نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۲ مطلب با موضوع «دیگران» ثبت شده است

با تو در عاشقی، افسانه منم ...

بسم الله

الف دیوونه‌اس. وبلاگشو -به قول خودش- آب و جارو کرده و کلیدشو داده دست من. از اون طرف -و دیگر طرف‌ها- اصرار، حتی فشار و حتاتر تهدید :| که باید بنویسی. که البته دلیل این اصرار و فشار و تهدیدش رو نمی‌فهمم. که البته دلیل خیلی کاراشو نمی‌فهمم. که البته‌تر دلیل خیلی کاراش رو نمی‌فهمم و نمی‌فهمیدم هم، اما اتفاقی که افتاده اینه که الان دیگه نمی‌پرسم دلیل کاراشو و حتی خیلی توی ذهنم به دلیل‌هاش فکر نمی‌کنم. قبلن‌تر این سوال‌ها توی ذهنم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شدن و پاپیچ‌ش که می‌شدم، هر دومون اذیت می‌شدیم. ولی الان فقط بهش اعتماد می‌کنم :) خوبه که آدم رفیق(ای)ی داشته باشه که بتونه با خیال راحت بهشون اعتماد کنه :)

البته این دیوونه‌بازی‌هاش هم بی‌دلیل نیست. یعنی منظورم اینه که منم یه حدسایی می‌زنم. حالشو ندارم برای چندمین بار قصه‌ی آشنا شدنمون رو تعریف کنم و تاثیرات عمیقی رو که من در راستای اصلاح شدن الف روش گذاشتم و باعث تبدیلش از یه دانشجوی بچه مدرسه‌ای بی‌مزه به یه فرد پخته، عمیق و بامزه شدم، توضیح بدم. اما اگه از دنبال‌کننده‌های قدیمی الف باشید، لابد می‌دونید که الف، این فاز از وبلاگ‌نویسی‌ش رو از وبلاگ من شروع کرد. تقریبا همین‌جوری که برام آب و جارو کرد، براش آب و جارو کرده بودم. البته مختار بود برای نوشتن و ننوشتن، و برای هیچ‌کدومش وعده‌ی مسطور شدن سطر سطر بدنش - اونم با ساطور - رو بهش نداده بودم :| می‌بینید که، علاوه بر اخلاقای خوبش، الف همین وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌داری‌ش رو هم به من مدیونه. صد البته که اخلاقای گندی که هنوز گاهی وقتا بالا می‌زنه کوچک‌ترین ارتباطی به من نداره -__- .
پس یادت باشه الف جان که چقدر مدیونی به من؛ اون‌قدر زیاد که با وبلاگ پرخواننده آب و جارو کردن هم نمی‌تونی جبرانش کنی :/

+ دوثت دالم ;-) :-)

***

دلم می‌خواد قبل از هر حرف دیگه‌ای بگم که یه روز از این چند روز ( تقریبا یه هفته‌ای) که الف بهم گیر داده بود که اینجا بنویسم و هر روز و شب بهم یادآوری و تهدیدهاش رو با انواع و اقسام GIFهای تلگرامی همراه می‌کرد،  بین فکر کردن‌هام در مورد این‌که چی بنویسم، یادم افتاد به جمله‌‌‌‌‌های ابتدایی پاراگراف پنجم این پست:
"سینا بهم می‌گه قصه بنویس. مرد حسابی! من خودم قصه‌م. یه قصه‌ی پیچیده‌ی تودرتوی بی‌خاصیت بی‌سر و بی‌ته که باید روایت شه. یک کسی باید بیاد و من رو روایت کنه. روایت قلب عاشقی که می‌خواست دوست داشتن رو یاد بده و یاد بگیره..."

***

خب، مثل تقریبا همه‌ی قول و قرارهای دو هفته‌ی گذشته (و بین خودمون بمونه، مثل خیلی از وعده‌ها و قول و قرارهای قبل از دو هفته‌ی گذشته) وعده‌ی یک طرفه ی بین الف و من هم برای نوشتنم توی این وبلاگ، به موقع انجام نشد. البته تا الان کمتر از دو ساعت تاخیر داشتم اما خودم هم خوب می‌دونم این پست، اون چیزی که می‌خواستم باشه و باید می‌بود، نیست. اما میدونید اگر همین جا حرفامو تموم کنم و این دکمه‌ی چندین ماه طلسم شده‌ی ذخیره و انتشار رو بزنم چی میشه؟! اولین و مهم‌ترینش این‌که شمای مخاطب از خوندن این چرندیات راحت می‌شید. دومین و مهم‌ترین‌ترش این‌که الف بازم تو وبلاگ خودش می‌نویسه :)

ادامه خواهد داشت، به شرط حیات و اگه بیرونمون نندازن البته :))
۱ نظر
علیرضا توحیدی

بنشینم و از عشق، سرودی بسرایم ...

