نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۱۴ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

پروانه‌ی او گشتم و او شمع جماعت.../

بسم‌ الله

یک،
بعد از چند سال برای اولین بار بلاگ را آب و جارو کردم. حتی دامنه بلاگ را هم عوض کردم که عوضی‌پروری نکند.

دو،
به علیرضا پیام دادم که "می‌پسندید استاد؟" جواب داد "هوم!" جواب دادم که برای شما آب و جارو کردم. آپ نمی‌شود تا به قلم شما آراسته گردد. جواب داد به این مضمون که فحشت خواهم داد اگر به همین روند ادامه دهی. خواستم همین وسط جوابش را بدهم که این آخرین اخطار است لعنتی! بنویس تا سطر سطر بدنت را مسطور نکرده‌ام...
بلاگ آپ نمی‌شود زین پس تا ننویسد. و اگر بیشتر ننوشت، چند وقت دیگر هم خواهمش کشت!

سه،
عکس چمران را برداشتم. عکس خودم را گذاشتم. چمران اگر -به قول خودش- شمع باشد، من -به قول خودم- پروانه‌اش می‌شوم.

چهار،
بچه‌تر که بودم - مثلاً پانزده سال پیش - زن‌دایی (آن موقع‌ها که زنده بود) در بیمارستان شیمی‌درمانی می‌شد. روی دیوار بیمارستان جملاتی بود. بعدترها چاپش کردم و گذاشتم پشت شیشه‌ی عکس قبر برادرم:
مراقب افکارت باش، آن‌ها به گفتار تبدیل می‌شوند.
مراقب گفتارت باش، آن‌ها به کردار تبدیل می‌شوند.
مراقب کردارت باش، آن‌ها به عادت تبدیل می‌شوند.
مراقب عاداتت باش، آن‌ها به شخصیت تبدیل می‌شوند.
مراقب شخصیتت باش، آن به سرنوشت تبدیل خواهد شد.

پنج،
به عارف زنگ زدم می‌آیی برویم منزل شهید ردانی‌پور، روضه؟ گفت دو ساعت دیگر می‌روم مشهد. محمد زنگ زد. گفتم می‌آیی برویم منزل شهید ردانی‌پور، روضه؟ گفت در جاده‌ی مشهدم. از  آن موقع تا حالا با احدی کلامی حرف نزده‌ام از بغض. گوشی‌ را خاموش کردم و هنوز هم خاموش است.

شش،
نمی‌فهمید این‌ها چیست. به مناسبت امشب است. کاش می‌توانستید بفهمید:
و لما رأیت الناس فی الدین قد غووا
تجعفرت باسم الله فیمن تجفروا...


+

شمع روشن شد و پروانه در آتش گُل کرد

می توان سوخت اگر اَمر بفرماید عشق...

۳ نظر
الف سین

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

بسم الله

یا قاهراً لا یُقهَر!

نشسته بودم که نفسم گرفت. معادلات امروزم نامعادله شده‌اند. رفته‌رفته باید بپذیرم که دنیا در تسخیر نامعادلات است. ما دیگر نباید دغدغه‌ی حل معادلات را داشته باشیم. می‌دانید؟ ریاضی‌دان‌ها برای نامعادله‌ها شأن قائل نمی‌شوند و حلّ مستقل برای نامعادلات ارائه نمی‌کنند. دغدغه‌ی نامعادله در ما گم شده است. آمدند نامعادله را تبدیل کردند به معادله؛ معادله متناظرش را حل و از روی آن جواب نامعادله را مشتق کردند. چه کنیم در این دنیا؟ عدل را می‌کوبند. معادلات را نامعادله می‌کنند و بعد برای حل نامعادلات پناه می‌برند به معادلات! نامعادلاتِ دنیا دارد زیاد و زیادتر می‌شود، بی‌آن‌که کسی برود پی یافتن راه‌حلی برای حلّ مستقل نامعادلات. برای حلشان قلم‌ها باید فرسود. سرها باید داد. اشک‌ها باید ریخت. مجنون باید شد. برای حل نامعادلات، عادل باید بود...


