نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۲۷ مطلب با موضوع «روزمرگی و روزنامرگی» ثبت شده است

چرندیات 025

بسم الله


"نشخوار"!
همین شش حرف وجه تمایز من و شماست. من، به منزله ی یک گوسفند به هر جا می رسم چشم هایم را می بندم و عین گاو هر چه دم دستم برسد را بدون جویدن فرو می دهم. به عبارتی چشم هایم را می بندم و هر زهرماری که به دستم برسد را عین مار می بلعم و می ریزم توی معده ی مغزم. چون که ما آدم های خیلی خفن بر خلاف شما آدم های خیلی ناخفن وقت جویدن نداریم. بعد سر صبر که رسیدیم طویله، می نشینیم دور هم و هر چه خورده بودیم را نشخوار می کنیم.  یعنی محتویات مغزمان را می آوریم جلوی چشممان و تازه شروع می کنیم به جویدنش. گاهی هم که به چهارتا چهارپای دیگر مثل خودمان می رسیم، همان ها را می آوریم توی دهانمان و جلوی چشم همدیگر می جویم و می جویم و می جویم. بعضی هایش را هم می ریزیم توی دهان دوستمان که او برایمان بجود. بعد که جوید، فرو می دهد و گوشت می شود به تنش. بعد دوباره نشخوار می کند و می آورد توی دهانش و عین پرستوی مادر که غذا می گذارد توی دهان پرستوی فرزند (!) محتویات هضم شده ی معده ی مغزش را می ریزد توی دهان ما. بعد ما باز هم می جویم و فرو می دهیم و گوشت می شود به تنمان. این وسط یک چیزهایی را تف می کنیم بیرون. بعد دوباره می رویم در گوشه ی خلوتمان و باقیمانده ها را هضم می کنیم. خلاصه شماها یک لقمه را فوق فوقش چهل بار می جوید و فرو می دهید و هضم و جذب و دفع می کنید. ما همان لقمه را اولش نجویده قورت می دهیم تا بتوانیم بیشتر از شما لقمه بخوریم. بعد همه این لقمه ها را هی می جویم؛ هضم می کنیم؛ عوق می زنیم؛ جذب می کنیم. "نشخوار"، عامل تقویت کننده ماست که ما را خیلی زودتر از شما فرسوده می کند. اساساً خیلی زودتر از حد متعارف پیر می شویم. یعنی شماها هنوز جوانید که ما پیر شده ایم. اما در پیری هم نشخوار می کنیم. چون که سیستم گوارش ما عبارت است از هزارلا، سیراب و شیردان. اما بناگوش و چشم و زبان چیز دیگری است... حالا بفرمایید چند سیخ جگر!

۷ نظر
الف سین

چرندیات 024

بسم الله


جای دستگیره ی در، روی دیوار مانده. از بس که هر موقع می آید، در را دو لنگه باز می کند تا بخورد به دیوار. بعد هم بدون این که برگردد، با پشت پا، محکم می زندش به هم تا با صدایِ محکمِ بسته شدنِ در، کار نیمه تمامش تمام شود. شاید برای فرار از همین صدای در است که گوش هایم را عادت داده ام به تحمل هندزفری؛ و روحم را به تحمل صدای بلندِ موسیقی. موسیقیِ بی کلامِ آرامش بخشی که وقتی با صدای بلند شنیده شود، آرامش را بر هم می زند. خیلی وقت است عادت کرده ام به جای تلاش برای اصلاح رفتار اشتباه آدم های دور و برم، روح و جسم خودم را فاسد کنم؛ درست برعکس مرامِ مُرادمان علی (ع): «ما أنا بِمصلحکم بفسادِ نفسی». حتی شاید هم بدتر؛ که اصلاح کسی در کار نیست و افساد خویش، بسیار.

این منم؛ منِ منفعلِ منطبق شونده با هر شرایطی؛ که می خواهد همه را راضی نگه دارد؛ حتی خدا را…



+ غیبت و مرخصی چند ماهه از دنیای بلاگری...

