نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۲۵ مطلب با موضوع «بی مناسبت ها» ثبت شده است

ما زنده به آنیم که آرام... بمیریم!

بسم الله

مقاومت سخت است. تنها مقاومت کردن سخت تر. معشوقِ روزگار شده ام انگار. دست از سرم بر نمی دارد. یک عالمه چیز باید بنویسم توی این بلاگ. مثلاً از سه شنبه که رفته بودم دانشگاه. که موقع نماز جماعت نصف مسجد به زور پر شد. موقع ناهار، سلف آن قدر خالی بود که ته دیگ به من هم رسید! که بچه ها و استادها و کارمندها و کارگرها و حتی مسئولان حراست رفته بودند کربلا. باید از امروز بنویسم که رفته بودم دانشگاه. از نماز ظهری که ختم شد به چای نذری دم در مسجد دانشگاه. که گعده های از کربلا برگشته چای بر می داشتتد و با لهجه عربی "هلابیکم" می گفتند و می گفتند "عراقی یا ایرانی؟" بعد می زدند زیر خنده. ما هم چای را به شیرینی قند خنده هاشان می نوشیدیم و به تلخی جاماندگی هامان...
وقت نیست. برای طولانی نوشتن وقت نیست. خسته ام. خیلی...
اما بعد از پانزده ساعت کاری، با سوزش چشم می نویسم؛
برای مردی که دیر به او رسیدیم. مردی که تمام امروزم را وقف او کردم.
می گفتند شبِ قبل از روز آخر، عروسی یکی از بچه هایشان بود. با کت و شلوار رفته بودند سر کار و از آن طرف هم یک راست خودشان را گذاشته بودند وسط مجلس عروسی. خیلی برایش مهم بود که پشت بچه هایش باشد تا سر و سامان بگیرند. از وام ازدواج و کمک هایی که از جیب خودش کرده بود که بگذریم، می گفتند آن شب یک عالمه خاطره شد برای همه شان. لااقل به اندازه ی یک قاب عکس سه نفره. سه نفری که هر سه شان شهید شدند. اتفاقاً بیست و یکم آبان ماه هم شهید شدند. مثل همچین روزی.
دو سال پیش توی اربعین چند ساعتی همسفر بچه های ستاد مشترک شده بودم. محل خدمتشان معراج شهدا بود. از ارباً اربا شدن تک تک آدم های این عکس می گفتند. که هیچ چیز از پیکرشان نمانده بود. از حضرت آقا که خودشان را رساندند بالای سر تابوت ها؛ به قامت امامی که سر سرباز شهیدش را به زانو می گیرد. حالا فرض کنید شهید سر نداشته باشد. اصلاً هیچ چیز نداشته باشد. موشک که بی واسطه کنارتان منفجر شود، سرتان با جگرتان عجین می شود. قلبتان آمیخته به مغزتان می شود. عقل و عشقتان می چسبد به هم. بی سر و سامان می شوید. مثل همین ها که کت و شلوار پوشیده اند توی عکس...
پارسال هم شب اربعین وسط موکب عراقی ها، مداح پادگان حاج مقدم را دیدم. عدل شب اربعین، همان وسط می خواست مرا زن بدهد! در این حد تربیت شده ی دست حاج مقدم بود. قبل از اذان صبح که خواب بود، بدون خداحافظی پیچاندمش. اگر بیدار می شد ول کن نبود...
امسال ولی نه اربعینی بود. نه کربلایی بود. نه حضور پررنگ حاج مقدم... امسال خستگی هست. جاماندگی هست. حسرت هست. و یک عالمه کار نکرده...


۲ نظر
الف سین

عشق بچَربید بر فنونِ فضائل...