إِنَّ اللّهَ لاَ یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئًا وَلَکِنَّ النَّاسَ أَنفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ (مبارکه یونس، شریفه ۴۴)

۲ نظر
الف سین

چرندیات 2-016

بسم الله

قبل از این‌که این پست را بخوانید، همین الان بروید پیشانی‌تان را بر خاک کربلا بسایید؛ چراکه خواندن وبلاگ من مثل خواندن درس ارتعاشات مکانیکی نیست که پیش‌نیازش دینامیک و ریاضی پیشرفته باشد. مثل خواندن تکنیک پالس نیست که پیش‌نیازش الکترونیکِ یک و دو باشد. مثل خواندن پاتولوژی نیست که پیش‌نیازش خواندن ایمنی‌شناسی و باکتری‌شناسی باشد. حتی مثل خواندن منطق خطابه، شعر و مغالطه نیست که پیش‌نیازش منطق برهان و جَدَل باشد. خب الان می‌توانید سر از سجده بردارید و بدون این‌که نیاز باشد چرندیات 1-016 را بخوانید، چرندیات 2-016 را بخوانید!
چند وقت پیش نشسته بودم کنار دست دکتر محمدی. گفتم حال کامپوزیت را نمی‌فهمم. وسط لوپ خروجی کردستان بزرگراه رسالت، خمیازه‌کشان در حال رانندگی فرمودند این غلط است که فکر کنیم اول باید قواعد فلزات را بشناسیم و بعد تعمیمشان دهیم به کامپوزیت‌ها. با کامپوزیت باید به شکل سازه‌ای برخورد کرد. کلی چیز دیگر هم فرمودند که هیچ کدامش سرِ سوزنی به شما مربوط نیست! مثل همه‌ی این‌ها که که سرِ سوزنی به شما مربوط نبود.
بعد من رجوع کردم به نفس خودم که دشمن‌ترین دشمن من است و در دو طرف پهلوهایم قرار گرفته. گفتم ای نفس! تو را با کامپوزیت چه مرگ است؟ کامپوزیت را با تو چه مرگ است؟ مرگ را با کامپوزیت چه تو است؟ چه را با مرگ تو کامپوزیت است؟ و حتی است را با تو چه کامپوزیت مرگ؟
بعد مرگ من با کامپوزیت مشخص شد! همان موقع تفنگ را درآوردم و کامپوزیت را کشتم. اما نمرد. لاکردار به پشتوانه‌ی چند ده هزار کتاب و مقاله و سازه‌ی پیشرفته‌ی زمینی و هوایی و دریایی نمرد! البته در جواب ترور ناموفقش مرا قصاص نکرد و نکشت. چون موجود گوگولی و دوست‌داشتنی‌ و بخشنده و متواضعی بود. مثل همه‌ی آدم‌های غیر از من. بعد آمد درِ گوشم گفت می‌دانی مرا با تو چه مرگی است؟ منتظر بودم جمله‌ی بعدی‌اش این باشد که تو را با من چه مرگی است؟ مرگ را با تو چه منی است؟ چه را با تو من مرگی است؟ و الخ... اما مثل بچه‌ی آدم فقط گفت می‌دانی مرا با تو چه مرگی است؟ گفتم چه مرگی است؟ گفت من گاهی غیرقابل پیش‌بینی‌ می‌شوم؛ مثل خودت. و تو تحمل یک نفر مثل خودت را نداری. بعد من گفتم کور خوانده‌ای ای کامپوزیت! من ان‌شاءالله برای مبارزه با نفسم سه واحد خرابی در کامپوزیت‌ها پاس خواهم کرد تا ببینی خصومت شخصی با احدی ندارم. این‌جا بود که کامپوزیت مرا بوسید و برای آن‌که توانسته بود محضر مرا درک کند سجده‌ی شکر به جا آورد.
+ والحمدلله رب العالمین

۱ نظر
الف سین

چرندیات 1-016

هو الکریم

این "هو ال..." نوشتن‌ها را از علوم‌پزشکی‌ها یاد گرفتم. به جای "به نام خدا" و "بسم الله" و این قبیل آغازها، با "هو الفلان" شروع می‌کردند. لااقل سمت ما که این‌طور بود. حالا این‌که فلانش چه باشد، گاهی غفور بود؛ گاهی قدیر بود و گاهی هم شافی. اما خب من اساساً یک آدم کلاسیکم که از قواعد و قالب‌های خودم پیروی می‌کنم. یک آدم خیلی خیلی کلاسیک. اصرارم بر عوض نکردن قالب بلاگ، عکس بلاگ، بسم الله اول تمام پست‌های بلاگ (منهای نافلسفانه‌ها و دیالوگ‌ها)، فونت بلاگ، کوفت بلاگ و حتی زهرمار بلاگ بعد از این همه مدت مؤید همین مسئله است. در نتیجه سرِ سوزنی گمان نکنید که من با هو الکریم شروع ‌کرده‌ام.