۱۰ نظر
الف سین

چرندیات 023

بسم الله

حمید می گفت تو که عقایدت را خودت انتخاب کرده ای و این همه ملتزم به مذهب هستی و می نشینی با لیبرال ها بحث می کنی و جلوی جمع بهشان می فهمانی هیچ و پوچ اند، چرا با بسیج همیشه مشکل داری؟ به حمید می گفتم با "بسیج" مشکل ندارم. اصل، درست است؛ اگر اصیل باشد. بسیج لشکر مخلص خداست اگر بسیج باشد. با "بسیجی" ها، آن هم نه با همه شان، که با "بعضی" مشکل پیدا می کنم. حمید دیگر نپرسید که چرا و من هم دیگر نگفتم که چرا.
محمد یک بار می گفت تو که از نزدیک این همه خاکی و خودمانی هستی، چرا به این بچه ریشوها که می رسی، از بالا و با لحن سنگین مخاطبشان می گیری که له شوند؟ گفتم (گذشته از این که گاهی از دستم درمی رود و آدم های عادی را هم از موقعیت بالاتر نگاه می کنم) با کسانی که عادت دارند به بقیه از بالا نگاه کنند، مثل خودشانم. کسانی که حق ضایع می کنند و عین خیالشان نیست که حق ضایع کرده اند. چون خودشان را حق می دانند و حق را خودشان. حالا از بخت بد ما بیشترشان ریشو درآمده اند. چه کنم؟ مثل خودشان نباشم تا هیچ وقت حس نکنند خودشان جلوی بقیه چگونه اند؟!
یک بار هم برای علیرضا سفره ی دلم را باز کردم. گفتم می دانی چیست؟ خاصیت بسیج این است که آدم ها را شجاع می کند. خیلی شجاع می کند. از سرِ بریده نمی ترسند. از جان دادن نمی ترسند. از فدا شدن در راه آرمان نمی ترسند. "بعضی" از این بچه های بسیج اما حواسشان نیست که مرز شجاعت را حفظ کنند. حواسشان نیست که تعرّض مادّی و معنوی به دیگران، اسمش دیگر شجاعت نیست. یادشان می رود که خیلی جاها هم باید بترسند. یادشان می رود که خدا مدام می گوید بترسید! بترسید! بترسید! "اتقوا الله"... این جاست که "هُم یَحسبون أنّهم یُحسِنون صُنعاً". این جاست که می دانند و می فهمند که حق الناس بر گردنشان است؛ اما آن قدر نترسیده اند که یادشان می رود این جا هم بترسند. وقتی حواله شان می دهی به قیامت به جای این که رعشه بر تنشان بیفتد که نکند یک درصد - فقط یک درصد - حق با ما نباشد، با قلدری می گویند "اگر جرأت داری در همین دنیا به حسابت برس! بعد حواله کن به قیامت!" غافل از این که جرأت برای دنیا هست؛ اما قیامت جرأت بیشتری می خواهد. کاش گاهی بترسیم. آن قدر بترسیم که شب از ترس خوابمان نبرد.
علیرضا می گفت تو باید با این "بعضی" ها، رفیق شوی. رفیق شوی که رشدشان دهی. رفیق شوم که حواسم بهشان باشد. که یادشان بدهم که گاهی باید بترسند و از ترس خودشان را خیس کنند. اصلاً خودم بدم نمی آمد بروم سراغشان. سراغشان هم رفته ام. اما تا الان که ده هیچ عقبم...
یک بار هم به علیرضا گفتم همین "بعضی" ها که الان حکایتشان هست یک روز از دم، همه شان شهید می شوند. اکثرشان در نیت صادق و خالص اند. گرچه گفتار و رفتار هم خیلی مهم است. اما یک نفر می تواند با نیت، در عرض چند دقیقه رهِ صدساله را برود و شهید شود. کم نداشتیم از این شهیدهای چند ساعته و چند روزه. چون شهادت، بیشتر صدق نیت را تأیید می کند؛ نه "لزوماً" صدق گفتار و رفتار را. چون گاهی پختگی روح برای شهادت آن قدر سریع رخ می دهد که جسم فرصت زیادی نمی کند خودش را در رفتار ابراز کند. برای همین است که بعضی ها شهید می شوند، اما سرِ پل صراط باید برای حق الناس هایشان جواب پس بدهند. حوصله ی استدلال بیشتر هم نداشتم و ندارم. نه برای خودم؛ نه برای علیرضا؛ نه برای شما.
همه ی این هایی که گفتم "بعضی"ها بودند؛ نه "همه". همه جا خوب هست. بد هم هست. اغلب اما خاکستری اند.

+ می ترسم برای عاقبت آدم هایی که از چیزی نمی ترسند...
۵ نظر
الف سین

چرندیات 022

بسم الله

همچنان در خدمت یادداشت های قدیمی تلفن همراه قبلی ام هستید! او هم در خدمت شماست البته. فقط این وسط من در خدمت کسی نیستم. کسی هم در خدمت من نیست البته. این یکی را به مناسبت سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه منتشر می کنم. (کمی اصلاحش می کنم البته تا قابل پخش شود!). این طور که خاطرم هست مربوط به دومین یا سومین خواستگاری ای است که قرار بود برویم. گویا به حدود ده ماه پیش برمی گردد. نمی دانم دقیقاً ترشح چه هورمونی در من موجب تراوش این همه خُزَعبَل می شود! حقیقتاً بابت یادداشت های قدیمی تلفن همراهم شرمنده ام! :)))

