نامحرمانه‌ها

چه‌هاست در سر این قطره‌ی محال‌اندیش

۹۱ مطلب با موضوع «نامحرمانه ها» ثبت شده است

ببخشید اگر کلامی برای شکستن سکوت نمی یابم...






























۱ نظر
الف سین

کآن را که خبر شد خبری باز نیامد...

بسم الله

یک؛
نه من تحمل بهشت را داشتم و نه بهشت تحمل من. راز سر به مُهر زیارت های یکی دو ساعته ی مکرّرِ خانه ی پدری همین بود. اهل دلبستگی نبودم من. حتی به بهشت. حتی به حرم... حالا ولی بعد این همه روز هم نمی توانم دل بکنم. دلبسته شدم. دلم بسته شده به تو...


دو؛
دانه دانه، دانه های اشک را به بند دلم می کشم. تسبیح می کنم با این دانه ها تو را... 


سه؛

می نشینم به حل معادله ی شمارش نعمت هایت. می دانی معادله ی تعداد نعمت هایت هم در حرم حل شد؟ تعداد نعمت های تو می شود به تعداد عصیان های من ضرب در تمامِ بی وفایی و بی معرفتی هام... کم است؟ باشد... همه اش را یک جا به توانِ غفلتم برسان...


چهار؛

تمام راه را آمده بودم برای همین. سرشار از تهی آمدم. با هیچ آمدم و بدون هیچ. نداشتن هایم را آوردم تا نشانت دهم که تمام داشتن هایم تویی... نگذار این همه راه را آمده باشم برای هیچ...


پنج؛
مثل سرازیری قبر، این آمدن ها را تنها می خواهم. تنها برای تو. تنها کنارِ تو...


شش؛
عمری است که تو می باری و من، زمین خشک؛ بی حاصل؛ شوره زار... می شنوی؟ دارم صدایت می کنم... گمشده ام در مزرعه ی دنیا و بی نشانی به دنبال بی نشان شدن ام... می شنوی؟ پیدایم نکن... دوست دارم این صدا زدن را... دوست دارم این جواب نشنیدن را...


هفت؛
زنده به گور می کند آدم را حرف های نگفته و جواب های نشنیده... می ترسم بنویسم و برملا شود آن چه میان من و توست...


هشت؛

...

الف سین

آزاد کرده است و گرفتار کرده است...

بسم الله

کبوترها، رهاییِ سردشان را رها کردند و آمدند کنجِ اسارتِ گرم ما. کاش می شد همه ی گرما را دو دستی بدهم بهشان و در ازایش دو بالشان را بگیرم. بعد پرواز کنم و خودم را آن قدر بکوبم به پنجره های بسته تا یکی دلش بسوزد و پنجره را باز کند...



***


یادتان هست؟ آمدم وسط همین بلاگ نوشتم که می خواهم چند ماه ننویسم؟ نوشتم که می خواهم غیب شوم و غیبت کنم مثل تمام پنج ماهِ سالِ گذشته؟ یادتان هست به یک هفته نکشیده آمدم و دوباره نوشتم؟ نوشتم و خیلی نوشتم؟
می دانید؟ آدمی که حرف نمی زند و می نویسد، یک مرگش شده. آدمی که خیلی حرف نمی زند و خیلی می نویسد، خیلی مرگش شده. اما شما یاسین بخوانید برای آدمی که از یک جایی به بعد دیگر خیلی حرف نمی زند و خیلی نمی نویسد... 
دیگر می خواهم تمام این روزهایم را فقط با سکوت فریاد بزنم...


پ نون:

قصد مشهد کرده ام. دو سه تا خواننده ی بلاگِ آشنای دنیای حقیقی اگر آمدند که بسم الله؛ وگرنه مثل همیشه ی خدا تنها و بی صدا...


+ ما را کبوترانه وفادار کرده ای!

آزاد کرده ای و گرفتار کرده ای...

۳ نظر
الف سین

بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده است...