بسم الله (الکریم)


حقیقت محض این است که تهِ دلم خیلی خوشحالم که کامپوزیتی نشدم. این‌که بروم خودم را خرج ساخته‌ی طبیعی خدا کنم برایم لذت‌بخش‌تر است تا این‌که بروم سراغ ابتکارات و مصنوعات انسانی. این‌که با فلزات سرگرم شوم؛ با آلومینیوم زندگی کنم؛ دیوار اتاقم را با ماژیک پر کنم از روابط و قواعد حاکم بر فلزات، حالم را خیلی بهتر می‌کند. دست‌کاری‌های ما آدم‌ها در طبیعت اولش خوب است. بعدها اما گندش درمی‌آید.
این به منزله‌ی تنگ‌نظری و جمود در ایدئولوژی‌هایم نیست. به معنای پشت پا زدن به سازه‌ی هواپیماهای مدرن نیست. به معنای زیر سؤال بردن تاپ‌سابجکت مقالات این روزها نیست. به معنای هیچ چیز دیگری هم نیست. همه‌اش فقط عقیده و علاقه‌ی شخصی من است. عقاید و علایق آدم‌ها هم قابل نقد است؛ هم قابل تغییر؛ هم خیلی وقت‌ها غلطِ محض... 

۰ نظر
الف سین

چرندیات 015

بسم‌الله

من یک آدم ظالم‌ام. خیلی خیلی ظالم‌ام. اما وقتی ظالم‌ام، خیلی مظلوم می‌شوم. خیلی خیلی مظلوم می‌شوم. من یک ظالمِ مظلوم‌ام. ما آدم‌ها وقتی گناه می‌کنیم، ظالمِ مظلوم می‌شویم. خودمان ظالم می‌شویم؛ خودمان مظلوم می‌شویم. خودمان به خودمان ظلم می‌کنیم؛ خودمان از خودمان ظلم می‌کِشیم. یک وقت‌هایی باید فریاد بزنیم "ظَلَمتُ نَفسی" تا یادمان نرود که ظالمِ مظلومیم. خدا صبرمان دهد با این همه تضاد و تعارض.
هفته‌ای یک بار هم باید بروم توی یک گوری چیزی بخوابم که وقتی کمی بهم خوش می‌گذرد و به خواسته‌ها و آرزوهایم نزدیک‌تر می‌شوم، یادم نرود آخر و عاقبتم تک و تنها در همین جایِ تاریکِ نیم در دو در دو مترمکعبی است. "تغابن"، این جور موقع‌ها خوب بلد است خوش‌ترین روزهای آدم را زهرمارش ‌کند. شیرین‌ترین زهرمار دنیاست این تغابن. خدا صبرمان دهد با این همه تضاد و تعارض.

۲ نظر
الف سین

تو از قبله‌ی من، گرفتی خدا رو ...