***

امروز، چهارمین هفته ای است که در طبّاخیِ "فَرد"، واقع در نارمک، با صَرفِ فعلِ بلعِ بناگوشِ کله پاچه ی گوسفندِ بی زبان (چون که زبان گران است و برای لاکچری هاست) نظریه ی نسبیّت خاصِ امیرسجاد را در عمل اثبات می کنم: "کله پاچه و ساعتِ پنج صبح اولین روز هفته با یکدیگر هم ارز هستند و به هم تبدیل می شوند". فرمول نظریه ی نسبیّت خاص امیرسجاد هم به شکل زیر است:
Avale week = Kalapch * (My Stomach)^2 
عصر در حالی که کله پاچه به طور کامل جذب و دفع شده بود و سر سوزنی خبری از آن در معده، روده ی بزرگ، روده ی متوسط و روده ی کوچک نبود، مامان زنگ زدند روی گوشی و فرمودند خانم امامی یک دختر معرفی کرده اند؛ قرارِ خواستگاری گذاشتیم آخر همین هفته و خلاصه اصفهان منتظرت هستیم! خب طبیعتاً جوابِ پشتِ تلفنِ من چشم است و جواب پشت دلم این است که چه طور آخرِ این هفته با این برنامه ای که چیده ام، خودم را بگذارم اصفهان؟ که جمله ی بعدی مامان این است که آن ها کافه ی هتل صفوی قرار گذاشته اند. باز هم طبیعتاً جواب پشت تلفن من چشم است و جواب پشت دلم این است که چرا باید قرار در کافه را قبول کنید، زمانی که من بالای چهل درصد شناختم از دختر خانم را در خانه ی پدری اش به دست می آورم؟ این جمله ی آخری را از پشت دلم خارج می کنم و می آورم پشت تلفن و خیلی مؤدبانه از مامان می پرسم که چرا قرار در منزلشان نیست؟ در این جا با جواب سخت و خشن ایشان مبنی بر این که من عقب افتاده ام مواجه می شوم. جواب می دهم که مامان جان! من فقط کمی بیش فعالم؛ آن هم از نوع مثبتش که یعنی خیلی باهوش و خفنم! عقب افتاده ها دماغشان آویزان است. من ولی همیشه فین می زنم و تمیزم! بعد از کلی خوش و بش و خنده در حالی که بهشان اثبات شده من عقب افتاده نیستم، می گویند خانواده ی دخترها محافظه کار شده اند و به غریبه ها اعتماد نمی کنند و جلسه ی اول غریبه به خانه شان راه نمی دهند و خرج ها بالاست و خلاصه از این حرف ها... این جا که خوب توجیه شدم، قربان مامان می روم؛ سلام به بابا می رسانم  و خداحافظی می کنم.
خب من از طریق دوستان مجرّبم در زمینه ی ازدوج می دانستم که یک سنّت مزخرفی در ازدواجِ سنّتی باب شده که همان جلسه ی اول می روند در کافی شاپ. حتی گاهی جلسه دوم و سوم. تازه خرجش هم با پسر است. خانواده ی دختر مفت می آیند، مفت می خورند، مفت می روند. کافی شاپ همان قهوه خانه ی رمانتیک خودمان است که یک لیوان شیرکاکائوی آغشته به تُف سرآشپز را به قیمت یک میلیون درهم می اندازد بهمان! البته که من هر از گاهی کافه رفته ام و عقب افتاده نیستم. اما ترجیحم همیشه بر رستوران درست و درمان است، نه کافه و کافی شاپ و قهوه خانه! یک لازانیا سفارش می دهی، اندازه ی یک بند انگشت لازانیا می آورد خدمتت با یک فیش به مبلغ شانزده هزار تومان. شانزده هزار تومان یعنی یک بناگوش و دو تا چشم. تازه دو هزار تومان هم به عنوان بقیه پول پَسَت می دهند! چه فکر بکری! این که سنّت کلپچ را جایگزین سنّت مزخرف کافه کنیم! جلسه ی اول به صَرف بناگوش و زبان و دو عدد چشم با دو تا آبگوشت مغز و چایِ لیمو. پول همه اش با هم می شود اندازه ی دو تا شیرکاکائو برای دختر خانم و مادرشان؛ یک چای و یک دمنوش برای من و مامان و یک بشقاب بیسکویت برای همه مان. ولی این کجا و آن کجا. اصلاً یک مرد را از روی کله پاچه خوردنش می شود شناخت. حتی یک زن را از روی عدم مقاومت در برابر بوی سیرابی! خلاصه از آن جا که من کلی از شناختم را منوط کرده ام به منزل و اتاق دختر خانم، به نظرم اگر قرار است بیرون قرار بگذاریم، بهترین گزینه برای شناخت بیشتر، مشاهده ی نحوه ی کله پاچه خوردن دختر خانم است. مخصوصاً این که قرار است پولش را من حساب کنم. پس من تعیین می کنم کِی و کجا! کجا؟ می شود کله پاچه فروشیِ وسطِ بازار حکیم و کِی؟ می شود هر زمانی غیر از آخر این هفته! بدین صورت بعد از کسب موفقیت در اثباتِ عملی نظریه ی نسبیتِ "خاصِ" امیرسجاد در ایجاد ارتباط بین اولین روز کاری و کله پاچه، اولین جرقه ی نظریه ی نسبیتِ "عامِ" امیرسجاد در ایجاد ارتباط بین جلسه ی اول خواستگاری و کله پاچه در سرم خورد. یک ترکیب فوق العاده مبتکرانه! گرچه عمراً این نظریه به واقعیت نخواهد پیوست. حالا فعلاً بروم یک خاکی به سرم بریزم برای آخر هفته که باید حتماً اصفهان باشم؛ نه قم و جمکران!
۶ نظر
الف سین