بسم الله

سه نفری آمدند نشستند روی همان صندلی های جلوی اتاق شش در چهار دفاع. اتاق مخوف شش در چهار دفاع...
- "ساعت سه و سی و دو دیقه س. جلسه دفاع آقای مهدوی. آقای مهدوی! شما از الان بیست دیقه فرصت دارید... بفرمایین!"
و این جملات همان شتری است که یک روز درِ خانه ی بقیه مان هم می خوابد؛ اگر قبل ترش شتر حضرت عزرائیل یا مابقی شترها نخوابند...
آسِد محمدجواد حالا دارد دفاع می کند از "تحلیل میکرومکانیک انتقال تنش در ماتریس پلیمری تقویت شده با سیم آلیاژ حافظه دار". حالا دارد در قوی ترین دانشگاه کامپوزیتی ایران در مقابل سه نفر از گُنده لات های کامپوزیت دفاع می کند. دارد دفاع می کند از شأن و حیثیت علمی اش... از زحماتی که تا به امروز تحمل کرده... افتاده گوشه ی رینگ و مُشت های پیاپی سؤال است که فرود می آیند بر پیکره ی مغزش و تیرهای ابهامی که حالا باید با سپر استدلال آن ها را از خودش براند... انگار همه ی دنیا توی این اتاق نیمه تاریک بیست و چهار مترمربعی جمع شده اند تا تمام تلاش های محمدجواد را زیر سؤال ببرند...

حالا یک ساعت و ربعی می شود که نشسته ام به تماشای این زد و خورد؛ و از آخرین صندلی اتاق مخوف دفاع لبخند می زنم و سَرِ تأیید تکان می دهم برای  چشم های نگرانی که هر از گاهی لابه لای گفتنی های بکرش مرا نگاه می کند. از ته دل خوشحالم از مشت ها و تیرهایی که سر سِدجواد را هدف گرفته اند. سری که قرار است روزی سری شود بین سرها...
اتاق مخوف شش در چهار دفاع، شتر، حضرت عزرائیل، گنده لات های کامپوزیت، مشت ها و تیرها، همه و همه شان، رفیقِ سیدِ ما را قوی تر می کنند برای روزی که ضعیف ها در آن جایی ندارند...
آسِد محمدجواد مهدوی بعد از هفت سال دارد دفاع می کند...


16:35 P.M.

اتاق دفاع تحصیلات تکمیلی دانشکده مکانیک

۵ نظر
الف سین

لا حول و لا قوۀ الا بالعشق ...

بسم الله


داغی اش داغم کرد. "یا نارُ کونی بَرداً و سَلاماً" خواندم؛ ولی بَرد نشد؛ سرد نشد؛ سلام نشد. سوزاند... و همه ی این سوختن و این همه سوختن از بی ایمانی من بود؛ نه از داغی او...

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. اما او محکم به من خورد. خورد تا برای هزار و یکمین بار قانون سوم نیوتن را اثبات کند. اثبات کند که هر کنشی واکنشی دارد. واکنشی هم سطح همان کنش. گاهی حتی بیشتر و بدتر از آن ... 

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. اما او محکم به من خورد تا بگوید هر کنشی، واکنشی دارد. حتی اگر ما هم سعی کنیم کنشی نداشته باشیم، او واکنش دارد. واکنش بدون کنش... اصلاً خودش کنش می شود؛ خودش واکنش می شود؛ مرا می سوزاند و او را می کُشد... 

آن شب خیلی سعی کردم به او برخورد نکنم. او محکم به من خورد. درش آوردند. خیلی آرام. گذاشتند پیش چشمم. بوسیدمش. بوسیدمش که برای هزار و یکمین بار بگویم ما آدم هایی که قلبمان به حبّ آل محمد می تپد، از مرادمان آموخته ایم که برای کنش های سوزان واکنشی نداشته باشیم. گاهی هم اگر قرار شد واکنشی داشته باشیم؛ حتماً هزار برابر بهتر از آن کنش باشد. قوانین دنیای این روزهای ما را خدا نوشته؛ نه نیوتن...

الف سین

همه ‌کس سرِ تو دارد، تو سرِ کدام داری؟

خداوندا!
اگر برای آن به سوی تو می آیم که مرا از شعله های دوزخ رهایی بخشی، بگذار تا در آن جاودان بسوزم؛
و اگر برای آن به سوی تو می آیم که لذت بهشت را به من بچشانی، بگذار تا ابد در فراقش ضجه زنم؛
اما اگر برای تو به سوی تو شتافته ام، مرا از خودم بران و به خودت رسان.../

 

 

 

۴ نظر
الف سین

دنبالِ تو بودن، گنه از جانب ما نیست

بسم الله
یا مَن لَهُ الدُّنیا و الآخِرَة

- "أین طریقِ الرّاحَة"
- "فی خِلافِ الهَوى" 
- "فَمَتى یَجِدُ عَبد الرّاحَةَ؟"
- "عِندَ أوّلِ یَومٍ یَصِیرُ فی الجَنَّةِ"

از امام صادق (ع) سؤال شد چه کنیم به راحتی برسیم؟ فرمودند مخالفت کن با هوای نفس و آنچه دلت می‌خواهد! عرض شد بنده ی خدایی که مخالفت با هوای نفس کند، کِی به راحتی می‌رسد؟ فرمودند روز اولی که در بهشت شود!