بسم الله
یا رفیقَ من لا رفیقَ له

آن روز‌ها خیلی از من متنفر بود. مثل این روزها که خیلی‌ها از من متنفرند. این روزها خیلی از من متنفر نیست. مثل آن روزها که خیلی‌ها از من متنفر نبودند. قول داده بود برایم بنویسد. نویسنده‌ی دیگر بلاگ است که دو بار بیش‌تر در این‌جا ننوشت. یک بارش را خودم با دستان خودم پاک کردم. یک نسخه از سه نسخه‌ی وصیت‌نامه‌ام هم پیش اوست. بالاخره البته یک روز مجبور می‌شود بیشتر برایم بنویسد. همان روزی که دیگر خیلی‌ها از من متنفر نیستند. مثل آن روزها. مثل این روزها.
آدم‌های مهم زندگی‌ام دارند ازدواج می‌کنند. آدم‌های کمی که جنس دوستی‌هایمان را هیچ کسی روی زمین ندارد؛ هیچ کسی. آدم‌های کمِ مهمِ زندگی‌ام آن‌قدر دارند ازدواج می‌کنند که چیزی ازشان باقی نمانده است. قلمم برای تبریک ازدواج‌هایشان نمی‌رود؛ نمی‌نویسد. علیرضا فردا می‌رود. چه بهتر که نوشته‌هایی که یک روز خودش برای محمدصادق نوشت را امروز تحویل خودش دهم. علیرضاجان! همه‌ی این‌ها را خودت یک بار از طرف من برای خودت بخوان. خودت می‌دانی کجاهایش را باید چه‌طور عوض کنی. لابد نظر مرا هم دوباره بعد از دو سال و نیم زیرش می‌خوانی. 
بعد هم چشمانت را ببند و گوش کن...




+ تو خیلی بهتر از منی. حتی همین حالا که داری برعکسش را فکر می‌کنی. بعدها این بهتر بودن را به چشم خودت می‌بینی؛ بهترینِ من!

۰ نظر
الف سین

+-

+ میلاد امام رضاست ها...

- یه ماه دیگه‌س

+ بیست روز [دیگه]

- امروز چندم شوّاله؟

+ شونزدهمش شروع شده به نظرم

- پس یعنی ۳ روز از تولد قمری من می‌گذره

+ مبارکه ❤️

- می‌تونست مثلاً تاریخ شهادت و تولدم یه روز باشه اگه زرنگ‌تر از این می‌بودم...