بسم الله




هیچ وقت سر سوزنی نیاز به او نداشتیم. از روی عشق و علاقه ساختیم. فقط از روی علاقه. از روی این که عاشق بودیم؛ می توانستیم بسازیم؛ اراده کردیم؛ ساختیم. او ولی سر تا پا نیاز بود به ما. پرواز که کرد - با این که هنوز هیچ نیازی به او نداشتیم و او سراپا نیازمند ما بود - چه قدر بیشتر عاشقش شدیم...
داشتم فکر می کردم که هیچ وقت سر سوزنی نیاز به ما نداشت. از روی عشق و علاقه ما را خلق کرد. خلقمان کرد تا تجلی علمش شویم. تجلی رحمانیتش شویم. تجلی غنایش شویم. بلاتشبیه نور داد مثل خورشید. او نور مطلق است و بدون نیاز به کسی، ذاتاً نور می دهد و آسمان و زمین را نورانی می کند. و از این نور، جاندار و بی جان، جان می گیرند. خلق کرد، بی آن که نیازی داشته باشد. خلق کرد؛ چون عاشق مخلوقش بود. می توانست؛ اراده کرد؛ خلق کرد. از سر تا پا دائماً نیازمندش بودیم و هستیم...
داشتم فکر می کردم زمانی که پرواز کنیم چه قدر بیشتر عاشقمان می شود...


+
منم و این صنم و ...
عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی
جای دگر می نروم...


۵ نظر
الف سین

گر حدیثی هست، با یار است و با اغیار نیست...

بسم الله

پیش نوشت:
زلزله آمد. خیلی هامان بی سر و صدا برای کمک رفتیم. خیلی هامان با سر و صدا نرفتیم. دو سه روز اخیر، می خواستم از زلزله بنویسم؛ نه خودش، که از حواشی و پس لرزه هایش. برای خودم می خواستم بنویسم و نه برای غیر. ننوشتم تا غبارها کمی فرو نشیند. تا پخته شوم. تا پخته شود. تا موقع خوانده شدن، پخته کند. خودم را پخته کند و نه غیر. حالا به گمانم وقتش شده. هیچ کدامِ این ها حرف های من نیست؛ و همه ی این ها حرف های من است...


بسم الله الرحمن الرحیم
اذا زُلزلتِ الارضُ زِلزالها؛

علی (ع) می دانست حتی با دشمنانش چگونه برخورد کند؛ ولی ما نمی دانیم که با اختلاف دوستانمان چه کنیم. به خاطر همین است که حتی یک دوست هم نداریم و دل هامان سرشار از کینه است. از همدیگر خسته ایم و نمی توانیم با هم کار کنیم و هر کسی دیگری را مقصر می داند...
کسانی اختلاف هاشان رحمت است که وحدت در جهت دارند. این ها با هم درگیر هم که باشند، خیلی راحت یکدیگر را تحمل و با هم مدارا می کنند...
انسان های امروز، محتاج اند؛ و حوادث امروز، داعی. پس مزد نخواه! سپاس و تشکر هم نخواه! از تو بخواهند یا نخواهند، تو کار خودت را بکن! که خدا قبل از همه از تو خواسته است. پس چرا جواب خدا را نمی دهی؟!
خدا اراده کرده و مى‏ خواهد که ما راحت باشیم (یُریدُ اللّهُ بِکمُ الیُسر). و این یُسر، یُسر وجود ماست، نه یُسر کارها و امور؛ که کارها براى کسانى راحت مى‏ شود که وجودشان راحت شده باشد...
تا نای نالیدن داری و تا آن جا که توان داری، ولادتی نیست. راه آن جا آغاز می شود که تو به پایان می رسی...

و مَن یَعمل مِثقالَ ذرة شَرّاً؛ یَرَه.



دل آدمی بزرگتر از این زندگانی است؛ و این، راز تنهایی اوست...

۰ نظر
الف سین

محو شود هر آن که ندارد هوای یار...

بسم الله

یا سَریعَ الرضا!

