشود. اما شاید یک روز هوافضایی خوبی بشود...
 


هفت:
علیرضا همان صاحب بلاگی است که توی پیوندها اَتَچ کرده‌ام. محمدصادق هم از هفت عالَم آزاد است؛ اگر ما بگذاریم :))

 

+ مثل قبل‌ترها حوصله‌ام نمی‌رسد پست‌های در شأن مخاطب بگذارم. حوصله‌ی لینک کردنش را هم ندارم! لطفاً خودتان از قسمت "پربیننده‌ترین مطالب" واقع در سمت چپ بلاگ، پست "همه گفتند حُسین و جگرم گفت حَسن" را به مناسبت امشب بخوانید!

 

بعداً نوشت:

از آن جا که علیرضا خیلی دکترتر از محمدصادق است، پیام داده که یک رانیتیدین خورده و معده اش آرام شده. از آن جا که من از همه شان خیلی دکترترم، در جوابش نوشتم که امپرازول بخور. به مدت سه روز ناشتا. کلاً اوکی می شی!

+ چند وقت دیگر برایتان جراحی قلب هم می کنم ;)

 

بعداًتر نوشت:

محمدصادق برای اولین بار زیر همین پست آدرس بلاگ قدیمی اش را کامنت کرد:|

خدایا! اینا یعنی رفیقای ما ان -__-

۴ نظر
الف سین

نازنینا! مکن آن‌ جور که کافر نکند!

بسم الله
یا رادَّ ما قد فات

یک زمانی اطرافیانی داشتم که می‌گفتند اگر با اسرائیل وارد جنگ شویم، همه‌شان را به درک واصل می‌کنیم. زن و بچه و پیر و جوان سرمان نمی‌شود. حتی به حیوانات و درخت‌های آن‌جا هم رحم نمی‌کنیم. به خاطر عقاید (به قول خودشان) اسلامی‌مان رحم نمی‌کنیم.
این نگاه را امروز به نحو دیگری دیدم. می‌دانید؟ بین کسانی که بستری شده‌اند یک دست‌فروش بود. تصور کنید دیروز یک جوان بیست و دو سه ساله از طبقه‌ی چهارم یک ساختمان، سرش را از پنجره بیرون آورده، اسلحه‌اش را گرفته به سمت دست‌فروشی که در پارکِ مقابلِ بهارستان بساط دارد. بعد هم شلیک کرده است. حالا دستش لرزیده، مسافت را بد تخمین زده، قلق‌گیری‌اش بد بوده یا به هر دلیل مادّی دیگری که ما این‌جور مواقع می‌آوریم، خورده به پای مرد دست‌فروش. مرد دست‌فروش سوخته است. انتظار نداشته باشید که همین جا مقدار ضربه و حرارت منتقل‌شده از فشنگی به جرم شانزده گرم که با سرعت اولیه‌ی هفتصد و ده متر بر ثانیه با حرکت چرخشی و با شوک وارد ماهیچه و یا استخوان یک نفر می‌شود را محاسبه کنم. فقط همین را بگوییم که یک دست‌فروش در یک لحظه سوخت. خونریزی کرد. درد کشید. و خیلی چیزهای دیگر. به خاطر یک جوان دیگری که به خاطر عقاید (به قول خودش) اسلامی‌اش به او رحم نکرده بود. به خاطر عقاید اسلامی‌اش!
این چه عقیده‌ای است که ما، یا طرف مقابل ما را به جهتی سوق می‌دهد که در یک لحظه یک انسان یا حیوان را قضاوت کنیم؛ حکم بدهیم و بلافاصله حکم را جاری کنیم؟!
بگذارید خیالتان را راحت کنم. اسلامی که من شناخته‌ام به ما اجازه نمی‌دهد که حتی حیوانی را (بی‌دلیل) بترسانیم؛ چه رسد به آن‌که یک سرزمین را اعمّ از زن و مرد و بچه و حیوان و گیاه شخم بزنیم!!! هر مقام لشکری و کشوری هر چه می‌خواهد بگوید. اسلامی که من تا امروز شناخته‌ام - درست یا غلط - این را به من دیکته می‌کند که چنین حقی نداریم. یک روزی پدر موشکی ایران، شهید حسن طهرانی‌مقدم آمد و گفت اسرائیل مرز مشترک با نوار غزه دارد. باید موشک‌ها آن‌قدر دقیق شود که نقطه‌ی مرزی اسرائیل نابود، اما سرِ سوزنی به نوار غزه آسیب وارد نشود. حالا و بعد از این‌که نسل من سوریه را دید؛ عراق را چشید؛ و از همه مهم‌تر ترس و مظلومیت هم‌وطنانش (که رویشان تعصب دارد) را از نزدیک درک کرد، دارد به این فکر می‌کند که دقت موشک باید عالی باشد که هیچ؛ ضربه، انتقال حرارت، قدرت تخریب و حتی فشار صوت هم باید آن‌قدر کنترل‌شده و دقیق باشد که آب توی دل گربه‌های کوچه‌ی بغلی تکان نخورد! این‌ها آرمان است. جوان آرمان‌گرا است. این‌ها لبه‌های علم است که کمی آن طرف‌ترش مبهم است و پرتگاه. این‌ها سازندگی است برای تخریب؛ و تخریب‌گری است برای سازش. این‌ها مثل تئوری‌هایی است که وقتی سرعت بحرانی برای عبور ماده از ماده (مثل عبور انسان از دیوار) را مطرح می‌کند، مورد تمسخر واقع می‌شود. یعنی همین جا برایتان محاسبه کنم که یک موشک بیست و چهار هزار کیلوگرمی به طول هیجده متر، دو هزار کیلومتر طی کند؛ بعد با سرعت چهار ماخ شیرجه بزند به سمت زمین، با دقت یک متر هدف را کاملاً پودر کند و در عین حال حرارت، شوک، فشار صوت و خیلی پارامترهای دیگرش مثلاً از شعاع چند صد متری فراتر نرود. شاید هم وقتش شده که دست از سر گلوله و انفجار برداریم. انرژی را به گونه‌ای دیگر برای هلاکت دشمن خدا آزاد کنیم. این‌ها (به زعم نویسنده) یعنی اسلامی‌تر کردن جنگ‌ها. حداقل یعنی تلاش برای اسلامی‌تر کردن جنگ‌ها. و حداقل‌تر یعنی دغدغه‌ی اسلامی‌تر کردن جنگ‌ها را داشتن.
تا خدا چه بخواهد...


+ یک زمانی شمشیر بود. نیزه بود. نهایتش تیر و کمان رابین‌هود بود. آن همه ظلم واقع شد. آن همه کشتار به ناحق انجام شد. آن همه فرعون‌ها و نمرودها و اسکندرها و چنگیزها به ناحق کشتند و بردند. امروز خدا به دادمان برسد...

۰ نظر
الف سین