نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

عشق بچَربید بر فنونِ فضائل...

بسم الله

سه نفری آمدند نشستند روی همان صندلی های جلوی اتاق شش در چهار دفاع. اتاق مخوف شش در چهار دفاع...
- "ساعت سه و سی و دو دیقه س. جلسه دفاع آقای مهدوی. آقای مهدوی! شما از الان بیست دیقه فرصت دارید... بفرمایین!"
و این جملات همان شتری است که یک روز درِ خانه ی بقیه مان هم می خوابد؛ اگر قبل ترش شتر حضرت عزرائیل یا مابقی شترها نخوابند...
آسِد محمدجواد حالا دارد دفاع می کند از "تحلیل میکرومکانیک انتقال تنش در ماتریس پلیمری تقویت شده با سیم آلیاژ حافظه دار". حالا دارد در قوی ترین دانشگاه کامپوزیتی ایران در مقابل سه نفر از گُنده لات های کامپوزیت دفاع می کند. دارد دفاع می کند از شأن و حیثیت علمی اش... از زحماتی که تا به امروز تحمل کرده... افتاده گوشه ی رینگ و مُشت های پیاپی سؤال است که فرود می آیند بر پیکره ی مغزش و تیرهای ابهامی که حالا باید با سپر استدلال آن ها را از خودش براند... انگار همه ی دنیا توی این اتاق نیمه تاریک بیست و چهار مترمربعی جمع شده اند تا تمام تلاش های محمدجواد را زیر سؤال ببرند...

حالا یک ساعت و ربعی می شود که نشسته ام به تماشای این زد و خورد؛ و از آخرین صندلی اتاق مخوف دفاع لبخند می زنم و سَرِ تأیید تکان می دهم برای  چشم های نگرانی که هر از گاهی لابه لای گفتنی های بکرش مرا نگاه می کند. از ته دل خوشحالم از مشت ها و تیرهایی که سر سِدجواد را هدف گرفته اند. سری که قرار است روزی سری شود بین سرها...
اتاق مخوف شش در چهار دفاع، شتر، حضرت عزرائیل، گنده لات های کامپوزیت، مشت ها و تیرها، همه و همه شان، رفیقِ سیدِ ما را قوی تر می کنند برای روزی که ضعیف ها در آن جایی ندارند...
آسِد محمدجواد مهدوی بعد از هفت سال دارد دفاع می کند...


16:35 P.M.

اتاق دفاع تحصیلات تکمیلی دانشکده مکانیک

۵ نظر
الف سین

ای کاش که یک دانه ی تسبیح تو بودم ...

بسم الله

سیزده دانه از وجودش را سمت راست نگه داشته و هفت تا را فرستاده سمت چپ. آرام و بی سر و صدا تضادهایش را به تعادل رسانده. جمع اضدادی شده برای خودش. دردهایش را گره زده به سرش. گره را کور کرده و مجنون وار، کورکورانه دلش را زده به دریای فیروزه.

میخ را کوبیده اند به دیوار و تسبیحِ متعادل را نامیزان انداخته اند دورش. این عکس دارد با روان من بازی می کند. همین...


+ گفته بودی درد دل کن گاه با هم‌صحبتی

کو رفیق رازداری؟! کو دل پر طاقتی؟!

۷ نظر
الف سین

که مرا طاقت نادیدنِ دیدارِ تو نیست...

بسم الله

یا رادَّ ما قد فاتَ...

آمده کنارم نشسته. با لبخند ملایمی نگاهش می کنم که بداند حواسم بهش هست. می گوید "یه چیزی بگو!" می گویم "یه چیزی!" می زند زیر خنده. زود خنده اش را جمع می کند. می گوید "استرس دارم." می گویم "دارایی هاتو به رُخم می کِشی؟" باز هم می خندد. باز هم زود خنده اش را جمع می کند. می گوید "یه چیزی بگو مثه همیشه آروممون کن." دست هایش را می گیرم توی دست هام. مثل گلوله ی برف یخ کرده. عرق هم دارد. می گویم "کار از کار گذشته. به نظرم مُرده ای!" می گوید "دارم می میرم." می گویم "به مردنت ادامه بده. مزاحمت نمی شم!". نمی خندد. بیشتر انگار می خواهد گریه کند. می گویم "بی صاحب که نیستی! هر وقت بی صاحب بودی بمیر!" می گوید "دست خودم نیست." دست هایش را بیشتر فشار می دهم. می گویم "حالا بشه یا نشه... چی میشه بعدش؟" می گوید "نمیدونم..." می گویم "من میدونم. آخرش یه روز می میری. چه بشه چه نشه می میری." اخم هایش را در هم می کشد و با حالت تعجب نگاهم می کند. ادامه می دهم "آدمی که تهش قراره بمیره، حرص دنیا رو نمیزنه. واسه این چیزای مسخره هم استرس نمی گیره." دوباره می گوید "دست خودم نیست." می گویم "دست منم نیست." نگاهم می کند. دست چپم را از دستش خارج می کنم. می گذارم روی شانه اش. کمی فشار می دهم. می گویم "این مدرک مال توئه. حالا امروز بهت ندن، فردا میدن. فردا ندن، پس فردا میدن. دست خودشون نیست که ندن. یه کم بهش فِک کن. استرست می ریزه." هنوز زل زده توی چشم هام. ادامه می دهم "زندگی این کاغذپاره ها نیست. زندگی کن. نفس بکش. دو ساعت دیگه این مسخره بازیا تموم میشه." می گوید "تموم که میشه. مهم اینه چطوری تموم شه." می گویم "اتفاقاً بی اهمیت ترین چیز اینه که چطور تموم شه. حیف دل خوشگلت نیس که پُرش کردی از استرس؟" می گوید "چیکار کنم؟ از بچگی استرسی بودم." می گویم "اون موقه که من توی زندگیت نبودم. حالا ولی هستم." بالاخره لبخند می آید روی لب هاش. لبخند واقعی. می گویم "یه ربع وقت داریم میای بریم با هم وضو بگیریم؟"...

