نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۲۸ مطلب با موضوع «مناسبت ها» ثبت شده است

گر حدیثی هست، با یار است و با اغیار نیست...

بسم الله

پیش نوشت:
زلزله آمد. خیلی هامان بی سر و صدا برای کمک رفتیم. خیلی هامان با سر و صدا نرفتیم. دو سه روز اخیر، می خواستم از زلزله بنویسم؛ نه خودش، که از حواشی و پس لرزه هایش. برای خودم می خواستم بنویسم و نه برای غیر. ننوشتم تا غبارها کمی فرو نشیند. تا پخته شوم. تا پخته شود. تا موقع خوانده شدن، پخته کند. خودم را پخته کند و نه غیر. حالا به گمانم وقتش شده. هیچ کدامِ این ها حرف های من نیست؛ و همه ی این ها حرف های من است...


بسم الله الرحمن الرحیم
اذا زُلزلتِ الارضُ زِلزالها؛

علی (ع) می دانست حتی با دشمنانش چگونه برخورد کند؛ ولی ما نمی دانیم که با اختلاف دوستانمان چه کنیم. به خاطر همین است که حتی یک دوست هم نداریم و دل هامان سرشار از کینه است. از همدیگر خسته ایم و نمی توانیم با هم کار کنیم و هر کسی دیگری را مقصر می داند...
کسانی اختلاف هاشان رحمت است که وحدت در جهت دارند. این ها با هم درگیر هم که باشند، خیلی راحت یکدیگر را تحمل و با هم مدارا می کنند...
انسان های امروز، محتاج اند؛ و حوادث امروز، داعی. پس مزد نخواه! سپاس و تشکر هم نخواه! از تو بخواهند یا نخواهند، تو کار خودت را بکن! که خدا قبل از همه از تو خواسته است. پس چرا جواب خدا را نمی دهی؟!
خدا اراده کرده و مى‏ خواهد که ما راحت باشیم (یُریدُ اللّهُ بِکمُ الیُسر). و این یُسر، یُسر وجود ماست، نه یُسر کارها و امور؛ که کارها براى کسانى راحت مى‏ شود که وجودشان راحت شده باشد...
تا نای نالیدن داری و تا آن جا که توان داری، ولادتی نیست. راه آن جا آغاز می شود که تو به پایان می رسی...

و مَن یَعمل مِثقالَ ذرة شَرّاً؛ یَرَه.



دل آدمی بزرگتر از این زندگانی است؛ و این، راز تنهایی اوست...

۰ نظر
الف سین

محو شود هر آن که ندارد هوای یار...

بسم الله

یا سَریعَ الرضا!

تار است. خیلی تار...
نمی دانم مشکل از کدام یکی ست: چشم هایِ نمناک یا دوربینِ کم کیفیتِ تلفنِ همراه. شاید هم تقصیر دست هایی است که به لرزه افتاده اند در برابر خورشید. بیشترِ مشکل، امّا، از کدورتِ دل است. امان از تیرگی... امان از کدورت... امان از سیاهی... امان از دل...
چشم ها که تر شوند، دل ها را هم تر و تازه می کنند. کور شود چشمی که شما را دیده و به گناه آلوده شده. بمیرد دلی که شما را چشیده و هنوز که هنوز است زنده نشده. محو شود هر آن که ندارد هوای یار...


+ هوا و هوس گناه است؟ این که مثلاً آدم هوای مشهد کند و هوس حرم؟ 


++ و چه قدر دلم هوای شنیدن قاسم صرافان در حرم حضرت معصومه را کرده...

نیست گاهی، هیچ راهی، جز به شاهی رو زدن
با غمی سنگین رسیدن؛ پیش او زانو زدن

ظهرِ گرما، صحن سقاخانه می چسبد چه قدر
ضامن آهو شنیدن، بعد از آن "یا هو" زدن

در شلوغی‌ ها دو تا آرنج خوردن، بی‌ هوا
مست؛ چون جامی به دیگر جام ها پهلو زدن

آری آداب خودش را دارد این جا عاشقی
جز بزرگان کس ندارد منصب جارو زدن

امتحانی کن! ببین این جا چه حظّی می‌ دهد
یاعلی گفتن به وقت دست بر زانو زدن

شمع‌ ها! نجوای با خورشید می‌ دانید چیست؟
اشک‌ های بی‌ صدا باریدن و سوسو زدن

هفت دوری نیست حج ما فقیران؛ این طواف،
دورِ هشتم دارد و چرخی به دور او زدن

بیت هشتم هدیه‌ ای از سوی قم آورده است
بوسه بر بازوی تو از جانب بانو زدن

بد کشیدم طرح خود را چیز دیگر شد، ببخش!
دست و دل لرزیده وقت طرح این آهو زدن...