چرندیات 021

بسم الله

با قسمتی دیگر از بخش یادداشت های قدیمی تلفن همراه در خدمتتان هستم. این یکی مربوط به دی ماه نود و پنج است. لذت ببرید!

***

پریروز پیامک زد برو بمیر کصافط! (کثافت را هم با این اِسپِل نوشته بود نمی دانم چرا!) پیامک زدم نمی میرم تا بیایید بُکُشیدم! امروز، بعدِ دو روز پیامک زد که پیامک اشتباهی زده. تا امروز هم صبر کرده که ببیند زمین، دَهَن باز می کند تا از خجالت آب شود و برود تویَش یا نه. آخرش هم نوشته می خواستم حضوری بیایم معذرت بخواهم، از خجالت نمی توانستم به چشم هایتان نگاه کنم. تلفنی می خواستم عذر بخواهم، مطمئن بودم از خجالت صدایم می لرزد. راهی جز پیامک نماند. خدا مرا بکشد. "خدا مرا بکشد" جزء پیامکش بود. فکر نکنید من احساساتی شده ام و وسط متنم نوشته ام خدا مرا بکشد. خدا او را بکشد که گفته خدا مرا بکشد! خدایا به جان خودم اگر بکشی اش از این به بعد اول همه ی پست های وبلاگ به جای "بسم الله" می نویسم "هو القاتل"! خب خبر دیگری نیست. نوشته را باید تمام کنم. فقط این که جواب پیامکش را ندادم. کلاً قبلاً هم جواب نمی دادم. جای تعجب دارد که جواب "برو بمیر"ش را هم دادم!
شماره موبایلتان که دست دخترهای هم دانشکده ای تان بیفتد نتیجه اش همین می شود. زمین هم که این جور موقع ها با ما همکاری نمی کند دهن باز کند تا این دخترها از خجالت آب شوند بروند تویَش و ما نفسی بکشیم. اکسیژن خونم کم شده. تنفس دهان به دهان لطفاً!
۲ نظر
الف سین

چرندیات 020

بسم الله

قرار است تلفن همراهم را به تنظیمات کارخانه برگردانم. مثلاً برای همین دارم یادداشت ها را می خوانم. یک کتاب یادداشت این جا هست. من چه قدر آدم "نوّاس"ی هستم. نوّاس چیست؟ فرض کنید که مرحوم دهخدا در جلد چهاردهم لغت نامه شان در مقابل واژه ی نوّاس نوشته اند:
"[نَ] (اِ) بر وزن حرّاف به معنای بسیار پُر نویس. کسی که زیاد از حد می نویسد. یک وحشی بالفطره در نوشتن. زیاده نویس. یک دانشجو که هر چه اتفاق می افتد را می نویسد. و خیلی چیزهای دیگر که حیف لغت نامه ام است که بیشتر از این در مورد این واژه در آن بنویسم."
به دلیل این که مرحوم دهخدا اعصاب نداشتند که بیشتر توضیح دهند، می روم سراغ ادامه ی مقدمه ام. وگرنه حرفی نداشتم که تمام این پست را بدهم دست مرحوم دهخدا تا در آن نواسّی کنند.
عرض می کردم که این همه یادداشت در یک گوشی موبایل نوبر است. این انگشتان روز قیامت یقه ی من را خواهند گرفت و خواهند گفت که چرا این قدر با ما تایپ کردی؟ بعد من بهشان می گویم که آخر کدام انگشتی یقه ی صاحبش را گرفته که شما می گیرید؟ آن ها می گویند ما! و بعد می کوبند در دهانم، غافل از این که من یک نوّاسم نه حرّاف. پس، از دهانم عذر می خواهند و شروع می کنند به کوبیدن روی همدیگر تا جانشان در آید.
بیشتر از این روی اعصابتان پیاده روی نمی کنم و شما را دعوت می کنم به این بخش از یادداشت هایم که مربوط به دقایقی پس از آخرین جلسه ی خواستگاری ای است که این جانب رفتم و بعدش پشت دستم را در این راستا داغ کردم. لوکیشن مورد نظر، منزل پدر دخترخانم و متعلقاتشان و یادداشت مربوط به هفت ماه پیش است. به دلیل نوّاسیِ زیاد، نوشته ها در یک یادداشت جا نشده. دو تا یادداشت برایش نوشتم. از انتشار یادداشت شماره ی یک که ابتدای بحث دونفره مان است، صرف نظر و فقط یادداشت شماره ی دو که مربوط به انتهای جلسه است را منتشر می کنم.