تار است. خیلی تار...
نمی دانم مشکل از کدام یکی ست: چشم هایِ نمناک یا دوربینِ کم کیفیتِ تلفنِ همراه. شاید هم تقصیر دست هایی است که به لرزه افتاده اند در برابر خورشید. بیشترِ مشکل، امّا، از کدورتِ دل است. امان از تیرگی... امان از کدورت... امان از سیاهی... امان از دل...
چشم ها که تر شوند، دل ها را هم تر و تازه می کنند. کور شود چشمی که شما را دیده و به گناه آلوده شده. بمیرد دلی که شما را چشیده و هنوز که هنوز است زنده نشده. محو شود هر آن که ندارد هوای یار...


+ هوا و هوس گناه است؟ این که مثلاً آدم هوای مشهد کند و هوس حرم؟ 


++ و چه قدر دلم هوای شنیدن قاسم صرافان در حرم حضرت معصومه را کرده...

نیست گاهی، هیچ راهی، جز به شاهی رو زدن
با غمی سنگین رسیدن؛ پیش او زانو زدن

ظهرِ گرما، صحن سقاخانه می چسبد چه قدر
ضامن آهو شنیدن، بعد از آن "یا هو" زدن

در شلوغی‌ ها دو تا آرنج خوردن، بی‌ هوا
مست؛ چون جامی به دیگر جام ها پهلو زدن

آری آداب خودش را دارد این جا عاشقی
جز بزرگان کس ندارد منصب جارو زدن

امتحانی کن! ببین این جا چه حظّی می‌ دهد
یاعلی گفتن به وقت دست بر زانو زدن

شمع‌ ها! نجوای با خورشید می‌ دانید چیست؟
اشک‌ های بی‌ صدا باریدن و سوسو زدن

هفت دوری نیست حج ما فقیران؛ این طواف،
دورِ هشتم دارد و چرخی به دور او زدن

بیت هشتم هدیه‌ ای از سوی قم آورده است
بوسه بر بازوی تو از جانب بانو زدن

بد کشیدم طرح خود را چیز دیگر شد، ببخش!
دست و دل لرزیده وقت طرح این آهو زدن...


۲ نظر
الف سین

چه غم وقتی جهان از عشق نامی تازه می گیرد؟!

