نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

جای "نامردانِ مجلس" بنشانید درخت؛ که هوا تازه شود...

بسم الله
یاجواد

قبل ترها فکر می کردم سربازها نباید فکر کنند. نباید فکر کنند تا نفهمند. نفهمند تا به خوبی از فرمان مافوق تبعیت کنند. بعدترها یاد گرفتم که سربازها باید فکر کنند. فکر کنند تا بفهمند. بفهمند تا به خوبی از فرمان مافوق تبعیت کنند.
خیلی فرق است بین سرباز و سیّاس. مثلاً صد و چهل و دو نفر از سیّاس های مجلس ثبت نام کردند تا به عنوان موافق برای وزیر پیشنهادیِ نیرو سخنرانی کنند. در هنگام رأی گیری امّا صد و سی و سه نفر به وزیر رأی اعتماد دادند. لازم نیست بگویم که این وسط چند نفر برای دفاع از وزیری ثبت نام کردند که خودشان به او رأی ندادند. چه قدر این مجلس بوی تعفّن می دهد. چه قدر یک "تَکرار می کنم" مجلس را به گند کشید. حالا با خیال راحت می شود یک دلیل دیگر برای این که چرا داعشی ها نتوانستند وارد صحن اصلی مجلس شوند، نوشت. چون شهادت، لیاقت می خواهد. لیاقت شما همان اتومبیل هایی است که همان اوّل نماینده شدنتان هدیه می گیرید. لیاقت سربازها این است که در ساختمان مجاور شما خون بدهند و خون داعشی ها را بریزند. بعد هم از اعمال شما خون دل بخورند. لیاقت شما فشار دادن شاسی موبایل هایتان برای سلفی است. لیاقت سربازها فشار دادن شاسی موشک های انتقام از داعشی هاست. جوانِ مملکت با دیدن امثال شما حق دارد به حرف مدرّس شک کند. حق دارد بگوید مرحوم مدرّس اشتباه می کرد که می گفت "دیانت ما عین سیاست ماست. سیاست ما عین دیانت ماست" ما هم حق داریم در مقابلش خفه شویم و سرمان را زیر بیاندازیم و نگوییم مرحوم مدرّس گفت دیانت "ما" عین سیاست "ما"ست؛ نه دیانت و سیاست این هایی که خودشان را چسبانده اند به "ما".
"تَکرار می کنم"؛ 
خیلی فرق است بین سرباز و سیّاس.

+ "لیاخوف"مان آرزوست. می شناسیدش که؟

پ.ن:
بفرمایید چند کیلوبایت روضه ی شهادت تک پسر امام رضاجانمان...



۵ نظر
الف سین

چرندیات 021

بسم الله

با قسمتی دیگر از بخش یادداشت های قدیمی تلفن همراه در خدمتتان هستم. این یکی مربوط به دی ماه نود و پنج است. لذت ببرید!

***

پریروز پیامک زد برو بمیر کصافط! (کثافت را هم با این اِسپِل نوشته بود نمی دانم چرا!) پیامک زدم نمی میرم تا بیایید بُکُشیدم! امروز، بعدِ دو روز پیامک زد که پیامک اشتباهی زده. تا امروز هم صبر کرده که ببیند زمین، دَهَن باز می کند تا از خجالت آب شود و برود تویَش یا نه. آخرش هم نوشته می خواستم حضوری بیایم معذرت بخواهم، از خجالت نمی توانستم به چشم هایتان نگاه کنم. تلفنی می خواستم عذر بخواهم، مطمئن بودم از خجالت صدایم می لرزد. راهی جز پیامک نماند. خدا مرا بکشد. "خدا مرا بکشد" جزء پیامکش بود. فکر نکنید من احساساتی شده ام و وسط متنم نوشته ام خدا مرا بکشد. خدا او را بکشد که گفته خدا مرا بکشد! خدایا به جان خودم اگر بکشی اش از این به بعد اول همه ی پست های وبلاگ به جای "بسم الله" می نویسم "هو القاتل"! خب خبر دیگری نیست. نوشته را باید تمام کنم. فقط این که جواب پیامکش را ندادم. کلاً قبلاً هم جواب نمی دادم. جای تعجب دارد که جواب "برو بمیر"ش را هم دادم!
شماره موبایلتان که دست دخترهای هم دانشکده ای تان بیفتد نتیجه اش همین می شود. زمین هم که این جور موقع ها با ما همکاری نمی کند دهن باز کند تا این دخترها از خجالت آب شوند بروند تویَش و ما نفسی بکشیم. اکسیژن خونم کم شده. تنفس دهان به دهان لطفاً!
۲ نظر
الف سین