۱ نظر
الف سین

چرندیات 014

بسم‌الله

حضرت کارلوس کیروش (حفظه‌الله) یک بار در یکی از مصاحبه‌هایشان فرموده بودند که هدف من در فوتبال ایران، این است که تحول ایجاد کنم. باید بین قبل و بعد از حضور من خیلی فرق باشد. هدف من ایجاد دو بازه‌ی زمانی است: دوره‌ی BC یعنی "بیفور کارلوس" و دوره‌ی AC یعنی "افتر کارلوس". حقیقتاً هم همین اتفاق افتاد. کیروش خیلی آدم باهوشی است. البته لازم نیست که در بخش چرندیات برای هزارمین بار بگویم که من هم خیلی باهوشم! کیروش خیلی هم اهل حاشیه است. و البته لازم است که در بخش چرندیات برای اولین بار بگویم که من هم خیلی اهل حاشیه‌ام. حاشیه هم خیلی اهل من است. و به‌طور خلاصه من و حاشیه خیلی اهل همیم! لابد می‌پرسید چرا؟ و من طبق معمول می‌گویم "ایتس نان آو یور بیزنس!" و باز هم طبق معمول بعد از آن‌که تحقیرتان کردم، جواب سؤالتان را می‌دهم. ذاتاً، طبعاً و قهراً من یک آدم انقلابی‌ام. انقلاب به معنای ایجاد تغییرات بنیادین، مقابله با عوامل مخرب، بنای فونداسیون محکم اولیه و قطعاً ترک محل مذکور پس از انجام مراحل فوق! همه‌ی این‌ها بر اساس طرز فکر موجود در ذهن بنده در آن زمان شکل می‌گیرد که لزوماً در هر زمانی من فکر درستی ندارم. یعنی احتمال انقلاب با نتایج منفی هم وجود دارد. چون من هم خطاهای زیادی در ایدئولوژی‌هایم دارم. خلاصه هر جا بروم طبعاً من انقلابی‌ام. اما نه از آن "من انقلابی‌ام"هایی که رهبر انقلاب (حفظه‌الله) فرمودند و بعد هم شعار سر در پایگاه بسیج‌ها شد. مثل "آتش به اختیار" که گندش را درآوردند. یا مثل مابقی گندهایی که در آمده و از شمارش خارج است. بگذریم. بگذارید وارد حاشیه (!) نشویم. داشتم عرض می‌کردم که من ذاتاً انقلابی‌ام. انقلاب هم ذاتاً اهل حاشیه است. پس من با معادله‌ی "ذاتاً به توان دو" اهل حاشیه می‌شوم. و در زمان حضور اجرایی یا مدیریتی‌ام، اگر در تیم من باشید پدرتان را درمی‌آورم. اگر در تیم دشمن هم باشید باز هم پدرتان را درمی‌آورم. در هر دو حال پدرتان را درمی‌آورم و هیچ راه گریزی نیست! اگر پدر شما را با P و درآوردن را با D نشان دهیم، معادله‌ای به فرم مقابل خواهیم داشت: P --> D
خلاصه آن‌که اینجانب در هر جایی که باشم شما در آن‌جا با دو بازه‌ی زمانی BA یعنی "بیفور الف" و AA یعنی "اَفتر الف" مواجه می‌شوید! خوب یا بد بودن این اتفاق البته جای بحث دارد. برای زیردستانم بد است چون پدرشان درمی‌آید. برای خودم هم بد است چون زیردستانم بعد از رفتنم تا مدت‌ها نفرینم می‌کنند. برای مجموعه اما خوب است. چون تغییرات بنیادین ایجاد می‌شود، با عوامل مخرب مقابله می‌شود، فونداسیون محکم اولیه‌ای بنا می‌شود و قطعاً آن محل را پس از انجام مراحل فوق ترک می‌کنم. البته همه چیز خوب است به شرطی که طرز فکرم در آن زمان درست باشد و دچار جهل مرکب نبوده باشم. تنها مسئله این است که من بین خودم و خدای خودم قرار گذاشته‌ام که چکش و میخ باشم. چکش باشم که بکوبم و راه را برای آیندگان صاف کنم تا بی‌حاشیه بعد از من به کارها بپردازند و حتی حین پرداختن عاشق شوند و بعدش بچه هم بیاورند! میخ باشم که بعدترها بزنند توی سرم، لهم کنند، پشت سرم بدوبیراه بگویند و زحماتم را ندیده بگیرند. نکته‌ی دیگر آن‌که باز هم برای زیردستانم بد است. چون وقتی که می‌روم مدام غیبتم را می‌کنند و می‌گویند "آخیش... راحت شدیم... چقد قبلاً که فلانی توی مجموعه بود همه‌ش دعوا و حاشیه داشتیم!" مخصوصاً اگر خودشان بیایند و بنشینند جای من. و باز هم مخصوصاً اگر بغض خفته ای در دلشان به من داشته باشند که معمولاً دارند. خب حقیقتش من دستم در مقابل پروردگارم خالی است. عمل صالحی ندارم. و دلخوشم به همین غیبت‌ها و تهمت‌ها که دستم را پر می کند. البته به شرطی که خودم فاعل غیبت و تهمت نباشم.


* دقت کرده‌اید جایگاه آدم‌ها در قلبتان چه قدر روی قضاوت‌هایتان اثر دارد؟ مثلاً اگر یک نفر را دوست داشته باشید و نوشته‌هایش را بخوانید، می‌گویید خدا رحمتش کند. حتی اگر به شما فحش داده باشد. و اگر از یک نفر متنفر باشید و نوشته‌هایش را بخوانید می‌گویید خدا لعنتش کند. حتی اگر به شما فحش نداده باشد.


پ.ن:
یک عکس هست که قرار است علیرضا (نویسنده دوم همین بلاگ) در موردش بنویسد. تا وقتی درموردش ننویسد بلاگ از طرف من آپ نمی‌شود. بشود؟

پ.ن ۲:
یک چیزی امشب به علیرضا گفتم که قبل‌ترها هم گفته بودم. شاید خیلی بعدترها در موردش با شما هم گفتم.

۳ نظر
الف سین

دلم گرفته و کاری نمی کند باران...

بسم الله


رفتن همیشه رسیدن نیست؛

ولی برای رسیدن باید رفت.


پ.ن:

تا لازم نشده، پای آثارتان اسم ننویسید. وقفش کنید؛ چون صاحبتان سر تا پایتان را موقوفی خلق کرده است. مملوک مطلق، هیچ گاه مالک نمی شود.