بسم الله

پانزده ساله بودم که مقام کشوری فیزیک آوردم. خدا را بنده نبودم. سودای تکان دادن جهان با تئوری هایم، رویای هر شبم شده بود. شانزده ساله بودم که به نظریه ی نسبیت انیشتین حمله کردم تا نقضش کنم. نکته اش این است که آن روزها هنوز نمی دانستم نسبیت دقیقاً چه می گوید. راستش هنوز هم نمی دانم. خیلی وقت است دیگر برایم مهم نیست که بخواهم بدانم...
بیست ساله که شدم، به اعتبار جبر در انتخابِ واحدِ دانشگاهِ صنعتیِ لعنتی، با دکتر صدیقِ طراحِ موشکِ شهابِ سه، چهار واحد دینامیک اخذ کردم. آن روزها همه (از جمله علیرضا توحیدیِ وبلاگِ آب، نان، آواز) از دکتر صدیق فراری بودند. می رفتند با دکتر م. (معروف به حسن گلاب!) دینامیک پاس می کردند! همین جبر روزگار (که حالا بعد از گذشت سال ها اسمش را می گذارم تقدیر الهی)، یک بیست از میانترمِ دکتر صدیقی (که تحلیل سه بعدی موشک را در دینامیک دوره ی کارشناسی درس می داد) به من هدیه کرد و این هدیه مرا برد وسط نورچشمی های دکتر. عمر من در آن دانشگاه زیاد نبود. عمر دکتر صدیق هم. ولی دکتر در همان مدت کم، جرقه ای در زندگی ام زده بود. حالا که مثلاً کمی بزرگتر و عاقل تر شده بودم، می فهمیدم که خیلی کوچکتر از آنم که دنیا را تکان دهم. حالا دیگر سودای تکان دادن ایران با موشک هایم، رویای شب های بیست سالگی ام شده بود.
بیست و یک سالم که شده بود، سر پروژه ای که برای یکی از شهرستان های اصفهان قبول کرده بودم، فهمیدم چه قدر کار می شود کرد برای شهرِ مادری. حالا بیشتر سر عقل آمده بودم و شب ها فقط رویای تکان دادن اصفهان را در سر می پروراندم...
اواخر بیست و یک سالگی، بُعد مذهبی زندگی ام پررنگ تر شده بود. دلم می خواست خیلی از رسومات جاهلانه را عوض کنم. می خواستم خیلی از سنت ها را تغییر دهم. حالا دیگر خوب می دانستم که زورم به شهرم هم نمی رسد. پیش خودم می گفتم باید ازدواج کنم. باید یک همفکر و همراه پیدا کنم و با هم برویم زیر یک سقف. باید تشکیل خانواده بدهم و تمام این تغییرات را در خانواده ی خودم اعمال کنم...
بیست و دو سالم را داشتم تمام می کردم که حضور پیرمرد در زندگی ام بیش از پیش شد. "دیدن"، و فقط "دیدن" پیرمرد یک شبه بزرگمان کرد. حالا بماند که شنیدنش چه بلایی بر سر دلم آورد... از آن روز و آن سال تا به امروز، دیگر به فکر تکان دادن دنیا نیستم. به فکر تکان دادن ایران نیستم. به فکر تکان دادن اصفهان و تهران و هیچ شهر دیگری نیستم. به فکر تکان دادن خانواده ام هم نیستم. نه به خاطر بزرگ بودنشان... اتفاقاً خیلی کوچکتر از آن اند که بخواهم تکانشان دهم. حالا روزها و شب ها فقط به تکان دادن "خودم" می اندیشم. آن که باید یک عالمه تکانده شود، همین "خویش" است و بس...
نمی دانم تا چند سال دیگر قرار است نظرم چه طور عوض شود. نمی دانم قرار است که و چه را تکان دهم. اما حالا، این روزها و این شب ها، گاهی پیش خودم تمرین می کنم که فقط چند نفس برای خدا بکشم. چند نفسِ ساده. یک دم و یک بازدم فقط برای خدا. نه برای زنده ماندن... نه از روی غریزه... ولی هنوز نتوانسته ام. باورتان می شود نفس کشیدن برای خدا این همه سخت باشد؟




+ این قلب یک ظرفیت محدود دارد... انسان اگر یک سلسله غذاهای بی خاصیت بخورد، بالاخره این معده پر می شود و دیگر جا برای غذای سالم نیست... هر حرفی را آدم بخواهد گوش بدهد؛ هر قصه ای را بخواهد بخواند؛ هر حرفی را بخواهد بزند، بالاخره این دل پر می شود. آن وقت دیگر جا برای "فهمیدن" نیست...




شما هم ببینید؛ شما هم بشنوید! :)

۴ نظر
الف سین

ویران شود این شهر که میخانه ندارد...