که هر که را تو بگیری، ز خویشتن برهانی

بسم الله
یا قریب

می گفتم ما این گونه ایم. خودمان. خودِ خودمان. خیالتان راحت. به هیچ کدامتان خیانت نمی کنم. به فضل خدا امانتدارم. اما روی "همیشه ی" من حساب نکنید. من می آیم. می مانم. می روم. دیر یا زود می روم. فکر نکنید که من رفیق شما هستم. برخوردم، مَنِشم، روشم، قهر و دوستی هایم، دعوا و آشتی هایم شما را به این گمان نیندازد که رفیق شمایم. بیرون رفتن ها و راز گفتن ها و راز شنیدن ها شما را اغوا نکند. روی رفاقت من حساب نکنید. می گفتم من این گونه ام. خودم. خودِ خودم. خودم را شفاف می کردم و می گذاشتم جلوی چشمشان. آخرش وقتی که ناگهانی می رفتم، تعجب می کردند. غیب که می شدم، پیِ علت بودند. حرف ها و حدیث ها می ساختند. با خودشان و دیگران کلنجار می رفتند. گاهی با من هم کلنجار می رفتند. یادشان رفته بود نه یک بار، که همیشه و برای همه شان دو بار در دو زمان و مکان مختلف گفته بودم که روی رفاقت با من حساب نکنید. یادشان رفته بود. یادشان رفته است. همه شان. همه ی آدم هایی که آمدم داخل زندگی شان. ماندم. مطمئن که شدم اوضاع زندگی شخصی و اجتماعی شان سامان گرفته رفتم. رفتم و همه حرف و حدیث ها را به جان خریدم. کاش می فهمیدند که من هیچ وقت بیشتر از دو سه نفر رفیق نداشته ام. هیچ وقت بیشتر از همین دو سه نفر ندارم. نمی خواهم هم داشته باشم. همین.

۲ نظر
الف سین

دنبالِ تو بودن، گنه از جانب ما نیست

بسم الله
یا مَن لَهُ الدُّنیا و الآخِرَة

- "أین طریقِ الرّاحَة"
- "فی خِلافِ الهَوى" 
- "فَمَتى یَجِدُ عَبد الرّاحَةَ؟"
- "عِندَ أوّلِ یَومٍ یَصِیرُ فی الجَنَّةِ"

از امام صادق (ع) سؤال شد چه کنیم به راحتی برسیم؟ فرمودند مخالفت کن با هوای نفس و آنچه دلت می‌خواهد! عرض شد بنده ی خدایی که مخالفت با هوای نفس کند، کِی به راحتی می‌رسد؟ فرمودند روز اولی که در بهشت شود!


+ بهشتی که راحتی در آن است، کجاست؟
آیت الله جاودان می فرمودند:
بندِ من چیست که من آسمان نخواهم رفت؟ دلبستگی های من است. [دلبستگی] به عنوانم، به مالم، به زن و فرزندم، مِلک و املاکم؛ امثال این چیزها. این دلبستگی ها هرکدام یک زنجیر خواهد بود. نمی گذارد شما به آسمان بروی. شما باید به آسمان بروی. بهشت... بهشت، در آسمان است. ما باید به آسمان برویم. آن با دل نبستن ممکن است. 