***

نظرم را در مورد کار کردن خانم ها پرسید. گفتم "نظر کلی ندارم. آدم باید موردی روی این چیزها بحث کند." گفت "یعنی در کل با کار کردن خانم ها موافقید یا مخالف؟" گفتم "عرض کردم که مورد به مورد نظرم متفاوت است." گفت "بیشتر توضیح می دهید؟" گفتم "هزار و یک پارامتر در این مسئله دخیل است. مثلاً اولین سؤال این است که چه نوع کاری و با چه محیطی؟ دومین سؤال این است که دلیل خانم برای کار کردن چیست؟ انگیزه مالی؟ بیکار نبودن؟ به ثمر نشاندن درسی که سال ها خوانده اند؟ کلاس گذاشتن جلوی در و همسایه؟ و الی آخر. اگر جوابِ این سؤال برایتان مهم است، یکی یکی سؤال می پرسم؛ جواب بدهید تا ببینیم با کار کردن یک خانم با شرایط شما موافقم یا نه." نمی دانم کجای حرفم خنده دار بود که خندید. قطعاً زیپ شلوارم که بسته بود. آب بینی ام هم که آویزان نبود. گفت "نه. ممنون." چرا گفت نه ممنون؟ این همه کلنجار رفت تا بفهمد نظرم چیست. آخرش هم نفهمید و حتی نخواست بفهمد! بیشتر دلم می خواست او سؤال بپرسد تا از جنس سؤالات، دغدغه هایش را بفهمم. سؤال نپرسیدم، و چند دقیقه ای سکوت حاکم شد. دنبال کتابخانه اش گشتم. نبود. شاید پشت سرم بود. اتاق زیاد از حد تمیز بود. حال نمی کنم با کسانی که اتاق را برای خواستگار تمیز می کنند. بگذار همان باشد که آدم بتواند بشناسدت! چاره ای نبود. مستقیماً مطرحش کردم. "کتاب... از کتاب هایتان بگویید." گفت. بنظرم که همه اش واحدهای درسی اش بود. آن قدر ذهنم درگیر کتاب نخواندنش شد که یادم نیست چه سؤالی پرسید و این وسط چه چیزی رد و بدل شد. از این جا یادم می آید که گفتم "خط قرمزتان چیست؟" گفت "بی احترامی!" و بعد توضیح داد که "خیلی برایم مهم است که احترام های متقابل حفظ شود؛ حتی در منزل." بعد رفت سراغ رشته ام. گفت "من نفهمیدم شما چه می خوانید؟" از آنجا که حافظ قرآن بود و ما پیامبران مبعوث شده ایم تا با هر قومی به لسان خودشان سخن بگوییم، گفتم: "یک تخصصی در رشته مهندسی مکانیک هست به اسم هوافضا. این تخصص چند سالی است که مستقل شده است. در دانشگاه ما ولی کاملاً اعلام استقلال نکرده هنوز! خود هوافضا پنج شش تخصص دارد که من سازه های هوایی کار می کنم. یک سری از بچه ها فضایی می شوند. بهشان می گوییم أفرأیت من اتّخذ إلهه فضاه. ما هوایی هستیم. بهمان می گویند أفرأیت من اتّخذ إلهه هواه." خندید. و این بار دلیل خنده اش را فهمیدم. گفتم "خیلی چندش است که هوای نفس آدم بشود خدای آدم. آدم محضر موسی (ع) را درک کرده باشد و گوساله بپرستد؛ اما خدا نکند که هوا را بپرستد!" باز هم خندید. و باز هم خنده اش دلیل داشت. بعد گفت "شما هم حافظ قرآنید؟" و من گفتم "خیر! خدا حافظ قرآن است و قرآن هم حافظ من." باز هم خندید. باز هم با دلیل خندید. این جا که خوب در چند مرحله خنداندمش، رفتم سر اصل ماجرا و آن جاهایی از عقایدم که باب میل دخترها نبود را گفتم. از محدودیت هایی که در آینده ممکن است پیش بیاید. از آنچه بیشتر از زن و زندگی برایم مهم است. از هر چیزی که یک زندگی عادی را تهدید می کند. قیافه اش کلاً در هم رفت. و کاملاً دلیل داشت برای این در هم رفتگی. دلیل که هیچ؛ حق داشت. در مجموع شرایط بد نبود. نمی گویم خوشم آمد. نمی گویم بدم آمد. صبر می کنم تا مامان چند روز دیگر بازخوردش را از آن ده دقیقه ی هیجان انگیز پایانی از مادرش دریافت کند. اگر بخواهم قضاوتش کنم، می گویم که مثل همه ی آدم ها دنبال یک زندگی آرام بود. کمی تا قسمت زیادی عافیت طلبی داشت. بعید می دانم بتواند محدودیت هایی که شغل من ایجاد می کند را با خودش هضم کند. همین. خدا مرا ببخشد که این دختر خانم را بدون حضور وکیلش، قضاوت کردم!
۱۰ نظر
الف سین