گمنام بمانید. بگذارید اطرافیانتان درموردتان بدتر از آنچه که واقعا هستید فکر کنند. مبادا روزی کسی شما را بهتر از آنچه که واقعا هستید تصور کند. تعمّداً گاه و بیگاه برای این کار تلاش کنید. اما مرزها را نشکنید. مرز، همان جایی است که مورد تهمت واقع می شوید.



+ چشم اگر چشم من است که هست؛

راه اگر راه تو است که هست؛

من تا ابد چشم براهت می مانم؛

سلام حضرت عاشق، فدای چشمانت.../

۲ نظر
الف سین

چرندیات 013

بسم‌الله


بچه‌ها رفته بودند ناهار. من ناهار نداشتم ولی. تهِ کلاس نشسته بودم. نمی‌شود اسمش را نشستن گذاشت؛ بلکه لَش کرده بودم. تیم حفاظتش عوض شده بود. هنوز بلد نبودند چی به چی است. یکی از محافظین نیم ساعت قبل کلاس آمد. دید من لَش کرده‌ام. در این مواقع عمراً اگر هر کس غیر پدر و مادر و معلمم بیاید، به احترامش از حالت لَشی خارج نمی‌شوم! طبیعتاً حفاظت سپاه جزء این دسته نبود و من هم خارج نشدم! این‌ها یک قاعده‌ای دارند و آن هم این‌که ردیف آخر کلاس باید خالی باشد. ولی من لَش کرده‌ بودم روی صندلی آخر و قصد خارج شدن از لَشی را نداشتم. یعنی کلاس نیم ساعت دیگر شروع می‌شد و من هنوز بیست دقیقه فرصت لَش ماندن داشتم. از توضیحات در باب لَش بودن که بگذریم، حفاظت هنوز به من زُل زده است. بعد می‌گوید دکتر چه قدر سر کلاس می‌ماند؟ می‌گویم هر چه قدر کَرَمش باشد! گاهی چهل و پنج دقیقه‌ای تمامش می‌کند. گاهی دو ساعت یک‌بند حرف می‌زند. در هر دو حالت چرت و پرت می‌گوید! چشم‌هایش می‌زند بیرون از جواب صریح من. جواب صریحم را بگذارید کنار حالت لَش بودنم. اخم‌هایش را بیشتر در هم می‌کشد. می‌گوید بسیار خب. نه. حتی بسیار خب را هم نمیگوید. می‌رود.

دکتر-پروفسور-مسئول، کلی ریش دارد. هم دکتر است و هم ادعای پروفسوری دارد و هم مسئول خیلی چیزهاست. خودش را هم خیلی حزب‌اللهی می‌داند. یکی از آن‌هایی است که در لیست تحریم‌های آمریکا است. و مجدّداً و مؤکداً خودش را خیلی حزب‌اللهی می‌داند.

بیست دقیقه‌ی بعد دو سه ردیف می‌روم جلوتر. بدون لَش کردن مؤدبانه می‌نشینم.

دکتر-پروفسور-مسئول می‌آید. بسم‌الله. خدا رحم کند. دوباره می‌خواهد بی‌تقوایانه حرف سیاسی بزند!

خب. موضوع بحث چیست؟ می‌گوید "ما چند ماهواره آماده‌ی پرتاب داریم. دولت گفته پرتاب نشود. چه کار کرده‌اند با سازمان فضایی. فلانِ فلانشان."

کرنش (یک اصطلاح در مهندسی مکانیک) چیست؟ "کرنش عبارت است نرخ تغییر شکل. البته انواع کرنش داریم. یکی‌اش هم می‌شود کرنش در برابر آمریکا که بعضی‌ها کرده‌اند. توجه کنید که می‌گوییم نرخ تغییر؛ نه خود تغییر‌. مثل الان که نرخ تولید علم کاهش پیدا کرده، اما خود تولید علم افزایش پیدا کرده. مواظب لفاظی ها باشید. چون علم بیشتر از قبل تولید می شود. ولی نرخ تولیدش کم شده. زمان ما که این‌طور نبود. ما فلان بودیم. حالا چه؟ حالا فلانِ فلانشان!"

"منیزم به علت وزن کم در بدنه ماهواره کاربرد دارد. اما در هنگام بُرش، ایجاد بخارات سمی سرطان‌زا می‌کند. بعد ماهواره با خون دل ساخته می‌شود. یک عده اجازه‌ی پرتاب نمی‌دهند. فلانِ فلانشان!"