++ جناب سعدی هم در این باب عرضه داشته اند که:

"بیچاره: کسی که از تو بُبرید

آسوده: تنی که با تو پیوست"



۴ نظر
الف سین

+-






***




***


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پسِ پرده گفتگوی من و تو

چون پرده درافتد نه تو مانی و نه من


+ به زودی قیافه هامون دیدنی میشه... :)

++ معذرت که عکس گذاشتم. حوصله تایپم نبود. :)

۳ نظر
الف سین

چرندیات 020

بسم الله

قرار است تلفن همراهم را به تنظیمات کارخانه برگردانم. مثلاً برای همین دارم یادداشت ها را می خوانم. یک کتاب یادداشت این جا هست. من چه قدر آدم "نوّاس"ی هستم. نوّاس چیست؟ فرض کنید که مرحوم دهخدا در جلد چهاردهم لغت نامه شان در مقابل واژه ی نوّاس نوشته اند:
"[نَ] (اِ) بر وزن حرّاف به معنای بسیار پُر نویس. کسی که زیاد از حد می نویسد. یک وحشی بالفطره در نوشتن. زیاده نویس. یک دانشجو که هر چه اتفاق می افتد را می نویسد. و خیلی چیزهای دیگر که حیف لغت نامه ام است که بیشتر از این در مورد این واژه در آن بنویسم."
به دلیل این که مرحوم دهخدا اعصاب نداشتند که بیشتر توضیح دهند، می روم سراغ ادامه ی مقدمه ام. وگرنه حرفی نداشتم که تمام این پست را بدهم دست مرحوم دهخدا تا در آن نواسّی کنند.
عرض می کردم که این همه یادداشت در یک گوشی موبایل نوبر است. این انگشتان روز قیامت یقه ی من را خواهند گرفت و خواهند گفت که چرا این قدر با ما تایپ کردی؟ بعد من بهشان می گویم که آخر کدام انگشتی یقه ی صاحبش را گرفته که شما می گیرید؟ آن ها می گویند ما! و بعد می کوبند در دهانم، غافل از این که من یک نوّاسم نه حرّاف. پس، از دهانم عذر می خواهند و شروع می کنند به کوبیدن روی همدیگر تا جانشان در آید.
بیشتر از این روی اعصابتان پیاده روی نمی کنم و شما را دعوت می کنم به این بخش از یادداشت هایم که مربوط به دقایقی پس از آخرین جلسه ی خواستگاری ای است که این جانب رفتم و بعدش پشت دستم را در این راستا داغ کردم. لوکیشن مورد نظر، منزل پدر دخترخانم و متعلقاتشان و یادداشت مربوط به هفت ماه پیش است. به دلیل نوّاسیِ زیاد، نوشته ها در یک یادداشت جا نشده. دو تا یادداشت برایش نوشتم. از انتشار یادداشت شماره ی یک که ابتدای بحث دونفره مان است، صرف نظر و فقط یادداشت شماره ی دو که مربوط به انتهای جلسه است را منتشر می کنم.