چرندیات 019

بسم الله

نوشته‌هایی که در ادامه می‌خوانید مربوط به اتفاقات خیلی وقت پیش است. در حالی که از صفحه‌ی ذهنم پاک شده بود در یادداشت‌های تلفن همراهم پیدایش کردم و با توجه به اهمیتِ موضوعِ بت‌سازی از آدم‌های معمولیِ خوب دور و برمان که در بین دوستانم رایج شده، آن‌ها را (با کمی تصرف و تلخیص) منتشر می‌کنم.
طبیعتاً شما باید بدانید که لوکیشن این گفتگو درون متروی خط دوی تهران است و از آن‌جا که فاصله‌ی بین ایستگاه علم و صنعت تا ایستگاه شریف دقیقاً هفده ایستگاه است، پدرتان در می‌آید اگر همراهتان یک آدم حرّاف باشد. گرچه حرف‌ها از سر درد و دغدغه است.

***

می‌گوید "حاج‌آقا قاسمیان از روز اولش برای ما علم و صنعتی‌ها بود. بچه‌های شریف آمدند بُرَش زدند و بردندش. حالا هر سال محرم فقط پنج شب باید بیاید این‌جا که خانه‌ی خودش است؟ این انصاف است؟ امسال هم که اصلاً برنامه‌های محرّممان توی هواست!" می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید و می‌گوید. غُر، غُر، غُر، غُر! من از غُر خسته نمی‌شوم که هیچ، لذت هم می‌برم. حتی اخیراً از غُر زدن‌ها برق تولید می‌کنم. برق انسانی البته. برق انسانی چیست؟ شما نمی‌فهمید و من مأمورم که در حد فهم شما بنویسم. و البته از جمله‌ی صریح قبل ناراحت نمی‌شوید، چراکه دارید چرندیات می‌خوانید. در این بین که دارم این‌ها را می‌نویسم غُرها ادامه دارد؛ در حالی که کلّه‌ی من داخل گوشی‌ام است و دارم تایپ می‌کنم، به امید این‌که برق انسانی بتواند تلفن همراهم را شارژ کند. البته برق انسانی اگر بیش از حد تولید شود خطرآفرین بوده و ممکن است انرژی و فرکانس بیش از حد، موجب ایجاد واکنش غیرارادی در مقابل این همه غُر شود. علی‌الحساب می‌خواهم بگویم "حاج‌آقا قاسمیان هم یک بنده‌ی خداست مثل همه‌ی بنده‌های خدا و چه قدر خوب که علم و صنعت حاج‌آقا قاسمیان را به صنعتی شریف صادر کرده است!" خیالم راحت است که از این زاویه نمی‌تواند نوشته‌ها را ببیند. مطمئنم خود حاج‌آقا قاسمیان اگر بفهمد در ذهن این پسر به چه بُتی تبدیل شده، خودش می‌زند خودش را می‌شکند. اما خب اسلام دست و دهان مرا بسته و من نمی‌توانم یک بتِ کاردرست و آدم‌حسابی مثل حاج‌آقا قاسمیان را در ذهن این بچه بشکنم. این‌جا به خودم هم مشکوک می‌شوم که نکند حاج‌آقا قاسمیان بت من هم هست و خودم خبر ندارم؟ بعد می‌بینم که اگر حاج‌آقا بگوید بمیر، می‌میرم؟ نه! قطعاً نمی‌میرم. پس بت من نیست. حالا جملاتم را جمع می‌کنم و منتظر می‌مانم تا بین غرغر کردن‌هایش نفس بگیرد و من بپرم وسط نفس گرفتنش حرف‌هایم را بزنم. می‌پرم وسط نفس گرفتنش و حرف‌هایم را می‌زنم. بعد در جوابم می‌گوید که "حاج‌آقا قاسمیان حسابش از بقیه‌ی آدم‌ها جداست. اصلاً تو می‌دانستی که می‌رود سوریه و می‌آید؟ ‌........" هنوز دارد حرف می‌زند که بی‌درنگ یاد حمید می‌افتم که حوزه‌ی مشکات درس می‌خواند. خیلی وقت پیش گفته بود حاج‌آقا قاسمیان قرار است برود سوریه. خودم را به تغافل می‌زنم و سعی می‌کنم ذهنیّت مسعود در بت‌سازی از آدم‌ها را به چالش بکشم. می‌گویم "بنده‌های خدا سوریه هم می‌روند. حاج‌آقا هم یک بنده‌ی خداست که سوریه رفته است. چه‌قدر خوب که یک بنده‌ی خدای سوریه‌رفته را به شریف صادر کردید!" می‌‌گوید "تو چه می‌فهمی که سوریه رفتن یعنی چه؟!" و می‌خواهد به خاطر همین یکی دو جمله مرا تکه‌پاره کند که گوینده‌ی مترو می‌گوید "ایستگاه دانشگاه شریف" و ما مجبور می‌شویم مترو را ترک کنیم. بدین ترتیب همین الان من دارم از پله‌های متروی شریف بالا می‌آیم در حالی که جانِ خودم را مدیون گوینده‌ی مترو هستم!