۲ نظر
الف سین

هواگرفته ی عشق از پس هوس نرود...

بسم الله
یا طبیب

سن و سالمان به درک محضر استاد قد نمی دهد. مثل وقتی که سن و سالمان به صفینِ سی و هفتم هجری قد نداد. مثل عاشورای سال شصت و یک که بنیان و اساسمان در صلب آباء و اجدادمان بود. همان اجدادی که سن و سالشان به کربلا رسید، اما معلوم نبود کدام جهنمی بودند که به امامشان نرسیدند. که شهید نشدند. که ما را نسل به نسل و صلب و صلب منتقل کردند تا بالاخره بیاییم و سن و سالمان به این دوران لعنتی قد بدهد! به دورانی که جمل نیست؛ صفین نیست؛ کربلا نیست... نه... اتفاقاً به اعتبار تکرار تاریخ، جمل هست؛ صفین هست؛ کربلا هم هست... اما امام حسن (ع) نیست. چه قدر دلم می خواست سرباز امام حسن باشم... راستش دلم بیشتر از آن که بخواهد سرباز امام حسین باشد، دلش می خواهد سرباز امام حسن باشد. دلم دوست دارد سرباز امام حسین باشد؛ اما دلِ دلم می خواهد سربازی امام حسن را بکند. نمی دانم به حرف دلم گوش بدهم یا به حرف دلِ دلم...
سن و سالمان به درک محضر استاد قد نمی دهد. استاد علی صفایی حائری را می گویم. آن زمانی که "نامه های بلوغ" را نوشت و نوشت که "تو یک بار از مادر متولّد شدى و این بار باید از خودت بیرون بیایى؛ از نفس، از غریزه ‏ها و از عادت ‏ها متولّد شوى...". سن و سالمان قد نداد تا نرویم دو زانو بنشیم رو به روی استاد و بپرسیم تکلیف ما که عادت کرده بودیم هر سال اربعین را در حریم امام حسین باشیم چه می شود؟ تکلیفمان چه می شود که عادت کرده بودیم وسط بین الحرمین، رویای گنبدطلای امام حسن ببینیم؟ سن و سالمان قد نداد تا نرویم محضرشان بگوییم که بفرمایید استاد! ما امسال از غریزه حرم رفتن درآمدیم و از عادت پیاده روی اربعین متولد شدیم. حالا می شود به عیسی (ع) که فرموده بود " کسى که دو بار متولّد نشود، به ملکوت خدا راهى ندارد" بگویید بیاید ما را ببرد به ملکوت؟! کو ملکوت؟ من مطمئنم که خود عیسی (ع) هم عادت کرده به پیاده روی اربعین. اصلاً از کجا معلوم که عیسی خودش هر سال نیاید؟ 

آه... می بینید؟ آن قدر غرق این عادت شده ام که می گویم از کجا معلوم که عیسی خودش هر سال "نیاید". انگار که من هم آن جا هستم... انگار نه انگار که امسال رشته ی عادتمان پاره شده. انگار نه انگار که امسال باید فعلم را از "آمدن" تبدیل کنم به "رفتن". حالا دیگر باید بگویم از کجا معلوم که عیسی خودش هر سال "نرود"؟ می بینید جناب عین صاد؟ این عادت انگار هنوز هم هست. امسال، ابر و باد و مه و خورشید و فلک آمدند و عادتمان را به زور از ما گرفتند... اما این عادت شیرین، در عین نبودنش، هست...
استاد جان! حتماً اگر سن و سالمان به درک محضرتان می رسید، در جوابمان می فرمودید که اربعین، حتی اگر برایمان عادت شود؛ حتی اگر عادی شود، کار خودش را می کند. اربعین، بالاخره آن که به او معتاد شده را می برد به ملکوت...