***

نظرم را در مورد کار کردن خانم ها پرسید. گفتم "نظر کلی ندارم. آدم باید موردی روی این چیزها بحث کند." گفت "یعنی در کل با کار کردن خانم ها موافقید یا مخالف؟" گفتم "عرض کردم که مورد به مورد نظرم متفاوت است." گفت "بیشتر توضیح می دهید؟" گفتم "هزار و یک پارامتر در این مسئله دخیل است. مثلاً اولین سؤال این است که چه نوع کاری و با چه محیطی؟ دومین سؤال این است که دلیل خانم برای کار کردن چیست؟ انگیزه مالی؟ بیکار نبودن؟ به ثمر نشاندن درسی که سال ها خوانده اند؟ کلاس گذاشتن جلوی در و همسایه؟ و الی آخر. اگر جوابِ این سؤال برایتان مهم است، یکی یکی سؤال می پرسم؛ جواب بدهید تا ببینیم با کار کردن یک خانم با شرایط شما موافقم یا نه." نمی دانم کجای حرفم خنده دار بود که خندید. قطعاً زیپ شلوارم که بسته بود. آب بینی ام هم که آویزان نبود. گفت "نه. ممنون." چرا گفت نه ممنون؟ این همه کلنجار رفت تا بفهمد نظرم چیست. آخرش هم نفهمید و حتی نخواست بفهمد! بیشتر دلم می خواست او سؤال بپرسد تا از جنس سؤالات، دغدغه هایش را بفهمم. سؤال نپرسیدم، و چند دقیقه ای سکوت حاکم شد. دنبال کتابخانه اش گشتم. نبود. شاید پشت سرم بود. اتاق زیاد از حد تمیز بود. حال نمی کنم با کسانی که اتاق را برای خواستگار تمیز می کنند. بگذار همان باشد که آدم بتواند بشناسدت! چاره ای نبود. مستقیماً مطرحش کردم. "کتاب... از کتاب هایتان بگویید." گفت. بنظرم که همه اش واحدهای درسی اش بود. آن قدر ذهنم درگیر کتاب نخواندنش شد که یادم نیست چه سؤالی پرسید و این وسط چه چیزی رد و بدل شد. از این جا یادم می آید که گفتم "خط قرمزتان چیست؟" گفت "بی احترامی!" و بعد توضیح داد که "خیلی برایم مهم است که احترام های متقابل حفظ شود؛ حتی در منزل." بعد رفت سراغ رشته ام. گفت "من نفهمیدم شما چه می خوانید؟" از آنجا که حافظ قرآن بود و ما پیامبران مبعوث شده ایم تا با هر قومی به لسان خودشان سخن بگوییم، گفتم: "یک تخصصی در رشته مهندسی مکانیک هست به اسم هوافضا. این تخصص چند سالی است که مستقل شده است. در دانشگاه ما ولی کاملاً اعلام استقلال نکرده هنوز! خود هوافضا پنج شش تخصص دارد که من سازه های هوایی کار می کنم. یک سری از بچه ها فضایی می شوند. بهشان می گوییم أفرأیت من اتّخذ إلهه فضاه. ما هوایی هستیم. بهمان می گویند أفرأیت من اتّخذ إلهه هواه." خندید. و این بار دلیل خنده اش را فهمیدم. گفتم "خیلی چندش است که هوای نفس آدم بشود خدای آدم. آدم محضر موسی (ع) را درک کرده باشد و گوساله بپرستد؛ اما خدا نکند که هوا را بپرستد!" باز هم خندید. و باز هم خنده اش دلیل داشت. بعد گفت "شما هم حافظ قرآنید؟" و من گفتم "خیر! خدا حافظ قرآن است و قرآن هم حافظ من." باز هم خندید. باز هم با دلیل خندید. این جا که خوب در چند مرحله خنداندمش، رفتم سر اصل ماجرا و آن جاهایی از عقایدم که باب میل دخترها نبود را گفتم. از محدودیت هایی که در آینده ممکن است پیش بیاید. از آنچه بیشتر از زن و زندگی برایم مهم است. از هر چیزی که یک زندگی عادی را تهدید می کند. قیافه اش کلاً در هم رفت. و کاملاً دلیل داشت برای این در هم رفتگی. دلیل که هیچ؛ حق داشت. در مجموع شرایط بد نبود. نمی گویم خوشم آمد. نمی گویم بدم آمد. صبر می کنم تا مامان چند روز دیگر بازخوردش را از آن ده دقیقه ی هیجان انگیز پایانی از مادرش دریافت کند. اگر بخواهم قضاوتش کنم، می گویم که مثل همه ی آدم ها دنبال یک زندگی آرام بود. کمی تا قسمت زیادی عافیت طلبی داشت. بعید می دانم بتواند محدودیت هایی که شغل من ایجاد می کند را با خودش هضم کند. همین. خدا مرا ببخشد که این دختر خانم را بدون حضور وکیلش، قضاوت کردم!
۱۰ نظر
الف سین

چرندیات 019

بسم الله

نوشته‌هایی که در ادامه می‌خوانید مربوط به اتفاقات خیلی وقت پیش است. در حالی که از صفحه‌ی ذهنم پاک شده بود در یادداشت‌های تلفن همراهم پیدایش کردم و با توجه به اهمیتِ موضوعِ بت‌سازی از آدم‌های معمولیِ خوب دور و برمان که در بین دوستانم رایج شده، آن‌ها را (با کمی تصرف و تلخیص) منتشر می‌کنم.
طبیعتاً شما باید بدانید که لوکیشن این گفتگو درون متروی خط دوی تهران است و از آن‌جا که فاصله‌ی بین ایستگاه علم و صنعت تا ایستگاه شریف دقیقاً هفده ایستگاه است، پدرتان در می‌آید اگر همراهتان یک آدم حرّاف باشد. گرچه حرف‌ها از سر درد و دغدغه است.