+ بهشتی که راحتی در آن است، کجاست؟
آیت الله جاودان می فرمودند:
بندِ من چیست که من آسمان نخواهم رفت؟ دلبستگی های من است. [دلبستگی] به عنوانم، به مالم، به زن و فرزندم، مِلک و املاکم؛ امثال این چیزها. این دلبستگی ها هرکدام یک زنجیر خواهد بود. نمی گذارد شما به آسمان بروی. شما باید به آسمان بروی. بهشت... بهشت، در آسمان است. ما باید به آسمان برویم. آن با دل نبستن ممکن است. 


++ جناب سعدی هم در این باب عرضه داشته اند که:

"بیچاره: کسی که از تو بُبرید

آسوده: تنی که با تو پیوست"



۴ نظر
الف سین

خوش آن‌که زِ رویِ تو دلش رفت زِ دست!

بسم الله


مَثَل مؤمن در مقابل تقدیر الهی، مَثَل میّت است در برابر غسّال؛ تسلیمِ تسلیمِ تسلیم. هر آن‌چه غسّال اراده کند، بکند.





خلاصه‌ش این‌که:

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار... 


۱ نظر
الف سین

هیهات از این خیال محالت که در سر است...

بسم الله الرحمن الرحیم

به: استادِ شهیدم، دکتر مصطفی چمران

 

 

سلام؛ حال ما خوب است!

چه قدر با خودم کلنجار رفتم که چگونه آغاز کنم. آخرش هم نوشتم: «سلام»

اولش شاید این‌گونه باید شروع می‌شد که شرم بر منی که خودم را به شما منتسب می‌کنم. شرم بر منی که شما را استاد خودم می‌دانم، بی‌آن‌که بدانم شما برگه‌ی شاگردی مرا امضا کرده‌اید یا نه. شرم بر منی که مایه‌ی شرمساری استاد گران‌قدری چون شما شده‌ام. شرم بر منی که خودم را در میان شاگرد اول‌های شما چپانده‌ام و مدام تجدیدی می‌آورم؛ می‌افتم؛ مشروط می‌شوم. شرم بر من و بر این همه جسارت!

 

بگذارید کمی از خودمان بگوییم که شده‌ایم عین شما. یادتان هست که آن طرفی‌ها به شما می‌گفتند لیبرال، این طرفی‌ها می‌گفتند جنگ‌طلب؟ یادتان هست عکستان را در مجله چاپ کرده بودند و وسط عینکتان تانک گذاشته بودند و آن همه تهمت زدند؟ نگویید هم بخشیدیدشان و هم فراموششان کردید! ما که نه بخشیدیمشان و نه فراموششان کردیم... دکتر! داریم سعی می‌کنیم راه شما را برویم! نبودید در زمان انتخابات که ببینید دو طرف چه کارمان کردند. وسط دانشگاه به ما می‌گویند جنگ‌طلب‌های افراطی. وسط مسجد محل به ما می‌گویند سازش‌کارانِ بزدل. به زعم برخی فرماندهان بسیج محلی هم ضدّ ولایت فقیه شده‌ایم و خونمان مباح است. دکتر یک چیزی بگویم بخندید. چند وقت پیش یک بسیجی به من می‌گفت تو مرتکب حرام شده‌ای، به خاطر این‌که ریش نمی‌گذاری! دکتر مرا که دیده‌اید؟ یک ته‌ریشِ کمِ ناقابلی دارم که تقدیمتان کنم. ولی خب در مقابل ریش‌های بلند و قشنگ آن‌ها که عین ثواب است، مال ما عین گناه است. یک چیزی هم بگویم که گریه کنید. چند وقت پیش یک بچه بسیجی که هنوز بیست و یک سالش نشده به ما گفت منافق! دکترجان نان و نمک همدیگر را خورده بودیم‌ها... مرا کاملاً می‌شناخت‌ و می‌شناسدها... اتفاقاً از روی شناختش، با استدلال‌های منطقی‌اش به این رسیده که ما منافقیم. منافقی از جنس رجوی‌ها، یا بدتر یا بهترشان. خلاصه استادجان! چپ‌ها به ما می‌گویند راست؛ راست‌ها به ما می‌گویند چپ؛ اخیراً هم شده‌ایم منافق. اما خیلی مانده تا به گَرد پای شما برسیم...