بعد هم اشاره می‌کند به تیم حفاظتش. یکی‌شان پشت در بیرون کلاس ایستاده. یکی‌شان صندلی ردیف آخر نشسته. بقیه‌شان هم در اتاق بدون پنجره‌ی روبه‌روی کلاس لابد دارند دوربین‌های مداربسته را چک می‌کنند. می‌گوید "این‌ها مفت‌خورند. کاری نمی‌کنند که. دنبال آدم راه می‌روند فقط. بعد هم یک جا می‌نشینند و به آدم نگاه می کنند. این ها زخم بستر گرفته‌اند از بس نشسته‌اند."

بعد می‌گوید "البته می‌دانید که... همه جا هم دنبال ما نمی‌آیند. تا یک مرزی می‌آیند. از آن مرز جلوتر نمی‌آیند. می‌دانید آن مرز کجاست؟" ذره‌ذره‌ی بدنم می‌خواهد بهش تیکه بیندازد و در جوابش بگویم "تا پشت در اتاق خواب همسرتان!" ولی لال می‌شوم. زبانم را گاز می‌گیرم. یک نفر از آن چاپلوس‌های ردیف اول می‌گوید "تا پشت درب منزلتان؟" می‌خندد و می‌گوید "نه! تا مرز شهادت!"

من حقیقتاً نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. تو؟ من؟ شهادت؟ بیچاره شهادت! بقیه کلاس هم البته می‌خندند. ولی به شیرین‌کاری استاد و از روی چاپلوسی. خنده‌ی تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است اما...

بعد هم ادامه می‌دهد سرکوفت بزند به حفاظتش. این طرف خون دارد خونم را می‌خورد. و درنهایت از پسِ زبانم بر نمی آیم. بالاخره می‌گویم آن‌چه را نباید بگویم. و می‌شود آن‌چه نباید بشود!

عوضش اما تیم حفاظتش بیرون کلاس لبخند رضایت بر لب دارند. محافظ ظهر باورش نمی‌شد همان که یک ساعت پیش لَش کرده بود، این‌طور جواب دکتر را داده باشد. از قضا فامیل یکی از محافظانش "بهشتی" است. به همین مناسبت الان یاد شهید بهشتی هم می افتم! بهشتی مرا یاد بهشتی انداخت! شهید بهشتی برای این جور موقع‌ها می‌گوید:

"برادران! مشکل ما که در عین حال بزرگترین حُسن ماست، [این است] که ما عصمت حزبی و عصمت حزب‌اللهی داریم؛ که این عصمت، دست و پایمان را بسته است و نمی توانیم خلاف موازین قرآن کریم و گفتار ائمه‌ی معصومین رفتار کنیم. نه می‌توانیم به کسی تهمت بزنیم و نه می‌توانیم چیزی را که برایمان ثابت نشده به عنوان یک امر ثابت‌شده برای مردم بگوییم. ولی دشمن ما الان این عصمت را ندارد و به همین جهت ظاهراً هم موفق‌تر از ماست. مردم از ما توقع عصمت دارند ولی از فلانی که در کاخ می‌نشیند یا با فلان نوع ماشین و فلان نوع اسکورت حرکت می‌کند، توقع عصمت ندارند."

نمی دانم این عبارات شهید بهشتی امروز چه قدر منتشر شد. ولی کاش خیلی منتشر شده باشد. همین عبارات برای ما بس است. خوب است باز هم تأکید کنم: دکتر-پروفسور-مسئول، خودش را خیلی حزب‌اللهی می‌داند. و خوب است از روی پست های خیلی قبل باز هم تکرار کنم: اگر ما بچه مذهبی هستیم، پس بیچاره آن مذهبی است که ما بچه‌هایش باشیم...


{رونوشت به دکتر-پروفسور-مسئول مدّنظر، قشر اندکی از بسیجیّونِ مدّنظر که هر چه دلشان خواسته گفته اند و کرده اند و لابد هنوز هم ادعای فهم و آتش به اختیارشان می شود، به خودم و هر کس که پند می گیرد.}


۴ نظر
الف سین