***

می‌گوید "حاج‌آقا قاسمیان از روز اولش برای ما علم و صنعتی‌ها بود. بچه‌های شریف آمدند بُرَش زدند و بردندش. حالا هر سال محرم فقط پنج شب باید بیاید این‌جا که خانه‌ی خودش است؟ این انصاف است؟ امسال هم که اصلاً برنامه‌های محرّممان توی هواست!" می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. غُر، غُر، غُر، غُر! من از غُر خسته نمی‌شوم که هیچ، لذت هم می‌برم. حتی اخیراً از غُر زدن‌ها برق تولید می‌کنم. برق انسانی البته. برق انسانی چیست؟ شما نمی‌فهمید و من مأمورم که در حد فهم شما بنویسم. و البته از جمله‌ی صریح قبل ناراحت نمی‌شوید، چراکه دارید چرندیات می‌خوانید. در این بین که دارم این‌ها را می‌نویسم غُرها ادامه دارد؛ در حالی که کلّه‌ی من داخل گوشی‌ام است و دارم تایپ می‌کنم، به امید این‌که برق انسانی بتواند تلفن همراهم را شارژ کند. البته برق انسانی اگر بیش از حد تولید شود خطرآفرین بوده و ممکن است انرژی و فرکانس بیش از حد، موجب ایجاد واکنش غیرارادی در مقابل این همه غُر شود. علی‌الحساب می‌خواهم بگویم "حاج‌آقا قاسمیان هم یک بنده‌ی خداست مثل همه‌ی بنده‌های خدا و چه قدر خوب که علم و صنعت حاج‌آقا قاسمیان را به صنعتی شریف صادر کرده است!" خیالم راحت است که از این زاویه نمی‌تواند نوشته‌ها را ببیند. مطمئنم خود حاج‌آقا قاسمیان اگر بفهمد در ذهن این پسر به چه بُتی تبدیل شده، خودش می‌زند خودش را می‌شکند. اما خب اسلام دست و دهان مرا بسته و من نمی‌توانم یک بتِ کاردرست و آدم‌حسابی مثل حاج‌آقا قاسمیان را در ذهن این بچه بشکنم. این‌جا به خودم هم مشکوک می‌شوم که نکند حاج‌آقا قاسمیان بت من هم هست و خودم خبر ندارم؟ بعد می‌بینم که اگر حاج‌آقا بگوید بمیر، می‌میرم؟ نه! قطعاً نمی‌میرم. پس بت من نیست. حالا جملاتم را جمع می‌کنم و منتظر می‌مانم تا بین غرغر کردن‌هایش نفس بگیرد و من بپرم وسط نفس گرفتنش حرف‌هایم را بزنم. می‌پرم وسط نفس گرفتنش و حرف‌هایم را می‌زنم. بعد در جوابم می‌گوید که "حاج‌آقا قاسمیان حسابش از بقیه‌ی آدم‌ها جداست. اصلاً تو می‌دانستی که می‌رود سوریه و می‌آید؟ ‌........" هنوز دارد حرف می‌زند که بی‌درنگ یاد حمید می‌افتم که حوزه‌ی مشکات درس می‌خواند. خیلی وقت پیش گفته بود حاج‌آقا قاسمیان قرار است برود سوریه. خودم را به تغافل می‌زنم و سعی می‌کنم ذهنیّت مسعود در بت‌سازی از آدم‌ها را به چالش بکشم. می‌گویم "بنده‌های خدا سوریه هم می‌روند. حاج‌آقا هم یک بنده‌ی خداست که سوریه رفته است. چه‌قدر خوب که یک بنده‌ی خدای سوریه‌رفته را به شریف صادر کردید!" می‌‌گوید "تو چه می‌فهمی که سوریه رفتن یعنی چه؟!" و می‌خواهد به خاطر همین یکی دو جمله مرا تکه‌پاره کند که گوینده‌ی مترو می‌گوید "ایستگاه دانشگاه شریف" و ما مجبور می‌شویم مترو را ترک کنیم. بدین ترتیب همین الان من دارم از پله‌های متروی شریف بالا می‌آیم در حالی که جانِ خودم را مدیون گوینده‌ی مترو هستم!