بگذریم...

 

 

استاد جان!

یادتان هست یک زمانی خمپاره‌ها و آرپی‌جی‌ها را به هم می‌بستید و اسمش را می‌گذاشتید موشک؟ البته به قول شما «آربی‌جی»؛ با تلفظ لهجه‌ی عربی. نگویید یادتان نیست! من با عکستان زندگی کرده‌ام.

 

 

چشمتان روشن! امروز بچه‌هایتان بزرگ شده‌اند. موشک می‌سازند به طول 18 متر. کوهی است برای خودش؛ عظمتی دارد. بین خودمان باشد. همین چند شب پیش چند تا از 9 متری‌هایش را زدند همین بغل. دنیا لرزید. امروز نبودید قیافه‌ی مسئول سابق ضدّموشکی اسرائیل را ببینید که در شبکه‌ی بی‌بی‌سی بالا و پایین می‌رفت تا ثابت کند که موشک‌ها خطری برای اسرائیل ندارند و دقت و قدرتشان پایین است. البته خودتان می‌دانید که من بی‌بی‌سی را از خانه‌ی همسایه می‌بینم؛ وگرنه ما که از این چیزها در خانه‌ و روی لپ‌تاپ‌هایمان نداریم! راستی چند ثانیه از فیلم موشک‌ها را کنار گذاشته‌ام فقط برای شما که به نامه پیوست کنم.

 

 

دکترجان!

در دنیا که هنوز چیزی دستمان را نگرفته. دلمان خوش است به آخرت. چیزی دستمان را می‌گیرد؟ یعنی می‌شود یک روز شاگردتان شویم؟ می‌شود استاد راهنمایمان باشید؟ می‌شود روز دفاعمان در محضر خداوند، مثل استاد راهنماها پشتمان دربیایید و از کارهایمان دفاع کنید؟ می‌شود نمره‌ی ارفاقی‌مان را بگیرید؟ می‌شود عاقبتمان شبیه شما شود؟ اصلاً حالا که دارم این همه پررویی می‌کنم، تهِ تهش را می‌گویم: می‌شود یک روز شاگرد از استاد جلو بزند؟

حرف‌هایم آخر ندارد. نمی‌شود در «نامحرمانه‌ها» بنویسمشان. باید محرمانه بگویم. اما آخرین نامحرمانه‌ این نوشته این‌که جمله‌ی اول نامه‌ام را باور نکنید. حال ما خوب نیست. یا لااقل به قول معروف‌ترش «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن».

 

استادِ خوب من! سالگردِ شهادتتان مبارک.

 

 

+ فدای نَفَستان. قربان صدایتان.

 

۵ نظر
الف سین

هر چه گدا کاهل بُوَد آقا کریم است...

بسم الله
یا کریم

یک:
علیرضا یک گروه توی تلگرام ساخته به اسم "هدیه‌ها". داخل این گروه قرار است از خجالت هم دربیاییم. هر چه ایراد از هم می‌بینیم را به هم هدیه بدهیم. روز عادی‌اش ما کلی بد و بیراه نثار هم می‌کنیم؛ چه رسد به این‌که بخواهیم تعمّداً پدر همدیگر را دربیاوریم! یکی از ایرادهایی که از من گرفت این بود که چرا سعی می‌کنی انقدر دیگران را با خودت بالا بکشی. مثلاً آهای الف‌سینِ وحشی! حالا مثلاً ایستاده آب خوردن در شب مکروه است که باشد! دیگر چرا وسط خیابان می‌نشینی کف زمین و آب می‌خوری؟ تازه ما هم که دور و برت هستیم مجبور می‌شویم وقتی با تواییم، خودمان را بهتر از آن‌چه هستیم نشان دهیم! پدرمان درمی‌آید! بمیری الهی و الخ‌... :)))