۲ نظر
الف سین

چرندیات 025

بسم الله


"نشخوار"!
همین شش حرف وجه تمایز من و شماست. من، به منزله ی یک گوسفند به هر جا می رسم چشم هایم را می بندم و عین گاو هر چه دم دستم برسد را بدون جویدن فرو می دهم. به عبارتی چشم هایم را می بندم و هر زهرماری که به دستم برسد را عین مار می بلعم و می ریزم توی معده ی مغزم. چون که ما آدم های خیلی خفن بر خلاف شما آدم های خیلی ناخفن وقت جویدن نداریم. بعد سر صبر که رسیدیم طویله، می نشینیم دور هم و هر چه خورده بودیم را نشخوار می کنیم.  یعنی محتویات مغزمان را می آوریم جلوی چشممان و تازه شروع می کنیم به جویدنش. گاهی هم که به چهارتا چهارپای دیگر مثل خودمان می رسیم، همان ها را می آوریم توی دهانمان و جلوی چشم همدیگر می جویم و می جویم و می جویم. بعضی هایش را هم می ریزیم توی دهان دوستمان که او برایمان بجود. بعد که جوید، فرو می دهد و گوشت می شود به تنش. بعد دوباره نشخوار می کند و می آورد توی دهانش و عین پرستوی مادر که غذا می گذارد توی دهان پرستوی فرزند (!) محتویات هضم شده ی معده ی مغزش را می ریزد توی دهان ما. بعد ما باز هم می جویم و فرو می دهیم و گوشت می شود به تنمان. این وسط یک چیزهایی را تف می کنیم بیرون. بعد دوباره می رویم در گوشه ی خلوتمان و باقیمانده ها را هضم می کنیم. خلاصه شماها یک لقمه را فوق فوقش چهل بار می جوید و فرو می دهید و هضم و جذب و دفع می کنید. ما همان لقمه را اولش نجویده قورت می دهیم تا بتوانیم بیشتر از شما لقمه بخوریم. بعد همه این لقمه ها را هی می جویم؛ هضم می کنیم؛ عوق می زنیم؛ جذب می کنیم. "نشخوار"، عامل تقویت کننده ماست که ما را خیلی زودتر از شما فرسوده می کند. اساساً خیلی زودتر از حد متعارف پیر می شویم. یعنی شماها هنوز جوانید که ما پیر شده ایم. اما در پیری هم نشخوار می کنیم. چون که سیستم گوارش ما عبارت است از هزارلا، سیراب و شیردان. اما بناگوش و چشم و زبان چیز دیگری است... حالا بفرمایید چند سیخ جگر!

۷ نظر
الف سین

که هر کجا خبری هست؛ ادعایی نیست...

بسم الله

مهری که حالا دارد نفس های آخرش را می کشد و منی که حالا دارم سعی می کنم نفس هایم را به نفس هایش گره بزنم. عمر مهر حالا دیگر به هفته نمی رسد، اما هنوز چند روزی مانده. چند روزی که چند روز دیگر تبدیل می شود به چند ساعت؛ و چند ساعتی که چند ساعت بعدش تبدیل می شود به چند دقیقه و چند دقیقه ای که ... نه... "مهر" تمام نمی شود. مهر فقط برای مدتی از یادهایمان می رود. گاهی به اعتبار آبان؛ گاهی به اعتبار نفرت؛ گاهی به اعتبار ماه...



آزمایشگاه سازه های هوایی -  دانشکده مکانیک

21:29 PM

تنهایِ تنهایِ تنها...


۲ نظر
الف سین

دارم هى پا به پاى نرفتن صبورى مى کنم...

بسم الله

بابا لنگ دراز عزیز!
این جا بعضی ها زندگی نمی کنند. مسابقه ی دوی زندگی گذاشته اند. می خواهند به هدفی که در دوردست است برسند و در حالی که نفسشان به شماره افتاده، می دوند و زیبایی های اطراف خود را نمی بینند. آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف برایشان فرقی نمی کند...
 بابا لنگ دراز عزیز...