پ.ن:
ترک عادت موجب مرض است. هزار و یک مرض گرفتم در این روزها... أین الطبیبُ لِمَن لاطبیبَ له؟

۱ نظر
الف سین

خون می خورم از دست تو و هیچ غمم نیست...

بسم الله

لیلاها مجنون تو اند و فرهادها شهید عشق تو...
تو آن قدر مظهر عشق شده ای که دیگر معشوقه نیستی... تو خودِ عشقی: "عین، شین، قاف"...
و منی که دندانِ عقلم را کشیده ام تا عاشقت شوم...


چو قناری به قفس؟ یا چو پرستو به سفر؟!
هیچ یک... من چو کبوتر نه رهایم، نه اسیر...


+ حالا دلم همان قدر که دیدار تو را می خواهد، هوس چای عراقی کرده...
 مشکل از کجاست؟ دل من؟ چای عراقی؟ هوس؟ یا تو؟

۲ نظر
الف سین

دردت بکِشم که درد، داروست...

بسم الله


چه قدر شب های جمعه طولانی شده اند... تازگی ها این پنجشنبه شب ها، هر کدامشان شب یلدایی شده اند برای خودشان. انگار یک صاحب نفسی هر شب جمعه یک گوشه می نشیند و مدام "مکن ای صبح طلوع" می خواند... می خواند و ما بی نفس ها را تا خود اذان صبح دق می دهد. انگار که شب های جمعه دیگر "صبح، قریب نیست"...
از الان دارم به هفته ی بعد فکر می کنم. به پنجشنبه ای که اربعین است. به شب جمعه ای که اربعین را این جاییم... همین جا... همین جایِ غیر از کربلا... اصلاً چه کسی گفته کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا؟ بیاید جواب بدهد که پس چرا ما داریم دق می کنیم؟ امشبی که هنوز یک هفته به آن شب مانده، این همه جان به لب شده ایم. خدا به حال هفته ی دیگرمان رحم کند. رحم کند که انگار این نرفتن و جاماندن آرام آرام دارد اثر خودش را نشان می دهد...
بیش از این نمی شود نوشت. نباید نوشت. باید سوخت. با سکوت باید سوخت. باید مرد. آرام باید مرد... که آنان که رفتند بُردند و آنان که ماندند مُردند...

+ کاش آن روزی که برای همیشه ساکن کربلایتان می شویم، زودتر از راه برسد...


بفرمایید روضه جامانده ها { کلیک کنید}



۱ نظر
الف سین

درد عشقی کشیده ام که مپرس...

بسم الله

بعضی اشک ها از جنس خون آدم است. خونی که از تَهِ تَهِ دل آدم می جوشد. نمی دانم سرچشمه اش به کجا می رسد. اما بالا که می آید انگار جان آدم را هم با خودش بالا می آورد. جانی که به لب رسیده دیدنی است... جانی که به چشم می رسد دیدنی تر...
انگار یک چیزی از عَدَم، خلق می شود و از ناکجاآباد تزریق می شود به ژرف ترین نقطه ی تنگنای دل و آن جا خون می شود؛ می تپد؛ می آید بالا؛ می رسد به جگری که سوخته و اشک می شود و وقف چشم ها... می آید و می آید و می آید بالا تا برسد به گوشه ی چشم و بعد به پهنای صورت می بارد بر زمین تشنه ی ضمیر آدمی...
یک چیزی که نیست، انگار هست می شود و از جان آدم جان می گیرد و روح در او دمیده می شود... آخرش هم که خودش را می رساند بیرونِ جانِ آدم؛ آدم را می کشد و زنده می کند...
خون دل پاک است. پاک است و پاک کننده...

+ روضه که می روم "ألم نشرح" می خوانم. دیگر نمی شود نمُرد...

۳ نظر
الف سین

که عشق او رگی با جان من دارد...