دو:
علیرضا امشب دارد می‌رود توی جاده. برای همین قرار شد افطاری آش نگیریم که سیستم گوارشی‌اش به هم نریزد. خب من به حرفش گوش کردم و برای او آش نگرفتم. اما برای خودمان آش گرفتم که نفس علیرضا تربیت شود و آش خوردن ما را تماشا کند. آخر علیرضا خیلی مرا دوست دارد. خیلی هم آش را دوست دارد. آخرش ولی عُمده‌ی آش‌ها را علیرضا خورد. بعدش هم که کاملاً معلوم بود که سیستم گوارشی‌اش به هم ریخت. الان هم که احتمالاً دارد می‌رود دنبال زنِ دربه‌درش که با هم بروند ترمینال. خدا به دادش برسد در اتوبوس. این سزای کسی است که عیوب مرا به من هدیه می‌دهد. :)))

سه:
محمدصادق می‌پرسد داعشی‌ها جاهل قاصرند یا جاهل مقصر؟ می‌گویم آن‌چه من دیده‌ام و قضاوتم بر مبنای آن است، جاهل مقصرند و با خیال راحت می‌شود مادرشان را به عزایشان نشاند. اما آن‌چه از حضرت آقا شنیده‌ام، هنوز به هدایتشان امید است. بعد می‌رسیم به این‌که آیا اصلاً اساس طرز فکر خودمان بر مبنای حق است؟ نکند خودمان در جهلیم؟ بعد هم بحث را می‌پیچانیم.

چهار:
محمدصادق امشب در بخش مسمومین بود. می‌گوید روزی ده دوازده نفر را می‌آورند که با قرص و سم خودکشی کرده‌اند. راه‌های ابتکاری زیادی برای کشتن و کشته شدن دارم، اما تا به حال به خودکشی با سم فکر نکرده بودم. در مجموع مردن در هنگام مرگ به نظرم راه مناسبی نیست. آدم باید در هنگام زنده بودنش بمیرد که در هنگام مردنش مرگ از او فرار کند.

باز هم چهار:
آیات ۵۶، ۵۷ و ۵۸ از پنجاه و یکمین سوره از قرآن را خواندیم. تهِ تهش این است که هر کدام از ما یک ادعای ربوبیتی در دلمان داریم. مثلاً دغدغه‌ی نمره داریم؛ شغل داریم؛ پول داریم؛ رزق داریم. خلاصه هی توی دلمان فکر می‌کنیم آن‌چه بر عهده‌ی خداست را ما باید بر عهده بگیریم. حال آن‌که خدا می‌گوید من از شما عبودیت می‌خواهم. ربوبیت و تقسیم رزق و نمره و شغل و نان و آبتان همه‌اش با من. شما عبد بشوید فقط. والسلام.

باز هم چهار:
ویژگی مشترک من، علیرضا و محمدصادق در این است که عقایدمان را به فضل خدا، خودمان کسب کرده‌ایم؛ نه از پدرانمان. گاهی در برخی مسائل اختلاف عقیده‌ی وحشتناکی با خانواده‌هامان داریم. اما همین عقیده‌ی اکتسابی موجب شده که مرید کسی نشویم. آزادگی‌مان را مدیون همین استقلال عقیده‌ایم. خیلی راحت بعضی رفتارها یا گفتارهای بزرگ‌ترین و مقدس‌ترین بندگان (غیرمعصوم) خدا را نقد می‌کنیم. گاهی پیش آمده که نقدهایمان هم بحق و سزاوار بوده است. و همین آزادگی از شرق و غرب و چپ و راست و صغیر و کبیر، خیلی ما را رشد داده است. (یا شاید هم توهم رشد داریم!) خوبی کنار هم بودنمان هم این است که این روحیه را در خودمان حسابی تقویت می‌کنیم؛ به فضل خدا.

پنج:
چند سالی است که گاه و بی‌گاه این دو بیت را تکرار می‌کنم. مخصوصاً در این شب‌های خاص. خیلی هم از صمیم قلب به آن معتقدم:
هر کس پی رزقش به هر در می‌زند لیک
روزی ما از روز اول با کریم است
امشب، شبِ تغییر در ضرب‌المثل‌هاست
هر چه گدا کاهل بُوَد، "آقا" کریم است

باز هم پنج:
عیدتون مبارک!