چندین بار نوشتم و پاک کردم ...
حتی یک نوشته‌ی پاک نشده توی وبلاگ خودم به طور موقت ذخیره شده که شاید تا آخر عمرش، خاک بخورد ...
الف سین - همان ده روز پیش که می‌خواست حال من را خوب کند و پست دو تا پایین‌تر را نوشت و یک جورهایی خواست مرا وادار کند به نوشتن - خوب می‌دانست که من کم می‌نویسم، چون کارم نوشتن نیست. اما چه کند رفیق عزیزم، طفلک می‌خواست کاری برای رفیقی که حق رفاقت را خیلی هم نمی‌شناسد، انجام دهد.
حتی خودش قبلا یک بار بهم گفته بود که «شعر کوشش نیست، جوشش است»؛ همین حرفی که دو سه روز پیش دوباره بهم گفت.
حتی شاید نمی‌دانست کم‌تر پیش آمده که من خودم را مجبور کنم به نوشتن؛ همین حرفی که همان دو سه روز پیش بهش گفتم.
و حالا دارم فکر می‌کنم، چه شباهتی ممکن است میان نوشتن من، و شعر گفتن شاعران باشد.

شاید بعد از خواندن دلیلی که به ذهنم رسیده، حالتان از من به هم بخورد، ولی خب، چاره ای نیست؛ مأمورم به نوشتن و در پیشگاه الف، معذور!

دلیل‌م این‌هاست:
شعر، برخاسته از عواطف عمیق و درونی آدمی است؛ و اولین وجه تمایز آن با نثر و قصه و رمان هم، موسیقی است. موسیقی، از عمیق‌ترین عواطف انسان سرچشمه می‌گیرد و این خصیصه - به نظرم - آن قدر قوت دارد که روی چگونه بودن شعر هم تاثیر می‌گذارد، آن‌قدر که شعر نمی‌تواند کوشش باشد؛ همان‌گونه که نمی‌توان برای عاشق شدن کوشید؛ نمی‌توان گفت کسی با زور، توانسته کسی را عمیقا دوست بدارد. همان‌طور که نمی‌توان با زور موسیقی نوشت، نواخت یا خواند. چیزی در درونت باید باشد که نت‌ها را، یا کلمه‌ها را - با نظمی که دل‌نشین می‌بینی - کنار هم بچینی تا محصولش بشود شعر، بشود آهنگ.
من هم هیچ‌وقت به زور ننوشته‌ام. تمام آن چیزی را که توی روزهای نوشتن یک قصه و آن شرایط در درونم حس می‌کرده‌ام، توی قالب جمله‌ها ریخته‌ام و تلاش کرده‌ام تا عواطف عمیق خودم را نسبت به آن موضوعی که می‌خواسته‌ام، مطرح کنم و - اگر ممکن بوده باشد - به دیگری منتقل کنم. این‌جاست علت این تاخیر ده روزه‌ی من در نوشتن؛ و ثابت ماندن طولانی مدت وبلاگ شخصی‌ای که به طور مظلومانه‌ای خاک می‌خورد!

البته، راستش یک چیزهایی نوشته بودم. اما احساس شخصی‌ام آن بود که با کامل کردن آن نوشته‌ها و مطرح کردن حرف‌هایی که توی ذهنم بود برای گفتن و به‌خصوص قصه‌ای که باید برای گفتن آن حرف‌ها، تعریف می‌کردم؛ احساس خوشایندی به خوانندگان وبلاگ وزین الف جان دست نخواهد داد - کما اینکه به احتمال بسیار زیاد تا همین سطر هم چنین بوده است! - و بنابراین ترجیحم آن بود که گفتن را - شاید - به وقتی دیگر و - شایدتر - به جایی دیگر موکول کنم. اگر شلوغی این روزها، و شلوغ‌تر و آشفته بودن ذهنم، و آشفته‌تر تپیدن قلبی که گاهی وقت‌ها تیرهای ناجور می‌کشد؛ روزی مهلتی دهد، تا بنشینم گوشه‌ی دنج تنهایی‌هام و از عشق، از همان عشقی که همیشه توی آرزوهام پرورانده‌ام، سرودی بسرایم ...

این بود اولین - و لابد آخرین! - پست من در نامحرمانه‌ها.
پایان.
۰ نظر
علیرضا توحیدی