بسم الله


یک، آغاز؛
"خیر از جوانی ات ببینی!" را که گفت دلم را با خودش برد. برد دوباره به درون حرمی که چند دقیقه پیش از آن بیرون آمده بودم. خیر از جوانی دیدن را چه می شود معنا کرد؟ و مگر نه آن که "کُلُّ الخیر، فی باب الحسین"...؟

دو، میان؛
تک تک این کلمات زنده اند. می فهمند. واژه به واژه نفس می کشند. حس می کنند. می گریند. می خندند. حتی سکوت هم زنده است. خیلی بیشتر از واژه ها می فهمد. خیلی بیشتر حس می کند. آن قدر می فهمد که آن جاهایی که کلمات درک و فهمشان قد نمی دهد ظاهر می شود. سکوت، کلمات را می آورد می ریزد توی چشم ها. از این جا به بعد با سکوت ناگفته هات گفته می شوند. چشم ها زنده اند. می فهمند. حس می کنند. می گریند. می خندند. حرف می زنند...

سه، پایان؛
"فدای جوانی که خیر از جوانی اش دید"...
از این جا به بعد را باید سکوت کرد. از این جا به بعدش را باید سپرد به سکوت و چشم ها.
مگر شب جمعه، پیش چشم فاطمه (س) بیش از این می توان روضه ی علی اکبر خواند...؟

از این جا به بعدش را با سکوت می نویسم...





۲ نظر
الف سین

دل از انتظار، خونین...

بسم‌الله


شین، مثل «شهید»؛

میم، مثل «مسعود»؛

انگور فقط انگورِ «عسگری»؛

رفیقِ امام رضایی فقط شهید «مسعود عسگری»...




اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم؟! 

که خلاصْ بی‌تو بند است و حیاتْ بی‌تو زندان.../



پ.ن:

میشه یک سال ونیم؛ درست حساب کردم آقا مسعود؟

۱ نظر
الف سین

پروانه‌ی او گشتم و او شمع جماعت.../

بسم‌ الله

یک،
بعد از چند سال برای اولین بار بلاگ را آب و جارو کردم. حتی دامنه بلاگ را هم عوض کردم که عوضی‌پروری نکند.

دو،
به علیرضا پیام دادم که "می‌پسندید استاد؟" جواب داد "هوم!" جواب دادم که برای شما آب و جارو کردم. آپ نمی‌شود تا به قلم شما آراسته گردد. جواب داد به این مضمون که فحشت خواهم داد اگر به همین روند ادامه دهی. خواستم همین وسط جوابش را بدهم که این آخرین اخطار است لعنتی! بنویس تا سطر سطر بدنت را مسطور نکرده‌ام...
بلاگ آپ نمی‌شود زین پس تا ننویسد. و اگر بیشتر ننوشت، چند وقت دیگر هم خواهمش کشت!

سه،
عکس چمران را برداشتم. عکس خودم را گذاشتم. چمران اگر -به قول خودش- شمع باشد، من -به قول خودم- پروانه‌اش می‌شوم.

چهار،
بچه‌تر که بودم - مثلاً پانزده سال پیش - زن‌دایی (آن موقع‌ها که زنده بود) در بیمارستان شیمی‌درمانی می‌شد. روی دیوار بیمارستان جملاتی بود. بعدترها چاپش کردم و گذاشتم پشت شیشه‌ی عکس قبر برادرم:
مراقب افکارت باش، آن‌ها به گفتار تبدیل می‌شوند.
مراقب گفتارت باش، آن‌ها به کردار تبدیل می‌شوند.
مراقب کردارت باش، آن‌ها به عادت تبدیل می‌شوند.
مراقب عاداتت باش، آن‌ها به شخصیت تبدیل می‌شوند.
مراقب شخصیتت باش، آن به سرنوشت تبدیل خواهد شد.

پنج،
به عارف زنگ زدم می‌آیی برویم منزل شهید ردانی‌پور، روضه؟ گفت دو ساعت دیگر می‌روم مشهد. محمد زنگ زد. گفتم می‌آیی برویم منزل شهید ردانی‌پور، روضه؟ گفت در جاده‌ی مشهدم. از  آن موقع تا حالا با احدی کلامی حرف نزده‌ام از بغض. گوشی‌ را خاموش کردم و هنوز هم خاموش است.

شش،
نمی‌فهمید این‌ها چیست. به مناسبت امشب است. کاش می‌توانستید بفهمید:
و لما رأیت الناس فی الدین قد غووا
تجعفرت باسم الله فیمن تجفروا...