بعدنوشت:
حالا حاج آقا قاسمیان که استاد واقعی است . اما مثلاً از خیلی از دخترها (و حتی پسرها) ی اصفهان خبر دارم که یک آدم خیلی خیلی خیلی معمولی مثل آقای داستان‌پور را چنان بت کرده‌اند که بیا و ببین. خیلی آزاردهنده‌ است این موضوع. نیست؟
۰ نظر
الف سین

تویی کامل، منم ناقص؛ تویی خالص، منم مخلص...

بسم الله
یا قابِلَ التَّوب

یک بُعد از شخصیت وجودی‌ من کمال‌گراییِ واقع‌بینانه است. کمال‌گراییِ واقع‌بینانه بود. تا همین چند ماه پیش شاید. بعدترش گذرم افتاد به درس اخلاق فلان آیت‌الله. دیدم لابه‌لای بحث‌های دقیق اخلاقی و عرفانی‌شان - آن‌جا که بحث جان می‌گرفت و به اوج می‌رسید - تُپُق می‌زنند و به خاطر تُپُق‌ها مدام رو به جمعیت می‌گویند "عفواً". خیلی طول کشید تا فهمیدم ادب مخلوق در محضر پروردگار این است که سر تا پا نقص شود. حواسش را نگذارد برای رفع همه‌ی عیوب کاری که انجام می‌دهد. و خلاصه کارش را به گونه‌ای ارائه کند که قابل نقد باشد. مخلوق باید از توهّم خالق بودن بپرهیزد. شاید به خاطر همین چیزهاست که فقها به متخصصین ژنتیک اجازه‌ی خلق موجود زنده نمی‌دهند. حتی اکثریتشان در مجسمه‌سازی و نقاشی و این چیزها هم برای بشر محدودیت قائل می‌شوند.
جان کلام این‌که ما آدم‌ها چه بخواهیم چه نخواهیم، نتیجه‌ی کارهایمان سهواً پر از ایراد است. اما ادب حکم می‌کند که تعمدّاً هم ایرادهای کوچکی در کارمان قرار دهیم تا به نفس خودمان بفهمانیم که کامل مطلق خداست.
این تا وقتی است که آدمی ظرفیت وجودی‌اش را آن‌قدر بزرگ کند که وقتی کار کامل و بی‌نقصی ارائه کرد، هار نشود و پیش خودش گمان نکند به مقام ربوبیّت رسیده. برای آدم‌هایی مثل من شاید تا همیشه اصل ایجاد نقص کوچک عمدی در کارها برقرار باشد. برای آدم‌هایی مثل شما که زود بزرگ و باظرفیت می‌شوید، شاید مدّتی بعد رعایتش لازم نباشد.

+ بسیار راضی‌ام از این‌که در برگه‌ی امتحان پایان‌ترم جواب انتگرالی را که در چک‌نویس درآورده بودم، یادداشت نکردم و به جواب آخر نرساندم. بسیار راضی‌ام که یک رفرنس پای پروژه‌ام کم گذاشتم. بسیار راضی‌ام از نمره‌ی نوزده و نُه دهمی که بیست نشد حتی...