بعدنوشت:
حالا حاج آقا قاسمیان که استاد واقعی است . اما مثلاً از خیلی از دخترها (و حتی پسرها) ی اصفهان خبر دارم که یک آدم خیلی خیلی خیلی معمولی مثل آقای داستان‌پور را چنان بت کرده‌اند که بیا و ببین. خیلی آزاردهنده‌ است این موضوع. نیست؟
۰ نظر
الف سین

چرندیات 018

بسم الله

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم خیلی چیزها سرِ جایش نیست. مثلاً سرم سرِ جایش نبود. رفتم جلوی آینه. ولی کسی که سرش سرِ جایش نباشد نمی‌تواند در آینه ببیند که سرش سرِ جایش نیست. وقتی سر سرِ جایش نباشد از صبحانه هم خبری نیست. از صبحانه که خبری نباشد، انتظار دارید خبر مرگ شما برایم مهم باشد؟ پس سعی کنید روزهایی که سرِ من سرِ جایش نیست نمیرید. اگر هم خواستید بمیرید. اصلاً دقیقاً زمانی که سرِ من سرِ جایش نیست بمیرید. اگر هم نخواستید نمیرید. مهم این است که وقتی سرتان سر جایش نباشد مُرده‌اید. اگر هم نخواستید نمُرده‌اید. مثل من که نخواستم و نمردم. اما چه بمیرید و چه نمیرید، وقتی سرتان سر جایش نباشد فکر نمی‌کنید. چیزهایی هم که علیهتان در نشریه‌های حقیقی و صفحات مجازی می‌نویسند را نمی‌توانید بخوانید. این آخری ارزشش را دارد که به خاطرش سرتان را از سرِ جایش کیلومترها دور کنید. از بس لذت‌بخش است، از آن روز به بعد تصمیم می‌گیرید سرتان سرِ جایش نباشد. این وسط یک مسئله‌ی مبهم هم هست. این‌که موقع بیدار شدن چه طور دیدم خیلی چیزها سرِ جایش نیست، در حالی که سرم سرِ جایش نبود؟ مگر می‌شود با سری که سرِ جایش نیست، دید که سر سرِ جایش نیست؟! این معمّایی است که فقط اهل سر پاسخش دانند...