شش:
ساختن سخت است. خراب کردن آسان. در یک چشم به هم زدن می‌شود خراب کرد. اما امان از وقتی که بخواهی بر مبنای اسلام خراب کنی. بخواهی طوری خراب کنی که حق‌الناس نشود. مو را از ماست باید کشید. این‌جا خراب کردن هم سخت است. گاهی سخت‌تر از ساختن.
و من، همانم که تخریب را بر سازندگی ترجیح می‌دهم. یک تخریبچی هیچ وقت نمی‌تواند پزشک خوبی بشود. مهندس عمران خوبی بشود. معمار خوبی بشود. اما شاید یک روز هوافضایی خوبی بشود...
 


هفت:
علیرضا همان صاحب بلاگی است که توی پیوندها اَتَچ کرده‌ام. محمدصادق هم از هفت عالَم آزاد است؛ اگر ما بگذاریم :))

 

+ مثل قبل‌ترها حوصله‌ام نمی‌رسد پست‌های در شأن مخاطب بگذارم. حوصله‌ی لینک کردنش را هم ندارم! لطفاً خودتان از قسمت "پربیننده‌ترین مطالب" واقع در سمت چپ بلاگ، پست "همه گفتند حُسین و جگرم گفت حَسن" را به مناسبت امشب بخوانید!

 

بعداً نوشت:

از آن جا که علیرضا خیلی دکترتر از محمدصادق است، پیام داده که یک رانیتیدین خورده و معده اش آرام شده. از آن جا که من از همه شان خیلی دکترترم، در جوابش نوشتم که امپرازول بخور. به مدت سه روز ناشتا. کلاً اوکی می شی!

+ چند وقت دیگر برایتان جراحی قلب هم می کنم ;)

 

بعداًتر نوشت:

محمدصادق برای اولین بار زیر همین پست آدرس بلاگ قدیمی اش را کامنت کرد:|

خدایا! اینا یعنی رفیقای ما ان -__-

۴ نظر
الف سین

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم

بسم الله
یا شدید القوی

نمی‌دانم این بلاگ چند نفر مخاطب دارد. فقط خواستم بگویم که هر کدام از ما تخصص‌های خاص خودمان را داریم. بعضی هیچ تخصصی نداریم. بعضی هم چند تخصص با هم داریم. فقط برایم مهم است تک‌تک کسانی که این پست را می‌خوانند و قبل از همه‌ی آن‌ها، خودم که این پست را می‌نویسم، روزی صد بار با خودمان تکرار کنیم که آدم‌های دور و برمان ممکن است خیلی بیشتر از ما بفهمند! لازم نیست با خودمان گمان کنیم که حالا که من فلان جا هستم خیلی آدم خوفی‌ام. یا مثلاً من که دانشجوی فلان رشته در فلان دانشگاه هستم خیلی خوفم. یا لااقل اگر فکر خوف بودن می‌کنیم، به این هم فکر کنیم که آدمی که روبه‌روی ما نشسته ممکن است خیلی خوف‌تر از ما باشد.
آخوند عزیز! پزشک عزیز! مهندس عزیز! فروشنده‌ی بزرگوار! بنده‌ی شریف خدا! لطفاً گاهی به این فکر کن که کسی که در مقابلت نشسته، ممکن است در رشته‌ی تحصیلی تو خیلی بالاتر از تو باشد. خیلی صاحب‌نظرتر از تو باشد. در رشته‌ی تحصیلی تو؛ نه فقط در رشته‌ی تحصیلی خودش:)