++ انّ الانسانَ لَیَطغی؛ أن رَءاهُ استَغنی

۲ نظر
الف سین

+-

نوشته است "پنج‌شنبه می‌ریم اردوی جهادی هشتاد کیلومتری مشهد. پا شو بیا که امام رضا کارت داره. خرتیم سید! از طرف فرماندهی بسیج." نوشتم "خر ما فرمانده بسیج شده یا فرمانده بسیج خر ما شده؟" نوشت "مرغ اول بود یا تخم‌مرغ؟" نوشتم "خر!" نوشت "میای؟ آیا وکیلم؟" نوشتم "خر ما وکیل می‌شود یا وکیل خر ما؟" نوشت "زود باش دیگه! ناز نکن! با خانواده و گل و شیرینی بیایم منزل یا بله رو به خودمون میدی؟" نوشتم "خر از من خواستگاری کرده یا خواستگارم خر شده؟" نوشت "غلط کردم!" نوشتم "فدای علی‌آقا که از خریت دراومد!" نوشت "حالا بالاخره میای استاد؟" نوشتم "استادا که از این کارا نمی‌کنن." نوشت "غلط کردم! غلط کردم! غلط کردم!" نوشتم "فدای علی‌آقا، باز هم..." نوشت "خدا نکنه نیروی زیر دستم این چتا رو ببینه. رسماً انگار دارم به زنم باج می‌دم." نوشتم "خدا کنه نیروی بالا دستت نبینه!" نوشت "نیروی بالا دستیمون که الان با ما در حال چت کردن‌اند." نوشتم "فدای علی‌آقا قبل از آن‌که دوباره بگوید غلط کردم." بعد از گذاشتن یک استیکر لبخند گشاد نوشت "بیا دیگه! با ماشین خودم می‌ریم. صبح تا شب کار می‌کنیم. شبا هم با هم می‌ریم مشهد زیارت." نوشتم "تکلیف زیر دستات چی می‌شه که با ماشین شما نمیان که صبح تا شب کار کنن و شبا هم برن مشهد زیارت؟" نوشت "درس اخلاق می‌دی؟" نوشتم "درس پس می‌دم." نوشت "همین دیگه. می‌گم بیا دنبالمون یه هفته آدممون کن!" نوشتم "پناه بر خدا! خرتیم علی‌آقا!" دوباره همان استیکر را می‌گذارد و می‌نویسد "به خاطر علی... (و ایموجی یک قلب آخرش می‌گذارد)" می‌نویسم "تهران نیستم." می‌نویسد "زرشک! عصر وسط تهران به ما دست می‌ده. صبح می‌گه تهران نیستم!!!!!!!!!!!!!" (و همین‌طور علامت تعجب پشت سر هم نثارمان می‌کند.) می‌نویسم "اصبحت امیراً و امسیت اسیراً" می‌نویسد "تلافی می‌کنم. فعلاً نقداً ماچیناکم الی یوم یبعثون" (این یکی تکیه کلامش موقع خداحافظی است. با اعرابش می‌شود ماچَیناکُم اِلی یَومِ یُبعَثون)

***

یک ساعت بعد؛
می‌نویسم: "علی... می‌دونم الان احتمالاً نمازتو مسجد دانشگاه خوندی. بعدشم مطمئنم که ناهار نخورده رفتی دنبال بقیه کارای اردو جهادیتون. من یه جای دیگه تعهد کاری دادم واسه هفته‌ی دیگه. وگرنه از خدامه پیرهنمو بیارم به نیت تبرک بکشم به عرق پیشونی‌هاتون. فقط این‌که... خوش بحالت که میری حرم."
۳ نظر
الف سین

ای عقل! نگفتم که تو در عشق نگنجی؟!

بسم الله

یا سریع الرضا



یک:

قبل‌ترها - دوران نوجوانی - صدقه سر کلاس رزمی‌ای که می‌ر فتم، آکروبات یاد گرفته بودم. خیلی راحت‌تر از امروز بالانس می‌زدم. گوشه‌ی دیوار ایستادم. بالانس زدم. سعی کردم پاهایم را به دیوار بگذارم تا تعادلم حفظ شود. خیلی خوب درنیامد. ولی لااقل دقایقی دنیای اطرافم را وارونه تماشا کردم. نیاز داشتم به وارونه دیدنش؛ خیلی.