بسم الله

گفتند یک شعر بگو تا بگوییم حک کنند روی سنگ قبرش. گفتم بنویسید:
"امیر بیان (ع):
النَّاسِ نیامٌ. فَإِذا ماتُوا انْتَبَهُوا؛
مردم خوابند. زمانی که از دنیا رفتند بیدار می شوند."
گفتم و تأکید کردم که بنویسید "امیر بیان (ع)"؛ نه کمتر و نه بیشتر. نه فقط به خاطر این که علامه جوادی، امام علی (ع) را امیر بیان خطاب می کنند؛ که بیشتر به این خاطر که اگر کسی حواسش نبود و پایش را گذاشت روی سنگ قبر، بی حرمتی به نام مبارک مولایمان نشود.
در همین فکرها بودم که زدند توی ذوقم و گفتند گفتیم "شعر" بگو! این دیگر چیست؟ من هم تلگرامم را باز کردم و یک دو بیتی مرتبط با حضرت زهرا را که به ذهنم رسید نوشتم و فرستادم برای دایی. برای محکم کاری یک تک بیتی دیگر هم که یادم آمد فرستادم. تلگرام را بستم و تمام.
بعد دیدم که همان دو بیتی را جدی جدی سفارش داده اند برای سنگ قبر. یک بار از رویش خواندم و دیدم که قافیه بیت دومش کمی ایراد دارد. به روی خودم نیاوردم. فقط زیر لب برای خودم گفتم: "الناس نیام. فاذا ماتوا انتبهوا". من از همان اولش بلد نبودم برای سنگ قبر چیز خوبی بگویم. حتی بلد نبودم چیزهای خوب روی سنگ قبرها را بخوانم؛ به جز یک مورد: حرم امام رضا که می روید، توی بهشت رضا، قطعه 72، مزار مرحوم علیزاده، یکی از بکّایین خیلی خاص حضرت اباعبدالله (ع). روی سنگ ساده شان نوشته:
"ای که از روی مزارم گذری! نوحه بخوان!
نام مولا شنوم زیر لحد گریه کنم..."
اما به هر حال من از همان اولش بلد نبودم برای سنگ قبر چیز خوبی بگویم. حتی بلد نبودم چیزهای خوب روی سنگ قبرها را بخوانم. من اصلاً از سنگ قبر بدم می آید. شب و روز از خدا می خواهم این یکی را به من ندهد. آدم، قبر که نداشته باشد، سنگ قبر هم نمی خواهد. حالا به فرض که خدا اراده کند که قبر داشته باشیم، دلیل نمی شود که اراده کند که سنگ قبر هم داشته باشیم! خجالت نمی کشید و نمی کشیم که فاطمه زهرا (س) بی مزار است و شما و ما قبر داشته باشیم و باشید؟ شرم نمی کنیم در حضور قبر خاکی امام حسن (ع) سنگ قبر سفارش می دهیم؟ ما از کی تا حالا این همه بی شرف شده ایم؟ این همه کمپین و چالش مزخرف تشکیل داده اید و داده ایم. به ذهن هیچ کداممان نباید برسد که شیعه تا وقتی که برای حضرت زهرا (س) بارگاه نساخته، نباید برای خودش و عزیزانش قبر بسازد؟ نمی خواهید کمپین #شیعه_قبر_ندارد تشکیل بدهید؟ شیعه نباید دق کند؟ نباید بی قبر بماند؟ شرم نمی کنید که مزار امامتان وسط بقیع زیر آفتاب و سرما و گرما مانده و شما برای پدران و پسرانتان سفارش سنگ قبر می دهید؟ هنوز جای مزار مادر دو عالم معلوم نیست. بعد می رویم برای مادرانمان سفارش سنگ قبر می دهیم؟! ما از کی عزیزتر از عزیزترین های خدا شده ایم؟ این همه "بِأبی أنت و أمّی" که لقلقه زبانمان است کو؟ این چیزها این قدر پیچیده است که به ذهن هیچ کداممان نمی رسد؟ ما از کی تا حالا این همه بی ادب شده ایم؟ کنار "العجل" گفتن ها چه غلطی کرده ایم؟ لعنت بر این همه عرف... لعنت بر این همه سنّت مزخرف... لعنت بر این همه حرف مردم...
خدایا! این آدم ها به حرف هایم گوش نمی کنند. تو را به فاطمه ات قسم! تو را به حسن بن فاطمه ات قسم! تو را به حق کوثر پیامبرمان، یک جوری آخر عمرمان را رقم بزن که این جسم خاکی مان گم و گور شود. یک جوری نیست و نابودش کن که کسی نخواهد دفنش کند. آن قدر بی نام و نشانمان کن تا کسی نخواهد سنگ قبر برایمان سفارش دهد. خدایا! مبادا در عالم برزخ بابت قبرهامان خجالت زده ی امام حسن و مادرشان شویم...