+

شمع روشن شد و پروانه در آتش گُل کرد

می توان سوخت اگر اَمر بفرماید عشق...

۳ نظر
الف سین

طعم «بهشت» می‌دهد طُرّه‌ی مُشک‌بارِ تو

سم‌الله

اللهمّ أعطِنی بَصیرۀً فی دینِک و فَهماً فی حُکمِک و فِقهاً فی عِلمک...



اول؛

شهید مظلوم، آیت الله دکتر بهشتی فرموده اند:

«بالاترین خدمت به جامعه انسان ها و محکم ترین و استوارترین پایه برای بهتر زندگی کردن، این است که اندیشیدن را به آن ها بیاموزیم.»1

برای شادی روحشان صلواتی ختم بفرمایید!



دوم؛

ما باید دیدگاه‌هایمان را باز کنیم. باید از این تنگ‌نظری رها شویم. باید از این استبداد فکری فرار کنیم. ما مجبور به انتخاب بین صفر و یک نیستیم. اگر به شما بگویند بین "کمیّت" و "کیفیت" کدام را انتخاب می‌کنید، چشم‌بسته و از حفظ نگویید "کیفیت"! چه کسی گفته ما مجبوریم بین کمیت و کیفیت، یکی را انتخاب کنیم؟ تا وقتی می‌توان به این سؤال جواب کامل‌تر داد، چرا خودمان را محدود کنیم؟ جوابش واضح است. ما "کمیّتِ با کیفیت" می‌خواهیم. ما هم "زیاد"ش را می‌خواهیم و هم "خوب"ش را. اگر به شما بگویند بین "عقل" و "عشق" کدام را انتخاب می‌کنید، چشم‌بسته و از حفظ نگویید "عشق"! جوابش واضح است. ما می‌خواهیم "عاشقِ عاقل" شویم.

ما فقط یک جا بین دو چیز انتخاب می‌کنیم. آن هم "حق" و "باطل" است. اما مگر در دنیای پیرامون ما چه‌قدر "حقِ مطلق" و "باطلِ مطلق" وجود دارد؟ مگر نه آن‌که خود ما و اکثریت جهان پیرامونمان ترکیبی از حق و باطلیم؟ مگر نه آن‌که عمده‌ی دنیای ما خاکستری است؛ نه سیاه، و نه سفید؟

دوستان من!

امروز در جامعه‌ی ما دو قطب ایجاد شده که ما را مجبور به انتخاب یکی از آن دو می‌کنند:

ما با یک جریان افراطی مواجهیم که حکومت را فقط بر پایه‌ی "مشروعیت" می‌داند؛ و معتقد است مردم نمی‌فهمند؛ آدم‌ها بُز هستند؛ انسان‌هایی که خدا عُقول را در آن‌ها به ودیعه نهاده، نفهم هستند و خلاصه حاکمی که شرعاً موجودیت پیدا کرد محکوم به حکم کردن است؛ گورِ پدرِ مردمِ نفهم!

جریان دوم اما یک جریان تفریطی است که بر "مقبولیت" تکیه می‌کند. معتقد است هر چه مردم بگویند و هر که مردم بگویند. مردم، دانا و عاقل هستند و باید همه چیز را به آن‌ها سپرد. بعد هم تسلیم محض شد و هیچ نگفت و هیچ نکرد.

دوستان عزیز من!

چشم‌هایمان را باید باز کنیم. خوب ببینید که هر دو دارند ناقص می‌گویند. شاید غلط نگویند، اما کامل هم نمی‌گویند. مگر می‌توان با یک بال پرواز کرد؟

علی (ع) را ببینید! علی (ع) حکومتش از جانب خدا مشروعیت گرفت. اما بیست سال صبر کرد تا مقبولیتش نزد مردم جا بیفتد. تاریخ را ورق بزنید و ببینید آیا در این بیست سال با حکومت نامشروع خلفای سه‌گانه موافقت کرد؟ والله که علی (ع) روشنگری می‌کرد. والله که این حکومت ها را نمی پذیرفت. نهج‌البلاغه‌هایی که در خانه‌هامان خاک می‌خورد گواه است. والله که فاطمه (س) خطبه‌ی آتشین می‌خواند تا مردم بفهمند خاک بر سرشان شده است. چه طور می‌گویید فقط مردم همه کاره‌اند و باید تسلیم شد؟ پهلوی شکسته‌ی فاطمه (س) حکایت از آن دارد که نباید تسلیم نظر غلط مردم و حکومت نامشروع شد! شهادت مادر ما افسانه نیست! از آن طرف هم صبر بیست ساله‌ی علی (ع) شاهدی است بر این‌که مشروعیتِ بدون مقبولیت مردم بی‌فایده است! این طرفش را هم باید گفت. فعلیت حکومت مشروع الهی، وابسته به مقبولیت مردم است.