+ این‌که آرام نشسته باشی. این‌که در حال قرآن خواندن باشی. این‌که نگران حال دوستت باشی. این‌که بعد از مدتی گذرت دوباره به بیمارستان خورده باشد. این‌که آدم‌های جورواجور ببینی که دارند درد می‌کشند و یک عالمه خاطرات خوب و بد برایت تداعی شود. این‌که یک دانشجوی ترم بوقی پزشکی آن هم از نوع دختر (تکرار می‌کنم: یک دانشجوی پزشکی دختر ترم بوقی) بیاید متلک بارت کند چه حالی دارد؟ "آقا پسر! ما این‌جاییم که نَمیره. هر وقت مُرد براش قرآن بخون!" این‌که آدم آن‌قدر هار شده باشد که خودش را مانع مرگ بداند خیلی جای حرف دارد. لااقل من که می‌دانم وسط دانشگاه‌های علوم پزشکی چه خبر است. لااقل من که از جلد کتابی که در دستت گرفته‌ای می‌فهمم تویِ ترم‌بوقی هنوز آناتومی پاس نکرده‌ای. بیا من و تو اگر می‌توانیم، مانع مرگ خودمان شویم. لازم نکرده جایی باشیم که نگذاریم کسی بمیرد؛ یا بگذاریم کسی بمیرد! دخترجان! قرآن خواندن من ربطی به مرده و زنده ندارد. قرآنِ کوچکِ همراهِ من ربطی به بیمارستان ندارد. اتفاقاً من قرآن می‌خوانم که مثل تو نشوم. که مثل تو مرده‌ی متحرک نباشم. که ذلتم در مقابل این کلمات را هر روز حس کنم. که هار نشوم. باورتان می‌شود همه‌ی این جملات را قورت دادم؟ حتی یک جمله هم نگفتم! سرم را بلند کردم. لبخند زدم. سرم را پایین انداختم.

++ ربّ من! 
همه‌ی این کلمات و عبارات و جملات،
همه‌ی این علوم،
تمام این اکتشافات و راز و رمزها 
بهانه است تا "تو" را بهتر بشناسیم.
تا زودتر و بیشتر سرمان را در مقابلت خم کنیم.
تا بیشتر پیشانی‌مان را در برابرت بر خاک بساییم.
فقط برای توست. همه‌ی همه‌ی همه‌اش برای تو...


++ مولایمان علی (ع) می‌فرمایند:
مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ
مَکْتُومُ الْأَجَلِ
مَکْنُونُ الْعِلَلِ
مَحْفُوظُ الْعَمَلِ
تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ
وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ
وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ

ذلیل و بیچاره است فرزند آدم؛
اجلش پنهان است (نمى‌داند چه وقت مى میرد)؛
بیماری‌ها و دردهایش پوشیده (همواره در معرض پیش‌آمدها و بیماریهاى ناگوار مى‌باشد)؛
عملش حفظ می‌شود (در نامه اعمال ثبت است. اگر خودش هم فراموش کند، عملش فراموش نمی‌شود)؛
پشه، او را دردناک مى سازد؛
و آب در گلو گرفتن، او را مى‌کشد؛
و عرق او را بد بو می‌کند.
(پس آیا شایسته است چنین کسى گردنکشى و سرفرازى کند؟)

{نهج‌البلاغه؛ حکمت ۴۱۱}
۱۰ نظر
الف سین

ما را سَرِ باغ و بوستان نیست...

بسم الله

یا قهّار

 

«پاکت نامه دارم؛ قشنگه؛ بسته‌ای دو تومن...»؛

این‌ها جملات پیرمرد شصت و چند ساله‌ای است که به زور راه می‌رود؛ به زور صدایش در می‌آید؛ به زور نفس می‌کشد.

«پاکتِ نامه‌ی قشنگ»، تمام سرمایه‌ی پیرمرد دستفروشی است که در خط سه‌ی متروی تهران، یعنی همان خطی که دانشگاه صنعتی شریف را به دانشگاه علم و صنعت متصل می‌کند، اشک آدم را درمی‌آورد. حالا این شریفی‌ها و علم و صنعتی‌ها و امیرکبیری‌ها و تهرانی‌ها و کوفت‌ها و زهرمارها و و و و و ... داشتند و دارند چه غلطی می‌کنند، نمی‌دانم.

این‌که من داشتم و دارم چه غلطی می‌کنم، نمی‌دانم. فقط می‌دانم دردم گرفته است. خیلی درد دارد. گریه‌ام گرفته است. من دارم گریه می‌کنم. همین حالا...

+ سرمایه‌ی پیرمرد، ولایت امیرالمؤمنین است و بس. اما خاک بر سر من و همه‌ی من‌ها

++ آدم اگر بمیرد، حق دارد... حق ندارد؟

۱ نظر
الف سین