+ دنبال شهرتیم و پی اسم و رسم و نام

غافل از این که فاطمه، گمنام می خرد...

۰ نظر
الف سین

همان خیال تو ما را دچار این غم کرد...

بسم الله

ایستاده ام در حسرت باران؛
و چه قدر پر از زندگیست باران...
دیده ای مِلودیِ حیرت انگیزِ سرپنجه های بلورینش را که می نوازد به تارهای شیشه ای پنجره؟ شنیده ای بوی نمناک خاطرات خاک خورده اش را که ثبت می کند بر جریده ی زمین؟ لمس کرده ای احساسات سپیدش را که چه بی رنگ خیس می کنند خیالت را؟ 
دلم برای آسمان تنگ شده. چرا نمی گویند ببارد باران؟ چرا نمی آید باران؟ چرا نمی آید و آسمان را به زمین نمی رساند؟

+ یاد جامعه کبیره های حرم بخیر؛
و بِکُم یُنَزّلُ الغَیث...


۰ نظر
الف سین

دل می ستاند از من و جان می دهد به من...

بسم الله

صفر؛
این پست باید پیوست بشود به این یکی پست. {کلیک کنید}
+ خیلی از آدم های پست قدیمی ام رفتند. خیلی ها آمدند. خیلی ها جای خیلی ها را گرفتند. خیلی از دسته ها دیگر نیستند. دسته های جدید آمده اند حتی. خیلی ها رفتند، ولی جایشان هنوز هم محکم و پابرجاست. 

++ محمدصادق را خیلی وقت پیش باید اضافه می کردم به لیست.


یک؛
"پنجشنبه فیروزه ای" را برایش از روبه روی حرم حضرت معصومه خریده بودم. گفت اینطوری فایده ندارد. باید سفیدیِ صفحه ی اولش را با قلمت سیاه کنی. گفتم عادت به سیاه کردن هدیه ام ندارم تا جبری برای نگه داشتنش نداشته باشی. سفیدی اش را سفید نگه می دارم تا زمانی که خواندی و تمام شد، بتوانی به دیگری هدیه دهی. گفت من برای خودم نگه می دارم و به کسی هدیه نمی دهم. گفتم عوضش من اکثر چیزهایی که دارم را هدیه می دهم. حتی هدیه ها را. به شرطی که سفیدی شان سیاه نشده باشد. بعدترها، بعد از آن که با او خداحافظی کردم؛ قبل از آن که هزار کیلومتر بروم آن طرف تر از این شهر، همان شبِ آخر، فیروزه ای را آورد مسجد؛ با یک خودکار لاکچری که الّا و بلّا باید بنویسی تا یادگاری بماند. انگار که قرار بود بعد از آن سفر بمیرم و ورثه ی نداشته ام فیروزه ای را از چنگش درآورند! حرف دلم را که خیلی وقت بود می خواستم به او ابراز کنم، برایش نوشتم صفحه اول پنجشنبه فیروزه ای:
"از جان طمع بُریدن، آسان بُود ولیکن
از دوستانِ جانی، مشکل توان بُریدن..."


دو؛ 

یکی دو هفته پیش - قبل از کربلا رفتنش - "کمی دیرتر" را برایم خرید. یک کاغذ گذاشت صفحه اولش و روی کاغذ نوشت:

"زخمی ام التیام می خواهم

التیام از امام می خواهم

السلام علیک یا ساقی

من علیک السلام می خواهم"

نوشت و گفت روی کاغذ جدا می نویسم که اگر خواستی کتاب را به کسی ببخشی، صفحاتش خراب نشده باشد. نوشت و کاری کرد که کتاب سفید را برای همیشه بگذارم وسط قلبم.


سه؛
یکی دو سال پیش می خواست برود سوریه. وعده کردیم با هم توی پارک. نشستیم و گپ زدیم. گپ زدیم و گپ زدیم. از خیلی چیزها. مخصوصاً از این که حق مطلق چیست و کیست. دلستر خریدم برای جفتمان. کم خورد. بقیه اش را نخورد. گفت من خیلی وقت است نوشابه و ماءالشعیر نخورده ام و نمی خورم. از خودم را کامل خوردم. از او را هم هر چه مانده بود، تا ته...