دوستان عزیز!

احمقانه است که ما را مجبور کرده‌اند که بگوییم اصلاح‌طلبیم یا اصول‌گرا. خنده‌دار است که چندین میلیون آدم بروند برای آزادی‌های ساده و دم‌دستی مثل آزادی حجاب، به کسی رأی بدهند که خودش (به اعتراف خودش) اولین مُجری حجاب اجباری بوده است! مطهری‌ها و بهشتی‌ها را ببینید که جلوی افراطیون و تفریطیون قد عَلَم کرده بودند. گریه آور است که چند میلیون نفر برای آزادی حصر دو سه نفر، به کسی رأی دهند که خودش در جلسه ی رأی گیری برای حصر همان دو سه نفر حاضر و ناظر بوده است. می‌گویید توبه کرده‌ است و در پی جبران آمده‌؟ می‌گویم توبه‌کار، متّقی می‌شود. شما تقوا می‌بینید؟ با دیدن و شنیدن رفتار و گفتارش به یاد خدا می‌افتید؟ عقل‌هایمان چه شد؟ تاریخ را نمی‌بینید؟ این منطق افراط است که به فرموده ی مولایمان علی (ع) بعد از مدتی به تفریط تبدیل می شود. و حالا افراطی های دیروز، تفریطی شده اند. فردا را خواهیم دید که افراطی های امروز هم تفریطی می شوند. این چرخِ روزگار است. فقط آگاه باشید و باشیم که بر حب و بغض‌هایمان افسار زده‌اند و ما را با احساسات و عواطفمان به سمت خود می‌کشند. مگر اصلاح‌طلب‌ها باطل مطلق‌اند که بگوییم اصلاح‌طلب نیستیم؟ یا مگر اصول‌گرایان حق مطلق‌اند که بگوییم اصول‌گرا هستیم؟ ما یک چیز هستیم: "ما حق‌طلبِ حق‌گراییم." هر کدام تا هر کجا حق گفت زیر سایه‌اش نفس می‌کشیم. بیایید در قالب‌ها نگنجیم؛ که مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد...


سوم؛

عده‌ای هم در جامعه و هم در فضاهای مجازی، ادعای روشن‌فکری بدون تعصب دارند. می‌گویند ما به هیچ چیزی، هیچ تعصبی نداریم. آزاد اندیشیم. من می گویم اشتباه می‌گویند. غلط می‌گویند. اولاً ادعایشان توخالی است. آن ها هم برخلاف ادعاهایشان، بالاخره به مسائل شخصی شان (پدرشان، مادرشان، یا همین عقیده ی آزاد اندیشانه شان یا هر چیز دیگری) تعصب دارند. ثانیاً ما باید تعصب داشته باشیم. ما تعصب داریم. اما نه روی شخص و اشخاص. ما روی جریان حق متعصبیم. ما سرهایمان را می‌دهیم تا عَلَمِ حق بر زمین نیفتید. آن کسی که بی‌غیرتی خود نسبت به جریان حق را آزاداندیشی می‌نامد، هم به مفهوم "آزادی" و هم به مفهوم "اندیشه" توهین کرده است. ما روی فاطمه زهرا (س) تعصب داریم، چون فاطمه (س) از حق است و حق از فاطمه (س). چون علی (ع) با حق است و حق با علی (ع). چون حق با مهدی (عج) است، در مهدی (عج) است، از مهدی (عج) است و به سوی مهدی (عج) است.1



پ.ن:

کلیک کنید





1- گزیده از دیدگاه های شهید بهشتی؛ ص 94

2- والحقُّ مَعَکم و فیکُم و مِنکم و إلیکُم.../ زیارت جامعه کبیره

۳ نظر
الف سین