+



۲ نظر
الف سین

لا حول و لا قوۀ الا بالعشق ...

بسم الله


داغی اش داغم کرد. "یا نارُ کونی بَرداً و سَلاماً" خواندم؛ ولی بَرد نشد؛ سرد نشد؛ سلام نشد. سوزاند... و همه ی این سوختن و این همه سوختن از بی ایمانی من بود؛ نه از داغی او...

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. اما او محکم به من خورد. خورد تا برای هزار و یکمین بار قانون سوم نیوتن را اثبات کند. اثبات کند که هر کنشی واکنشی دارد. واکنشی هم سطح همان کنش. گاهی حتی بیشتر و بدتر از آن ... 

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. اما او محکم به من خورد تا بگوید هر کنشی، واکنشی دارد. حتی اگر ما هم سعی کنیم کنشی نداشته باشیم، او واکنش دارد. واکنش بدون کنش... اصلاً خودش کنش می شود؛ خودش واکنش می شود؛ مرا می سوزاند و او را می کُشد... 

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. او محکم به من خورد. درش آوردند. خیلی آرام. گذاشتند پیش چشمم. بوسیدمش. بوسیدمش که برای هزار و یکمین بار بگویم ما آدم هایی که قلبمان به حبّ آل محمد می تپد، از مرادمان آموخته ایم که برای کنش های سوزان واکنشی نداشته باشیم. گاهی هم اگر قرار شد واکنشی داشته باشیم؛ حتماً هزار برابر بهتر از آن کنش باشد. قوانین دنیای این روزهای ما را خدا نوشته؛ نه نیوتن...

الف سین

همه ‌کس سرِ تو دارد، تو سرِ کدام داری؟

خداوندا!
اگر برای آن به سوی تو می آیم که مرا از شعله های دوزخ رهایی بخشی، بگذار تا در آن جاودان بسوزم؛
و اگر برای آن به سوی تو می آیم که لذت بهشت را به من بچشانی، بگذار تا ابد در فراقش ضجه زنم؛
اما اگر برای تو به سوی تو شتافته ام، مرا از خودم بران و به خودت رسان.../

 

 

 

۴ نظر
الف سین

درد عشقی کشیده ام که مپرس...

بسم الله

بعضی اشک ها از جنس خون آدم است. خونی که از تَهِ تَهِ دل آدم می جوشد. نمی دانم سرچشمه اش به کجا می رسد. اما بالا که می آید انگار جان آدم را هم با خودش بالا می آورد. جانی که به لب رسیده دیدنی است... جانی که به چشم می رسد دیدنی تر...
انگار یک چیزی از عَدَم، خلق می شود و از ناکجاآباد تزریق می شود به ژرف ترین نقطه ی تنگنای دل و آن جا خون می شود؛ می تپد؛ می آید بالا؛ می رسد به جگری که سوخته و اشک می شود و وقف چشم ها... می آید و می آید و می آید بالا تا برسد به گوشه ی چشم و بعد به پهنای صورت می بارد بر زمین تشنه ی ضمیر آدمی...
یک چیزی که نیست، انگار هست می شود و از جان آدم جان می گیرد و روح در او دمیده می شود... آخرش هم که خودش را می رساند بیرونِ جانِ آدم؛ آدم را می کشد و زنده می کند...
خون دل پاک است. پاک است و پاک کننده...

+ روضه که می روم "ألم نشرح" می خوانم. دیگر نمی شود نمُرد...

۳ نظر
الف سین

که عشق او رگی با جان من دارد...

بسم الله


یک، آغاز؛
"خیر از جوانی ات ببینی!" را که گفت دلم را با خودش برد. برد دوباره به درون حرمی که چند دقیقه پیش از آن بیرون آمده بودم. خیر از جوانی دیدن را چه می شود معنا کرد؟ و مگر نه آن که "کُلُّ الخیر، فی باب الحسین"...؟

دو، میان؛
تک تک این کلمات زنده اند. می فهمند. واژه به واژه نفس می کشند. حس می کنند. می گریند. می خندند. حتی سکوت هم زنده است. خیلی بیشتر از واژه ها می فهمد. خیلی بیشتر حس می کند. آن قدر می فهمد که آن جاهایی که کلمات درک و فهمشان قد نمی دهد ظاهر می شود. سکوت، کلمات را می آورد می ریزد توی چشم ها. از این جا به بعد با سکوت ناگفته هات گفته می شوند. چشم ها زنده اند. می فهمند. حس می کنند. می گریند. می خندند. حرف می زنند...

سه، پایان؛
"فدای جوانی که خیر از جوانی اش دید"...
از این جا به بعد را باید سکوت کرد. از این جا به بعدش را باید سپرد به سکوت و چشم ها.
مگر شب جمعه، پیش چشم فاطمه (س) بیش از این می توان روضه ی علی اکبر خواند...؟

از این جا به بعدش را با سکوت می نویسم...





۲ نظر
الف سین