دو:

روند طراحیِ قطعات فلزی (خلاصه‌اش) این است که جنس را انتخاب می‌کنی. فُرمی که سفارش داده‌اند یا صلاح می‌دانند را هم تثبیت می‌کنی. بعد شرایط کاری قطعه را مشخص می‌کنی و می‌گویی این قطعه قرار است تنش‌هایی (تنش = نیروی وارده بر واحد سطح) به اندازه‌ی مشخص در نقاط مشخص تحمل کند. حالا می‌روی سراغ نمودارهای تجربی‌ای که تنش را به عمر قطعه مرتبط می‌کنند و خلاصه با فرمول‌هایی که داری می‌گویی قطعه‌ی این شکلیِ من، این قدر عمر می‌کند. مثلا پیچ‌های صندلیِ خلبان هواپیما در شرایط مشخصی که هواپیما کار می‌کند، شصت سال عمر می‌کنند. والسلام.


سه:

روی مدرکم نوشته‌اند " مهندسی مکانیک - طراحی جامدات". چهار سال است که طراحی می‌کنم گاهی حتی چیزهای عجیب و غریب. دو سال پیش همین موقع‌ها بود که گنده‌لات طراحیِ ایران به یکی از پروژه‌هایم نمره‌ی نود و سه از صد داد. همین دو ترم پیش هم بمبِ خبریِ نمره‌ی بیستی که در طراحی سازه‌های هوایی پیشرفته‌‌ی دانشکده‌ی مکانیکِ دانشگاهِ پُرزرق‌و‌برقِ فلان از دکتر فلانی گرفتم، منفجر شد. این‌ها فقط جنبه‌ی رزومه دارد، نه تعریف از خود. دارم بادکنک خودم را بیشتر باد می‌کنم که به قول خانم عرفانیِ نویسنده‌ی معروف، موقع ترکیدن صدایم بیشتر باشد.


چهار:

دفترچه‌ی طراحی را بالا و پایین می‌کنم. رویش نوشته هزارونهصدوپنجاه. مهم نیست برای چه سالی است. مهم دفترچه‌ی طراحی شرکتی است که تمام مهندسین ایرانی آرزوی دیدنش را دارند. انگار تمام روندهای کتاب‌ها را برعکس داخلش نوشته‌اند. اولِ بای بسم‌الله‌اش نوشته که قدم اول آن است که عمر قطعه‌ات را تعیین کنی. دارد می‌گوید مثلاً بیا بگو دوست دارم پیچ صندلیِ خلبان هواپیما شصت سال عمر کند. حالا بیا و این مراحل و فرمول‌بندی‌ها را طی کن. تهش می‌رسی یه این‌که پیچت قرار است چه شکلی و از چه جنسی باشد! هر چه ما تمام این سال‌ها شنیده بودیم و استادهایمان گفته بودند، و خودمان هر جا رفته بودیم کرده بودیم،  برعکسش! 


پنج:

کاش جغد بودم. کاش گردنم صدها درجه می‌چرخید. کاش حالا که بالانس زده‌ام و پاهایم به دیوار است و دنیا را برعکس می‌بینم، گردنم بیشتر می‌چرخید. کاش دکمه زوم اوت داشتم تا همین چند دقیقه وسعت دید وارونه‌ام بیشتر شود. کاش دست‌هایم به این زودی خسته نمی‌شد تا بیشتر از پایین به بالا نگاه کنم. کاش می‌شد از آخر به اول ببینم؛ بخوانم؛ حتی بنویسم...


شش:

می‌خواهم بگویم گاهی برعکس رفتن درست است و درست رفتن برعکس. خیلی وقت‌ها دنیا دارد غلط می‌رود؛ برعکس می‌رود. به درک که غلط می‌رود؛ برعکس می‌رود. مهم این است که من غلط می‌کنم که غلط بروم؛ برعکس بروم.


هفت:

همه‌‌ی اراجیفم یک طرف. تهِ تهش اصل این است که نیتت را خدایی کنی. برعکس رفتنت را خدا درست می‌کند. مثل ساحران فرعون که رفته بودند در مسابقه‌ی جادوگری، موسی را "تسلیمِ فرعونی" کنند؛ ولی خودشان "اسلامِ موسایی" آوردند. مثل موسی که در طور به دنبال "نار" رفت؛ اما به "نور" رسید. مثل حرّ که آمده بود عاشقان را قربانی کند؛ ولی عاشقانه قربانی شد...


هشت:

السلام علیک یا علی‌ بن‌ موسی الرضا المرتضی...

۳ نظر
الف سین