۴ نظر
الف سین

چرندیات 017

بسم الله

زُل می‌زنم توی چشم‌هایش. خیلی عمیق نگاه می‌کنم. نمی‌داند که در چشم‌هایش فرو رفته‌ام. چشم‌هایم را در قاب چشم‌هایش می‌بینم که به او خیره شده‌اند؛ ولی گوش‌هایم از کار افتاده و متوجه حرف‌هایش نمی‌شوم. به لب‌هایش نگاه می‌کنم. حواسم را از لب‌هایش جدا می‌کنم؛ نگاهم را از آن‌ها می‌دزدم و فقط به چشم‌ها خیره می‌شوم. نفسم را حبس می‌کنم تا عمیق‌تر نگاه کنم. دارم خودم را در عمق قلبش جست‌وجو می‌کنم. چشم‌ها دروغ نمی‌گویند. اولش بی‌تفاوتی بود. حالا امّا همه‌اش نفرت است. عادت ندارم به رویش بیاورم. مثل همیشه دهانم گشادتر می‌شود. یک لبخند تصنّعیِ عاریتی؛ تا باورش نشود چشم‌هایش را دیده‌ام - قلبش را خوانده‌ام. هنوز گمان می‌کند به حرف‌هایش می‌خندم. چشم‌هایم را از چشم‌هایش جدا می‌کنم. مثل همیشه می‌شوم. ادا درمی‌آورم. حرّاف می‌شوم. طنّازی می‌کنم. وقت خداحافظی می‌شود. می‌رویم تا در نقش بعدی‌مان فرو برویم. ادا درآوردن خیلی سخت است. خود را به نفهمی زدن خیلی سخت است. امّا من مرد روزهای سختم.

+ قلب‌خوانی، جگر آدم را می‌سوزاند.
۱ نظر
الف سین

چرندیات 2-016

بسم الله

قبل از این‌که این پست را بخوانید، همین الان بروید پیشانی‌تان را بر خاک کربلا بسایید؛ چراکه خواندن وبلاگ من مثل خواندن درس ارتعاشات مکانیکی نیست که پیش‌نیازش دینامیک و ریاضی پیشرفته باشد. مثل خواندن تکنیک پالس نیست که پیش‌نیازش الکترونیکِ یک و دو باشد. مثل خواندن پاتولوژی نیست که پیش‌نیازش خواندن ایمنی‌شناسی و باکتری‌شناسی باشد. حتی مثل خواندن منطق خطابه، شعر و مغالطه نیست که پیش‌نیازش منطق برهان و جَدَل باشد. خب الان می‌توانید سر از سجده بردارید و بدون این‌که نیاز باشد چرندیات 1-016 را بخوانید، چرندیات 2-016 را بخوانید!
چند وقت پیش نشسته بودم کنار دست دکتر محمدی. گفتم حال کامپوزیت را نمی‌فهمم. وسط لوپ خروجی کردستان بزرگراه رسالت، خمیازه‌کشان در حال رانندگی فرمودند این غلط است که فکر کنیم اول باید قواعد فلزات را بشناسیم و بعد تعمیمشان دهیم به کامپوزیت‌ها. با کامپوزیت باید به شکل سازه‌ای برخورد کرد. کلی چیز دیگر هم فرمودند که هیچ کدامش سرِ سوزنی به شما مربوط نیست! مثل همه‌ی این‌ها که که سرِ سوزنی به شما مربوط نبود.
بعد من رجوع کردم به نفس خودم که دشمن‌ترین دشمن من است و در دو طرف پهلوهایم قرار گرفته. گفتم ای نفس! تو را با کامپوزیت چه مرگ است؟ کامپوزیت را با تو چه مرگ است؟ مرگ را با کامپوزیت چه تو است؟ چه را با مرگ تو کامپوزیت است؟ و حتی است را با تو چه کامپوزیت مرگ؟
بعد مرگ من با کامپوزیت مشخص شد! همان موقع تفنگ را درآوردم و کامپوزیت را کشتم. اما نمرد. لاکردار به پشتوانه‌ی چند ده هزار کتاب و مقاله و سازه‌ی پیشرفته‌ی زمینی و هوایی و دریایی نمرد! البته در جواب ترور ناموفقش مرا قصاص نکرد و نکشت. چون موجود گوگولی و دوست‌داشتنی‌ و بخشنده و متواضعی بود. مثل همه‌ی آدم‌های غیر از من. بعد آمد درِ گوشم گفت می‌دانی مرا با تو چه مرگی است؟ منتظر بودم جمله‌ی بعدی‌اش این باشد که تو را با من چه مرگی است؟ مرگ را با تو چه منی است؟ چه را با تو من مرگی است؟ و الخ... اما مثل بچه‌ی آدم فقط گفت می‌دانی مرا با تو چه مرگی است؟ گفتم چه مرگی است؟ گفت من گاهی غیرقابل پیش‌بینی‌ می‌شوم؛ مثل خودت. و تو تحمل یک نفر مثل خودت را نداری. بعد من گفتم کور خوانده‌ای ای کامپوزیت! من ان‌شاءالله برای مبارزه با نفسم سه واحد خرابی در کامپوزیت‌ها پاس خواهم کرد تا ببینی خصومت شخصی با احدی ندارم. این‌جا بود که کامپوزیت مرا بوسید و برای آن‌که توانسته بود محضر مرا درک کند سجده‌ی شکر به جا آورد.
+ والحمدلله رب العالمین

۱ نظر
الف سین