چهار؛
به قول خودش - چند روز بعد از آن شبی که درباره سوریه رفتن گپ زدیم - دوستی ما خیلی دیر شروع شد. کمیتش زیاد نیست. اما انگار خیلی کیفیت دارد. عمقش انگار خیلی زیاد است. خیلی زود پیش می رود و عمیق و گسترده ریشه می دواند...

پنج؛
عقد اخوت بستیم با هم. بالا سر مزار فرمانده عملیات خرمشهر. خیلی وقت است به هر حرمی که بخواهیم وارد شویم، تلفنی از هم اجازه می گیریم. آخر، موقع عقد اخوت هم قسم شدیم که بدون هم وارد هیچ بهشتی نشویم. حساب بهشت ما از بهشت آدم ها سوا است...

شش؛
همسرش گفته بود نرو کربلا! تو که می روی من اضطراب می گیرم تا وقتی که برگردی. برای همین یک جمله، امسال می خواست قید اربعین را بزند. مستأصل بود ولی. می گفت پیاده روی اربعین را به چشم وظیفه ام برای تحقق ظهور می بینم. چند روز بعد معلوم نبود خانمش چه خوابی دیده بود که می خواست راهی اش کند. دلش نیامد همسرش را نبرد. با هم رفتند. خانمش کربلا اولی بود...

هفت؛
سال آخر پزشکی است. یعنی تقریباً پزشک است. تمام این چند سال، تا به حال یک بار هم حس نکردم که دارم با آقای دکترِ مملکت - آن هم از یکی از دانشگاه های علوم پزشکی رَنکِ یک کشور - حرف می زنم. هیچ وقت ژست پزشک ها را نمی گیرد. اساساً هیچ وقت هیچ ژستی نمی گیرد. البته به غیر از وقتی که عینک آفتابی می زند...
سر کشیک های بیمارستانش، محدودیت داشت برای کربلا رفتن. خانمش هم محدودیت داشت. عصر چهارشنبه بلیط هواپیما گرفت برای نجف. شنبه از راه زمینی خودش را رسانده بود شهرش. دو روزه رفتن این مسیر با همسر، شق القمر است. امان از وقتی که عقیده باشد؛ وظیفه باشد... امان از وقتی که محمدصادق باشد...

هشت؛
غرب ایران را زلزله زد. کم ریشترتر از زلزله ای که دل ما را تکانده بود. غرب ایران مظلوم است. شرق ایران را ولی ندیده اید... خدا نکند لرزه بر زمین شرق بیافتد.

و باز هم هشت؛
سراسیمه وسط گروه نوشت "سلام. به نظرتون چطوری میتونیم به زلزله زده ها کمک کنیم؟" علیرضایِ بی مزه، انداخت توی شوخی. منِ بی مزه تر هم چاشنیِ شوخی اش را تا امروز بیشتر کردم. ما بی نمک ها نمک پاشیدیم روی زخم تازه ای که نشسته بر دلش. سراسیمه تر آمد pv و نوشت: "سلام. به نظرت برم کرمانشاه؟" محکم و جدی نوشتم: "سلام. اگر وظیفه ته برو!" بی معطلی نوشت: "باید چند دقیقه وقت بذارم فکر کنم که کرمانشاه چقدر اولویت داره"
عصر در حالی که دلنگرانی ام را پنهان کرده بودم، نوشتم: "چی شد برادر؟ عازمی؟" نوشت: "نه. پشت جبهه خدمت میکنیم. تدارکات" نفس راحتی کشیدم بابت نرفتنش. نفس توی دلم پیچید بابت این همه خودخواهی. که می خواهمش برای خودم. که ای کاش اگر روزی بنا بر رفتن دائمی است، او رفتن مرا ببیند؛ نه من...

۱ نظر
الف سین